از الشتر تا تهران
(( از تهران تا الشتر ))
در خیابانهای تهران که راه می روی
کدورت فصلها را در می یابی
از آسمان سربی ((آزادی))
گلبولهای قرمز خونت قیام می کنند
تا تو را بکشانند ((دربند))
و رها شوی
از خوابهای مشوش درختان متمدن شهری
که هیچ نسیمی به وجدشان نمی آورد
الا .......
صدای گامهای حزن انگیز ((آکاردئون)) پیرمردی رنجور
که انگشتان معترضش شهید سکه ای شده اند
گیج می شوی .......
یقه ی آستینت را باز می کنی........
نفست
بریده
ب ر ی د ه
تازه می شود، از این هوای عفن
به خودت می آیی
با سیاهان آفریقا دوست می شوی
با آنها خوراک لوبیا می خوری
چپق می کشی
حالت بهتر می شود ساعتهای بیگاری
ریلهای قطار را با کلاه ((زاپاتا )) پاک میکنی
و
احساس می کنی که خوشبختی
اما به یاد می آوری تو برادر خوانده(( گاندی)) هستی
کفشهایت را در می آوری
و با پاهای او به مکه میروی
تا
دست در دست علی حج بخوانی
و شریعتت به صفا برسد
و خسی شوی در میقات جلال حبشی
********
گرمای کلمات آزارت می دهند
چشمهایت را می بندی
زانو می زنی
تازه می فهمی از کجا سر در آورده ای
سوار قایق دزدان دریایی کرانه ی رود باختری می شوی
و به علفزارهای تهران بر میگردی
تا
صلیب سرخ تو را به ده تان باز گرداند
هوای تهران سنگین است
بوی گل از تمام سرویسهای بهداشتی شهر می آید
پهلوانان این حوالی همه رنگ پریده اند
و درختانشان جزامی
شال و کلاه کن
به الشتر می رویم
در تهران هیچ کس
فرصت خندیدن ندارد
اینجا غریبه ام
تنهام
فردا اگر بادهای سرد شمالی روی دست دشتها هم زایمان کنند
به روستایمان برمی گردم
هوای تهران
سن....گ....ی....ن ...
ا ...... س....ت ........
شاعر :سیروس ستاروند
در خیابانهای تهران که راه می روی
کدورت فصلها را در می یابی
از آسمان سربی ((آزادی))
گلبولهای قرمز خونت قیام می کنند
تا تو را بکشانند ((دربند))
و رها شوی
از خوابهای مشوش درختان متمدن شهری
که هیچ نسیمی به وجدشان نمی آورد
الا .......
صدای گامهای حزن انگیز ((آکاردئون)) پیرمردی رنجور
که انگشتان معترضش شهید سکه ای شده اند
گیج می شوی .......
یقه ی آستینت را باز می کنی........
نفست
بریده
ب ر ی د ه
تازه می شود، از این هوای عفن
به خودت می آیی
با سیاهان آفریقا دوست می شوی
با آنها خوراک لوبیا می خوری
چپق می کشی
حالت بهتر می شود ساعتهای بیگاری
ریلهای قطار را با کلاه ((زاپاتا )) پاک میکنی
و
احساس می کنی که خوشبختی
اما به یاد می آوری تو برادر خوانده(( گاندی)) هستی
کفشهایت را در می آوری
و با پاهای او به مکه میروی
تا
دست در دست علی حج بخوانی
و شریعتت به صفا برسد
و خسی شوی در میقات جلال حبشی
********
گرمای کلمات آزارت می دهند
چشمهایت را می بندی
زانو می زنی
تازه می فهمی از کجا سر در آورده ای
سوار قایق دزدان دریایی کرانه ی رود باختری می شوی
و به علفزارهای تهران بر میگردی
تا
صلیب سرخ تو را به ده تان باز گرداند
هوای تهران سنگین است
بوی گل از تمام سرویسهای بهداشتی شهر می آید
پهلوانان این حوالی همه رنگ پریده اند
و درختانشان جزامی
شال و کلاه کن
به الشتر می رویم
در تهران هیچ کس
فرصت خندیدن ندارد
اینجا غریبه ام
تنهام
فردا اگر بادهای سرد شمالی روی دست دشتها هم زایمان کنند
به روستایمان برمی گردم
هوای تهران
سن....گ....ی....ن ...
ا ...... س....ت ........
شاعر :سیروس ستاروند
- ۱۲۴
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط