#ارباب_کیم
#ارباب_کیم
#پارت_58
ویو تهیونگ
حدود دوماه بود خبری از ا/ت نبود ولی دیگه هم برام مهم نبود چون من یونا دارم اولش فکر می کردم یونا هرزه هست ولی نه اینطور نبود.
پاپیون لباسمو پوشیدم و سمت اتاقی که یونا توش بود رفتم و دستشو گرفتم و از پله ها پایین رفتیم.
همه بودن همه دست میزدن ولی یه حسی بهم میگفت این ازدواج درست نیست سمت در ماشین رفتیم که میا دوست دختر جین جلو مون رو گرفت.
میا:شما نمیتونید باهم ازدواج کنید.
یونا:داری چیمیگی برو اون طرف
جین:میا داری چیکار میکنی؟
یونا:,تهیونگ این دختره میخواد عروسیمون رو خراب کنه.
ــ نگهبانا ببرینش اتاق شکنجه تا بیام.
نگهبانا گرفتنش که داد زد.
میا:اگه جون بچت برات مهمه به حرفم گوش کن.(داد)
ــ ولش کنید
داری درباره کدوم بچه حرف میزنی؟
میا:همش کار یونا بود ا/ت به تو خیانت نکرده بود یونا و یوجین نقشه کشیده بودن که یوجین ا/ت رو مال خودش کنه و یونا تورو
و حالا ا/ت حاملس و معلوم نیست یوجین قراره چه بلایی سرش بیاره.
ــ یونا
یونا:بب ب بله
ــ راست میگه؟
یونا:من من
ــ جواب سوال منو بده این دختره راست میگه (داد)
یونا:من فقط دوست داشتم با تو زندگی کنم(گریه)
ــ تو میدونی با من چیکار کردی هااااااا میدونی؟
میا:کشتی غرق شده هم کار پدر و مادر یونا بود.
ــ نگهبانا همشون رو بگیرید و بندازید توی اتاق شکنجه.
ــ تو تو میدونی خونه یوجین کجاست؟
میا: آره میدونم.
ادامه دارد...............♣️
#پارت_58
ویو تهیونگ
حدود دوماه بود خبری از ا/ت نبود ولی دیگه هم برام مهم نبود چون من یونا دارم اولش فکر می کردم یونا هرزه هست ولی نه اینطور نبود.
پاپیون لباسمو پوشیدم و سمت اتاقی که یونا توش بود رفتم و دستشو گرفتم و از پله ها پایین رفتیم.
همه بودن همه دست میزدن ولی یه حسی بهم میگفت این ازدواج درست نیست سمت در ماشین رفتیم که میا دوست دختر جین جلو مون رو گرفت.
میا:شما نمیتونید باهم ازدواج کنید.
یونا:داری چیمیگی برو اون طرف
جین:میا داری چیکار میکنی؟
یونا:,تهیونگ این دختره میخواد عروسیمون رو خراب کنه.
ــ نگهبانا ببرینش اتاق شکنجه تا بیام.
نگهبانا گرفتنش که داد زد.
میا:اگه جون بچت برات مهمه به حرفم گوش کن.(داد)
ــ ولش کنید
داری درباره کدوم بچه حرف میزنی؟
میا:همش کار یونا بود ا/ت به تو خیانت نکرده بود یونا و یوجین نقشه کشیده بودن که یوجین ا/ت رو مال خودش کنه و یونا تورو
و حالا ا/ت حاملس و معلوم نیست یوجین قراره چه بلایی سرش بیاره.
ــ یونا
یونا:بب ب بله
ــ راست میگه؟
یونا:من من
ــ جواب سوال منو بده این دختره راست میگه (داد)
یونا:من فقط دوست داشتم با تو زندگی کنم(گریه)
ــ تو میدونی با من چیکار کردی هااااااا میدونی؟
میا:کشتی غرق شده هم کار پدر و مادر یونا بود.
ــ نگهبانا همشون رو بگیرید و بندازید توی اتاق شکنجه.
ــ تو تو میدونی خونه یوجین کجاست؟
میا: آره میدونم.
ادامه دارد...............♣️
- ۱۵.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط