چند پارتی بازیچه

پارت ۶


### ساعت ۱۸:۲۰ ـ خانه ا.ت

ا.ت روی مبل دراز کشیده بود و با گوشی‌اش بازی می‌کرد.

مادرش از آشپزخانه صدا زد:

ـ ا.ت! بیا شام!

ـ مامان، الان میام!

ـ پنج دقیقه‌ست داری میای!

ـ مامان، من از نظر روحی هنوز تو مسیرم!

مادرش از آشپزخانه بیرون آمد.

ـ بلند شو دختر! کل روز رو بیرون بودی.

ا.ت نشست.

ـ مامان یه سؤال.

ـ بپرس.

ـ اگه یه روز با یه مرد پولدار ازدواج کنم، تو چی کار می‌کنی؟

مادرش دست به کمر ایستاد.

ـ اول از همه می‌پرسم عقلش رو از کجا آورده که تو رو انتخاب کرده!

ا.ت با افتخار گفت:

ـ عشق مادر به فرزند واقعاً بی‌نظیره.

### همان شب ـ ساعت ۲۱:۰۰

تهیونگ در ماشینش نشسته بود.

محافظش گفت:

ـ رئیس، اطلاعات اولیه دختر آماده شده.

تهیونگ گوشی‌اش را گرفت.

ـ خوبه.

در همان لحظه پیامی از جونگ‌کوک دریافت کرد.

جونگ‌کوک:

«شنیدم هنوز دنبال دختره‌ای. موفق باشی. فقط سعی کن این بار فراریش ندی.»

تهیونگ با عصبانیت گوشی را پایین آورد.

ـ این عوضی...

محافظ پرسید:

ـ مشکلی پیش اومده؟

ـ نه.

چند ثانیه سکوت کرد.

ـ فردا می‌ریم دنبالش.

### فردا صبح ـ ساعت ۸:۱۵

ا.ت با عجله از خانه بیرون آمد.

این بار دو جوراب هم‌رنگ پوشیده بود.

یک موفقیت تاریخی!

اما درست جلوی مدرسه...

یک ماشین مشکی پارک شده بود.

ا.ت با دیدنش ایستاد.

ـ نه...

شیشه ماشین پایین رفت.

تهیونگ بود.

ـ صبح بخیر، ا.ت.

ا.ت آرام عقب رفت.

ـ سلام...

ـ بیا سوار شو.

ا.ت لبخند مصنوعی زد.

ـ ممنون، من امروز پیاده‌روی دارم.

ـ سوار شو.

ـ آخه دکتر گفته باید با طبیعت ارتباط برقرار کنم.

تهیونگ ابرویش را بالا برد.

ـ کدوم دکتر؟

ـ دکتر قلبم. از وقتی شما رو دیدم، ضربانش نامنظم شده.

تهیونگ برای لحظه‌ای لبخند زد.

همان لحظه یک ماشین مشکی دیگر پشت سر ماشین او توقف کرد.

ا.ت به آن نگاه کرد.

در باز شد.

مردی با لباس رسمی از ماشین پیاده شد.

جونگ‌کوک.

ا.ت نگاهی به تهیونگ کرد.

بعد به جونگ‌کوک.

بعد دوباره به تهیونگ.

ـ ببخشید...

تهیونگ گفت:

ـ چی شده؟

ا.ت با نگرانی پرسید:

ـ شماها از کدوم سازمانین؟

جونگ‌کوک نزدیک‌تر شد.

ـ چرا می‌پرسی؟

ـ آخه من فقط یه دانش‌آموزم! اگه قراره مالیات بگیرین، من واقعاً پول ندارم!

جونگ‌کوک خنده‌اش گرفت.

تهیونگ اخم کرد.

ـ جئون، اینجا چی کار می‌کنی؟

ـ اومدم یه نفر رو ببینم.

ـ اون شخص کیه؟

جونگ‌کوک به ا.ت اشاره کرد.

ـ ایشون.

ا.ت با انگشت به خودش اشاره کرد.

ـ من؟!

جونگ‌کوک سر تکان داد.

ـ بله.

ا.ت چند ثانیه ساکت ماند.

بعد رو به تهیونگ کرد.

ـ آقا، ببخشید، شما دیشب با این آقا قرار گذاشتین منو بخرین؟

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

ـ چی؟!

ـ آخه چرا هر دوتون اینجایین؟ من که تخفیف دانش‌آموزی ندارم!

جونگ‌کوک دیگر نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

تهیونگ رو به او گفت:

ـ نخند!

جونگ‌کوک شانه بالا انداخت.

ـ نمی‌تونم.

ـ جئون!

ـ بله، کیم؟

تهیونگ یک قدم جلو آمد.

ـ من اول این دختر رو دیدم.

جونگ‌کوک دست‌هایش را در جیب شلوارش گذاشت.

ـ خب که چی؟

ـ یعنی اولویت با منه.

جونگ‌کوک خندید.

ـ اینجا صف نونوایی نیست که نوبت داشته باشی!

ا.ت آرام دستش را بالا برد.

ـ ببخشید، من می‌تونم یه چیزی بگم؟

هر دو به او نگاه کردند.

ـ شما دوتا اگه می‌خواین دعوا کنین، لطفاً برید یه جای دیگه. من امتحان ریاضی دارم و به اندازه کافی مشکلات روحی دارم.

تهیونگ گفت:

ـ ا.ت، من می‌خوام باهات حرف بزنم.

جونگ‌کوک بلافاصله گفت:

ـ منم همین‌طور.

ا.ت به هر دو نگاه کرد.

بعد کیفش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد.

ـ بسیار خب.

هر دو منتظر ماندند.

ا.ت ادامه داد:

ـ منم می‌خوام برم مدرسه.

و ناگهان از بینشان رد شد.

ـ روز خوبی داشته باشید، آقایان محترم! امیدوارم اختلافاتتون با مراجعه به مشاور حل بشه!

تهیونگ برگشت.

ـ ا.ت!

جونگ‌کوک خندید.

ـ فکر کنم مشاور لازم داریم.

تهیونگ با حرص به او نگاه کرد.

ـ تو ساکت شو!

جونگ‌کوک با لبخند گفت:

ـ ببین کیم، یه چیزی رو باید قبول کنی.

ـ چی؟

ـ این دختر فعلاً هیچ‌کدوممون رو نمی‌خواد.

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

ـ فعلاً.

جونگ‌کوک لبخندش را جمع کرد.

ـ منظورت چیه؟

تهیونگ به سمت ماشینش رفت.

ـ یعنی هنوز بازی شروع نشده.

جونگ‌کوک به دور شدنش نگاه کرد.

بعد چشمش به ا.ت افتاد که از دور داشت با سارا حرف می‌زد و با دست‌هایش چیزی را توضیح می‌داد.

دستیار جونگ‌کوک نزدیک شد.

ـ آقای جئون، جلسه ساعت نه...

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش را از دختر بردارد، گفت:

ـ لغوش کن.

ـ باز هم؟!

ـ مگه دفعه قبل چی شد؟

دستیار آهی کشید.

ـ هیچی، فقط مدیرعامل شرکت سه ساعت منتظر موندن.

جونگ‌کوک لبخند زد.

ـ امروز هم منتظر می‌مونن.
دیدگاه ها (۰)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

چندپارتی جونگ کوک

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط