عشق ادایی{پارت ۶}

ویو ا/ت:
با سردرد عجیبی از خواب بیدار شدم ، و اولین چیزی که دید چهره شو بود، دیگه برام تقریباً عادی شده کنارش بیدار شم، ولی من کی خوابیدم؟
با یادآوری همه چیز خواستم بلند بشم، ولی به محض اینکه روی پاهام وایسادم همه چیز به طور عجیبی تار بود و داشت دور سرم می‌چرخید و برای اینکه نیافتم ، دوباره روی تخت نشستم.
چرا اینطوری شدم؟مگه چقدر خون ازم خورده بود؟ همینطور که داشتم فکر میکردم با صدای شو به خودم اومدم.
شو:{نترس قرار نیست بمیری... فقط یکم خون از دست دادی}
حتی زحمت نداد چشماش رو باز کنه، واقعا خیلی رفتاراش روی اعصابم بود، اگه برای زنده ماندن توی این عمارت نیازش نداشتم، خودم خفه اش می کردم. همون لحظه همونی که عجیب بود دوباره پیداش شد... اسمش فکر کنم.... آیاتو بود. به محض اینکه ظاهر شد شو هم بلند شد و نشست...اولش چیزی نمی گفتن ولی از قیافه اشون داشت زیر نویس پخش می شد.
وقتی چشمش به من افتاد اولش عادی بود ولی نمیدونم چی دید که اعصابش ریخت بهم و با حرص گفت:{از خونش خوردی؟}
شو:{ خودش خواست... بعدشم ، اون خدمتکار شخصی منه فراموش نکن}
من کی گفتم از خونم بخوره ؟ چرا داره دروغ میگه ؟ قبل از اینکه من چیزی بگم ، اون آیاتو با عصبانیت دوباره غیب شد‌.
منم به شو نگاه کردم و گفتم:{ چرا دروغ گفتی؟ من کی گفتم از خونم بخور؟} با همون لحن همیشگی گفت:{چرا؟مگه مهمه آیاتو درباره ات چی فکر کنه؟ }
ا/ت:{ معلومه که نه، نظر هیچکدوم از شما مهم نیست...در هر صورت من به زودی از اینجا میرم}
چند دقیقه سکوت بر قرار بود که صدای شکمم بلند شد، واقعا خیلی گشنه ام بود.
قبل از اینکه چیزی بگم خودش گفت:{ برو ی چیزی بخور و سریع برگرد ، به کسی هم نزدیک نشو} منم از خدا خواسته خواستم برم که اضافه کرد:{قبلش اون دامن رو عوض کن}
بیخیال، مگه دامنم چه مشکلی داره آخه؟ بعدشم من اینجا لباس دیگه ای ندارم...
ا/ت:{ لباس دیگه ای همراهم نیست}
اولش چیزی نگفت بعد ی دفعه جلوم ظاهر شد و پتو رو دورم پیچید، و تو ی چشم به هم زدن برگشت سرجاش.
خواستم اعتراض کنم، ولی ممکن بود دیگه اصلا اجازه نده برم بیرون پس با همون وضعیت رفتم تا آشپزخانه رو پیدا کنم. و بعد از هزاران بدبختی موفق شدم.
به محض ورود به آشپزخونه چشم افتاد به ی ظرف تازه پر از تاکویاکی ، منم از خدا خواسته رفتم نشستم و شروع به خوردن کردم. خیلی خوشمزه بود، واقعا بعد از اون همه خونی که شو ازم خورده بهش نیاز داشتم.
همینطور سرگرم خوردن بودم که با حس نفس های داغی که به گوشم می‌خورد خشکم زد.
آیاتو:{انگار ی گربه کوچولو رو موقع ارتکاب جرم گرفتم...}
همون لحظه تاکویاکی که توی دهنم بود پرید گلوم، و شروع به سرفه کردم، اول انگار از صحنه روبه روش خوشش می اومد ولی بعدش ی لیوان آب بهم داد.
بعد از اینکه سرفه هام بند اومد کنارم نشست و ی تاکویاکی برداشت و گذاشت داخل دهنش.
آیاتو:{ چطور می خواهی جبران کنی؟}
با تعجب بهش نگاه کردم و پرسیدم:{ دقیقا چی رو چطور باید جبران کنم؟}
پوزخندی زد و گفت:{ تاکویاکی هام رو بدون اجازه خوردی...پس باید برام درست کنی}
ا/ت:{ من ؟ }
انگار واکنشم براش جالب بود و گفت:{من عادت دارم هرچیزی که مال من رو پس بگیرم...حالا چه تاکویاکی باشه ، چه ی گربه شیطون}
حرفاش لرزه به تنم مینداخت پس تصمیم گرفتم بپیچونمش.
ا/ت:{ حالا دوتا دونه تاکویاکی خوردم...اینقدر خسیس نباش دیگه..}
و سریع از اونجا زدم بیرون و راهی اتاق شو شدم.

#سناریو#وانشات#فن‌فیک#چند‌پارتی#دو‌پارتی#توکیو‌ریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکه‌میچی#میتسویا#مدرسه‌قهرمانانه‌من#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانه‌شیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکی‌ها#شیطان‌کش#فرفره‌های‌انفجاری#سگ‌های‌ولگرد‌بانگو
دیدگاه ها (۱۱)

ریاکشن

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

رمان :«استاد من»پارت «اخر»(تابع قوانین ویسگون)ویو «ا/ت»با کا...

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

میبخشی پارت ۵

سناریو مایکی پارت ۲

سرنوشت پارت(۱۱)

سناریو کازتورا پارت اخر

ددی خون آشام من

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط