قسمت ۱۰
قسمت ۱۰
«ات» با شنیدن این حرف، خندهی کوتاهی کرد و ابرویی بالا انداخت: «بهش میگم: “همون لحظهای که دیدمش فهمیدم کلهشقه، ولی خب چارهای نداشتم!” نترس آقای جئون، طوری آبروت رو میخرم که همه فکر کنن لیلی و مجنونِ زمانهایم!»
جونگکوک برای اولین بار از ته دل خندید. اون خندهی واقعی، حس عجیبی رو توی فضای خونه پخش کرد. جونگکوک با خودش فکر کرد: «این دختر چطور انقدر راحت میتونه حالم رو خوب کنه؟»
روز مهمونی فرا رسید. «ات» با یک لباسِ بلندِ خیرهکننده و فوقالعاده شیک ظاهر شد؛ طوری که وقتی جونگکوک توی اتاق پایین منتظرش بود و پلهها رو پایین آمدنش رو دید، برای چند ثانیه نفس توی سینهاش حبس شد. جونگکوک با کتوشلوار رسمی و جذابش، خیره به «ات» موند و یادش رفت حرف بزنه.
«ات» با لبخند نزدیک شد و آروم زد به بازوی جونگکوک: «هی! حواست کجاست؟ زشته، دوربینها دارن نگاهمون میکنن!»
جونگکوک به خودش اومد، لبخند جذابی زد، دست «ات» رو گرفت و بازوی خودش حلقه کرد و آروم توی گوشش گفت: «آمادهای برای بزرگترین نمایشِ قرن، خانومِ جئون؟»
«ات» با اعتمادبهنفس نگاهش کرد و گفت: «شک نکن!»
امیدوارم خوشتون بیا ❤
«ات» با شنیدن این حرف، خندهی کوتاهی کرد و ابرویی بالا انداخت: «بهش میگم: “همون لحظهای که دیدمش فهمیدم کلهشقه، ولی خب چارهای نداشتم!” نترس آقای جئون، طوری آبروت رو میخرم که همه فکر کنن لیلی و مجنونِ زمانهایم!»
جونگکوک برای اولین بار از ته دل خندید. اون خندهی واقعی، حس عجیبی رو توی فضای خونه پخش کرد. جونگکوک با خودش فکر کرد: «این دختر چطور انقدر راحت میتونه حالم رو خوب کنه؟»
روز مهمونی فرا رسید. «ات» با یک لباسِ بلندِ خیرهکننده و فوقالعاده شیک ظاهر شد؛ طوری که وقتی جونگکوک توی اتاق پایین منتظرش بود و پلهها رو پایین آمدنش رو دید، برای چند ثانیه نفس توی سینهاش حبس شد. جونگکوک با کتوشلوار رسمی و جذابش، خیره به «ات» موند و یادش رفت حرف بزنه.
«ات» با لبخند نزدیک شد و آروم زد به بازوی جونگکوک: «هی! حواست کجاست؟ زشته، دوربینها دارن نگاهمون میکنن!»
جونگکوک به خودش اومد، لبخند جذابی زد، دست «ات» رو گرفت و بازوی خودش حلقه کرد و آروم توی گوشش گفت: «آمادهای برای بزرگترین نمایشِ قرن، خانومِ جئون؟»
«ات» با اعتمادبهنفس نگاهش کرد و گفت: «شک نکن!»
امیدوارم خوشتون بیا ❤
- ۳۲۶
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط