گل سیاه و سفید پارت ۷ ♡ (:
بچه ها چون میخوام فیک زودتر تموم بشه واستون زود زود میزارم.
خب بریم ...
کاترین : صبحانمونو خوردیم بعد تیسا و تهیون کمکم کردن میزو جمع کنم بعدم رفتیم حاضر شیم من لباسمو پوشیدم( اسلاید ۲ ) خواستم برم اتاق تیسا و تهیون که گوشیم زنگ خورد میا بود جواب دادم . جانم !
میا : مرگ جانم ، زهر مار جانم ، پدسگ کدوم قبرستونی چرا تیسا و تهیونو نمیاری. به جان بچه هام که هنوز به دنیا نیومدن میزنم پاره میکنمت هااا ( منحرف نشید منظورش زدن کاترین بود .😂😂 )
کاترین: خره وامونده به بچه هام صبحانه ندم ؟ بچه هامو لخت بیارم تو خیابون ؟
میا : خفه شوو زود بیا 😑
کاترین: روانیه . تیساااا تهیووون آماده این ؟
تیسا و تهیون : آره مامان الان میایم .
کاترین: بچه ها اومدن پایین( عمارت کاترین ۲ طبقه ست ) رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . یکم بعد رسیدیم میا تا تیسا و تهیونو دید عین اونایی که از جنگل آمازون فرار کردن اومد پرید رو در ماشین. یاااااا وحشی در ماشین ناقص شد .
میا : خفه شووو چطورین عشقایه خاله .
تیسا و تهیون : خوبیم ممنون خاله .
میا : خب تو گمشوو برو منو با بچه هام تنها بزار .
کاترین: عههه اگه اینجوریه بچه ها بپرین بالا .
میا : نه نه غلط کردم بریم بچه ها .
کاترین: بچه ها خاله رو اذیت نکنین ها.
تیسا و تهیون : چشم مامان
کاترین : آفرین خوشگلایه من خدافظ .
( کاترین رئیس یه شرکته .)
کاترین: سمت شرکت راه افتادم بعد چند مین رسیدم و وارد شدم رفتم اتاقم که منشیم اومد و گفت امروز جلسه دارم .
{ پرش زمانی به موقع جلسه }
کاترین: سمت اتاق جلسه رفتم . وارد شدم ولی با چیزی که دیدم بغض گلومو گرفت . تهیونگ اونجا بود ولی تنها نه لینام باهاش بود کاملا عادی رفتار کردم و
و نشستم یه کنار لینا همش بهم تیکه مینداخت و منم ساکت میموندم ولی ایندفعه با حرفی که زد کوه آتش فشانم فعال شد .
لینا : راستی شنیدم دوتا بچه داری ! پدرشون کجاست ؟
کاترین: منم شنیدم تا الان با ۷ تا پسر بودی چرا تا الان باردار نشدی ؟
* راوی * : بله اونجا لینا انقد عصبی شده بود که نفهمید بجایه قهوه داره پرونده رو میخوره و با لگدی که تهیونگ به لینا زد لینا به خودش اومد . و چون جلویه اونهمه آدم ابروش رفته بود سریع از اتاق جلسه زد بیرون و تهیونگم دنبالش رفت .
{ پرش زمانی به بعد جلسه }
کاترین: از جلسه زدم بیرون شب بود از شرکت خارج شدم و سوار ماشینم شدم و سمت خونه میا رفتم تا بچه هارو بردارم
رسیدم بچه ها سوار شدن و منم رفتم سمت عمارت بچه ها تو راه خوابیده بودن ..... ( دوستان خلاصه امشب بچه ها و مادرشون کپه مرگ گذاشتن متاسفانه کمی تنبل تشریف دارم .
خب تمام شد .
لایک و کامنت یادتون نره لطفا .💜💜💜
خب بریم ...
کاترین : صبحانمونو خوردیم بعد تیسا و تهیون کمکم کردن میزو جمع کنم بعدم رفتیم حاضر شیم من لباسمو پوشیدم( اسلاید ۲ ) خواستم برم اتاق تیسا و تهیون که گوشیم زنگ خورد میا بود جواب دادم . جانم !
میا : مرگ جانم ، زهر مار جانم ، پدسگ کدوم قبرستونی چرا تیسا و تهیونو نمیاری. به جان بچه هام که هنوز به دنیا نیومدن میزنم پاره میکنمت هااا ( منحرف نشید منظورش زدن کاترین بود .😂😂 )
کاترین: خره وامونده به بچه هام صبحانه ندم ؟ بچه هامو لخت بیارم تو خیابون ؟
میا : خفه شوو زود بیا 😑
کاترین: روانیه . تیساااا تهیووون آماده این ؟
تیسا و تهیون : آره مامان الان میایم .
کاترین: بچه ها اومدن پایین( عمارت کاترین ۲ طبقه ست ) رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . یکم بعد رسیدیم میا تا تیسا و تهیونو دید عین اونایی که از جنگل آمازون فرار کردن اومد پرید رو در ماشین. یاااااا وحشی در ماشین ناقص شد .
میا : خفه شووو چطورین عشقایه خاله .
تیسا و تهیون : خوبیم ممنون خاله .
میا : خب تو گمشوو برو منو با بچه هام تنها بزار .
کاترین: عههه اگه اینجوریه بچه ها بپرین بالا .
میا : نه نه غلط کردم بریم بچه ها .
کاترین: بچه ها خاله رو اذیت نکنین ها.
تیسا و تهیون : چشم مامان
کاترین : آفرین خوشگلایه من خدافظ .
( کاترین رئیس یه شرکته .)
کاترین: سمت شرکت راه افتادم بعد چند مین رسیدم و وارد شدم رفتم اتاقم که منشیم اومد و گفت امروز جلسه دارم .
{ پرش زمانی به موقع جلسه }
کاترین: سمت اتاق جلسه رفتم . وارد شدم ولی با چیزی که دیدم بغض گلومو گرفت . تهیونگ اونجا بود ولی تنها نه لینام باهاش بود کاملا عادی رفتار کردم و
و نشستم یه کنار لینا همش بهم تیکه مینداخت و منم ساکت میموندم ولی ایندفعه با حرفی که زد کوه آتش فشانم فعال شد .
لینا : راستی شنیدم دوتا بچه داری ! پدرشون کجاست ؟
کاترین: منم شنیدم تا الان با ۷ تا پسر بودی چرا تا الان باردار نشدی ؟
* راوی * : بله اونجا لینا انقد عصبی شده بود که نفهمید بجایه قهوه داره پرونده رو میخوره و با لگدی که تهیونگ به لینا زد لینا به خودش اومد . و چون جلویه اونهمه آدم ابروش رفته بود سریع از اتاق جلسه زد بیرون و تهیونگم دنبالش رفت .
{ پرش زمانی به بعد جلسه }
کاترین: از جلسه زدم بیرون شب بود از شرکت خارج شدم و سوار ماشینم شدم و سمت خونه میا رفتم تا بچه هارو بردارم
رسیدم بچه ها سوار شدن و منم رفتم سمت عمارت بچه ها تو راه خوابیده بودن ..... ( دوستان خلاصه امشب بچه ها و مادرشون کپه مرگ گذاشتن متاسفانه کمی تنبل تشریف دارم .
خب تمام شد .
لایک و کامنت یادتون نره لطفا .💜💜💜
۳.۴k
۰۵ تیر ۱۴۰۲