رمان هفتمین سایه

# 🖤 هفتمین سایه

## قسمت اول: دختری که در آینه وجود نداشت

*ژانر: فانتزی | ماورایی | رازآلود | درام آیدلی*

«اگر یک شب، انعکاست در آینه به تو لبخند بزند، درحالی‌که تو لبخند نمی‌زنی، چه کار می‌کنی؟»

هان سورا همیشه از آینه‌ها می‌ترسید.

نه به‌خاطر چهره‌ای که در آن‌ها می‌دید؛ بلکه به‌خاطر چیزی که گاهی پشت سرش ظاهر می‌شد.

چیزی که هیچ‌وقت نمی‌توانست برای کسی توضیحش بدهد.

اما آن شب، برای اولین بار، آینه فقط تصویرش را نشان نداد.

آینه اسمش را صدا زد.

---

ساعت ۱۱:۴۳ شب بود.

باران بی‌وقفه به پنجره‌های ساختمان می‌کوبید و راهروهای شرکت سرگرمی، در سکوتی عجیب فرو رفته بودند.

سورا هدفونش را از گوش بیرون آورد و به صفحه‌ی لپ‌تاپ خیره شد.

او فقط یک کار ساده داشت: مرتب‌کردن فایل‌های صوتی استودیویی که قرار بود صبح روز بعد برای پروژه‌ای تحویل بدهد.

نه قرار بود اتفاق عجیبی بیفتد، نه قرار بود با کسی ملاقات کند.

حداقل، خودش این‌طور فکر می‌کرد.

صدای اعلان لپ‌تاپ بلند شد.

یک فایل جدید.

نام فایل فقط یک علامت بود:

۰۷.۰۷

سورا اخم کرد.

«این دیگه چیه؟ من که همچین فایلی نداشتم.»

روی آن کلیک کرد.

صدای خش‌خش بلندی در هدفون پیچید. بعد، ملودی آرام پیانویی پخش شد؛ آهنگی غمگین که انگار کسی آن را در انتهای یک راهروی بی‌پایان می‌نواخت.

سورا دستش را روی ماوس گذاشت تا فایل را ببندد.

اما درست در همان لحظه، صدای دختری از میان موسیقی شنیده شد.

«هان سورا...»

دستش بی‌حرکت ماند.

صدا دوباره تکرار شد.

«هان سورا، اگه هنوز منو یادت میاد، از اون اتاق بیرون برو.»

سورا هدفون را از گوشش کشید.

«کیه؟!»

جوابی نیامد.

چند ثانیه به صفحه خیره ماند و بعد با عصبانیت خندید.

«خیلی خب... یکی داره باهام شوخی می‌کنه.»

اما لبخندش دوام نیاورد.

چون فایل صوتی هنوز در حال پخش بود.

درحالی‌که هدفون از گوشش بیرون بود، صدای دختر را کاملاً واضح می‌شنید.

این بار، صدا از پشت سرش می‌آمد.

«سورا... به آینه نگاه نکن.»

نفسش بند آمد.

در انتهای استودیو، آینه‌ی بزرگی قرار داشت؛ آینه‌ای قدیمی با قاب سیاه که ظاهراً سال‌ها پیش در آن اتاق نصب شده بود.

سورا به خودش قول داد که نگاه نکند.

یک ثانیه.

دو ثانیه.

سه ثانیه.

اما ترس، همیشه از کنجکاوی قوی‌تر نبود.

آهسته سرش را چرخاند.

ابتدا فقط خودش را دید؛ موهای مشکی، صورت رنگ‌پریده و چشم‌هایی که از اضطراب گشاد شده بودند.

بعد متوجه شد چیزی پشت سرش ایستاده است.

یک مرد.

با لباس مشکی و چهره‌ای که به‌سختی در تاریکی دیده می‌شد.

سورا جیغ زد و به‌سرعت برگشت.

هیچ‌کس نبود.

دوباره به آینه نگاه کرد.

مرد ناپدید شده بود.

اما حالا هشت نفر در انعکاس آینه ایستاده بودند.

سورا آن‌ها را می‌شناخت.

بنگ چان.

لی‌نو.

چانگ‌بین.

هیونجین.

هان.

فلیکس.

سونگمین.

آی‌اِن.

اعضای Stray Kids.

سورا با ناباوری زمزمه کرد:

«این... امکان نداره.»

او چند ساعت قبل آن‌ها را از دور در ساختمان دیده بود، اما حالا هیچ‌کدام در استودیو حضور نداشتند.

پس چرا انعکاسشان در آینه بود؟

و چرا همه به او نگاه می‌کردند؟

ناگهان یکی از آن‌ها یک قدم جلو آمد.

هیونجین.

اما برخلاف بقیه، او به سورا نگاه نمی‌کرد.

به چیزی پشت سر او خیره شده بود.

لب‌های هیونجین در آینه تکان خوردند.

سورا صدایش را نشنید، اما توانست کلماتش را بخواند.

«پشت سرت رو نگاه نکن.»

قلبش به‌شدت می‌تپید.

این بار به حرفش گوش داد.

اما صدای قدم‌هایی از پشت سرش بلند شد.

آهسته.

سنگین.

نزدیک‌تر و نزدیک‌تر.

و بعد، کسی درست کنار گوشش زمزمه کرد:

«بالاخره پیدات کردم.»

---

سورا با تمام قدرت به سمت در دوید.

دستگیره را پایین کشید، اما در باز نشد.

«نه... نه، لطفاً!»

با مشت به در کوبید.

«کمک! یکی اینجاست؟!»

صدای قدم‌ها متوقف شد.

سکوت.

بعد صدای بازشدن قفل آمد.

در ناگهان باز شد و بنگ چان وارد اتاق شد. فلیکس و لی‌نو هم پشت سرش بودند.

چان با دیدن چهره‌ی وحشت‌زده‌ی سورا فوراً جلو آمد.

«چی شده؟ چرا این‌قدر ترسیدی؟»

سورا با انگشت به آینه اشاره کرد.

«اونجا... چند نفر بودن! من دیدمشون!»

لی‌نو بلافاصله به طرف آینه برگشت.

چهره‌اش تغییر کرد.

فلیکس آهسته گفت:

«نه... دوباره شروع شد؟»

سورا به او خیره شد.

«دوباره؟ یعنی چی؟ شما می‌دونین اینجا چه خبره؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

در همان لحظه، صدای قدم‌های دیگری در راهرو پیچید.

هیونجین وارد شد.

با دیدن سورا، ناگهان ایستاد.

انگار روحی دیده باشد.

رنگ از صورتش پرید و دستش را به دیوار گرفت.

سورا با صدایی لرزان پرسید:

«تو... تو چرا این‌طوری نگام می‌کنی؟»

هیونجین چند قدم جلو آمد.

#ویسگون #stay #straykids #رمان #هیونجین
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_17فصل نهم | هیو...

.....پارت چهارم.....

#my.FUCKER.mafai. part7تلفن هیونجین ناگهان زنگ خو...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۴ بعد از مسابقه، همه برای برگشتن به م...

پارت هشتم: فایل گمشدهصدای قدم‌ها در سالن خالی ایستگاه پیچید....

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«سه حقیقت؟»ریگیلوس جواب داد:«نه.»نگاهش روی...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وسوم 𓆪 🖤🥀اسما چند ثانیه فقط به مادرش خ...

ادامه پارت ۲ صدای خش‌خش از داخل اتاق شنید. مانیا عقب رفت. «...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط