پارت ۲۳
تهیونگ گفت میره حموم. من تو اتاق مونده بودم که خاله اومد تو. با یه لباس خوشگل تو دستش. لباس خوابی از جنس ساتن. با تور و گلهای ریز روی شونههاش.
~ (با لبخند) روآن جان، این رو تن کن. برای تو خریدم. تو این عمارت باید راحت باشی.
· خ... خاله، این خیلی خوشگله. ولی من...
~ (حرفم رو قطع کرد) هیچی. تو یه دختر جوونی. باید قشنگ بپوشی. حالا برو عوض کن.
لباس رو ازش گرفتم. خاله از اتاق بیرون رفت و در رو بست. من لباس خاکستری همیشگیم رو درآوردم و اون لباس بنفش رو تنم کردم. ساتنش نرم و خنک بود. تورهاش روی بازوم میلغزید. موهای کوتاهم رو پشت گوشم زدم. به آینه نگاه کردم. خودم رو نمیشناختم. مثل یه پرنسس شده بودم.
در باز شد. تهیونگ وارد شد. با حوله دور گردنش. موهاش خیس بود. با دیدن من، یه لحظه مکث کرد. نگاهش از صورتم به لباسم رفت. بعد سریع برگردوند.
& (آروم و سرد) این چیه؟
· خ... خالهت داد.
& (اخم کرد) خالهم نباید تو کارهای ما دخالت کنه.
· م... من فقط...
& (حرفم رو قطع کرد) برو یه چیز دیگه بپوش. این خیلی...
مکث کرد. حرفش رو تموم نکرد. به دیوار خیره شد. من منتظر موندم چی میگه. ولی نگفت. فقط آهی کشید و رفت سمت تخت.
& (آروم) بیا بخواب. دیر شده.
رفتم سمت تخت. این بار فاصلهی بینمون کمتر شد. شایدم من اشتباه میکردم. ولی تهیونگ پشتش رو به من نکرد. رو به من دراز کشید. تو تاریکی اتاق، نور کم از پنجره میتابید. من میتونستم خطهای صورتش رو ببینم. سرد. ولی خسته.
& (آروم) چرا انقدر زل زدی؟
· ب... ببخشید.
& (چشمهاش رو بست) بخواب.
من هم چشمهام رو بستم. ولی قلبم آروم نمیگرفت. تهیونگ کنارم بود. تو یه تخت. با اون لباس، با اون فاصلهی کم.
~ (با لبخند) روآن جان، این رو تن کن. برای تو خریدم. تو این عمارت باید راحت باشی.
· خ... خاله، این خیلی خوشگله. ولی من...
~ (حرفم رو قطع کرد) هیچی. تو یه دختر جوونی. باید قشنگ بپوشی. حالا برو عوض کن.
لباس رو ازش گرفتم. خاله از اتاق بیرون رفت و در رو بست. من لباس خاکستری همیشگیم رو درآوردم و اون لباس بنفش رو تنم کردم. ساتنش نرم و خنک بود. تورهاش روی بازوم میلغزید. موهای کوتاهم رو پشت گوشم زدم. به آینه نگاه کردم. خودم رو نمیشناختم. مثل یه پرنسس شده بودم.
در باز شد. تهیونگ وارد شد. با حوله دور گردنش. موهاش خیس بود. با دیدن من، یه لحظه مکث کرد. نگاهش از صورتم به لباسم رفت. بعد سریع برگردوند.
& (آروم و سرد) این چیه؟
· خ... خالهت داد.
& (اخم کرد) خالهم نباید تو کارهای ما دخالت کنه.
· م... من فقط...
& (حرفم رو قطع کرد) برو یه چیز دیگه بپوش. این خیلی...
مکث کرد. حرفش رو تموم نکرد. به دیوار خیره شد. من منتظر موندم چی میگه. ولی نگفت. فقط آهی کشید و رفت سمت تخت.
& (آروم) بیا بخواب. دیر شده.
رفتم سمت تخت. این بار فاصلهی بینمون کمتر شد. شایدم من اشتباه میکردم. ولی تهیونگ پشتش رو به من نکرد. رو به من دراز کشید. تو تاریکی اتاق، نور کم از پنجره میتابید. من میتونستم خطهای صورتش رو ببینم. سرد. ولی خسته.
& (آروم) چرا انقدر زل زدی؟
· ب... ببخشید.
& (چشمهاش رو بست) بخواب.
من هم چشمهام رو بستم. ولی قلبم آروم نمیگرفت. تهیونگ کنارم بود. تو یه تخت. با اون لباس، با اون فاصلهی کم.
- ۲۴.۶k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط