رویایی واقعی اما مانند دروغ
پارت بیست و هفتم
صبح روز بعد...
ملورین:
با صدای باز شدن در سلول از خواب پریدم.
چشمهام رو مالیدم و چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام.
ملورین: وایسا... من چرا اینجام؟!
چشمم افتاد به الکس که هنوز خواب بود.
ملورین: اوه... درسته... تقصیر این داداش دیوونهست.
الکس: خودت دیوونهای...
ملورین: وااای تو بیداری؟!
الکس: از وقتی شروع کردی به غر زدن.
ملورین: من غر نمیزنم!
الکس: آبجی، تو حتی وقتی ساکتی هم قیافت شبیه کسیه که داره غر میزنه.
ملورین: خیلی بامزهای واقعاً.
از جا بلند شدم و لباسهام رو مرتب کردم.
فلیچ: بالاخره بیدار شدید؟!
ملورین: صبح بخیر آقای فلیچ...
فلیچ: صبح بخیر؟! به خاطر شما دو نفر نصف شب نتونستم بخوابم!
الکس: ما هم نخوابیدیم.
فلیچ: دهنت رو ببند پسر!
الکس: چشم قربان.
ملورین زیر لب خندید.
فلیچ در سلول رو باز کرد.
فلیچ: برید سر کلاسهاتون و امیدوار باشید پروفسورها متوجه نشوند کجا بودید.
ملورین: با کمال میل!
از سلول بیرون آمدم و نفس راحتی کشیدم.
الکس کنارم راه میرفت.
الکس: خب آبجی...
ملورین: چی؟
الکس: یه سؤال مهم.
ملورین: بپرس.
الکس: چرا وقتی اسم «تام ریدل» میاد قیافت عوض میشه؟
خشکم زد.
ملورین: چییی؟!
الکس: دیدی؟ همین الان هم عوض شد.
ملورین: تو از کجا اسم تام رو میدونی؟!
الکس: دیشب وقتی داشتی غر میزدی، اسمش رو گفتی.
ملورین: من هیچوقت درباره اون با تو حرف نزدم!
الکس: لازم نیست حرف بزنی. قیافت همهچیز رو میگه.
ملورین: الکس...
الکس: جانم؟
ملورین: فضولی نکن.
الکس: باشه.
چند ثانیه سکوت کرد.
الکس: ولی جدی، هرکیه، اگر اذیتت کنه با من طرفه.
ملورین: تو حتی هنوز یک روزه اومدی هاگوارتز!
الکس: مهم نیست. من داداش بزرگترتم.
ملورین: هعی...
برای اولین بار از وقتی الکس آمده بود، لبخند زدم.
اما درست همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرمان آمد.
برگشتم.
تام ریدل بود.
نگاهش اول روی من افتاد و بعد روی الکس ثابت ماند.
تام: تو کی هستی؟
الکس: سؤال بهتر اینه که تو کی هستی؟
ملورین: اوه نه...
تام: ملورین، این کیه؟
ملورین: برادرم.
چشمهای تام برای لحظهای تغییر کرد.
تام: برادرت؟
الکس: بله. و تو؟
تام: تام ریدل.
الکس چند ثانیه بدون هیچ حرفی به او نگاه کرد.
الکس: همونی که ملورین اسمش رو زیاد میاره؟
ملورین: الکسسسسس!
تام با تعجب به من نگاه کرد.
تام: زیاد؟
ملورین: نه! منظورش... اصلاً مهم نیست!
الکس لبخند شیطنتآمیزی زد.
الکس: جالبه...
ملورین: تو امروز قراره منو بدبخت کنی، درسته؟
الکس: هنوز روز اولمه. برای بدبخت کردنت عجله ندارم.
تام: فکر کنم باید با هم صحبت کنیم.
الکس: با من؟
تام: بله.
ملورین: وایسا... شما دوتا همین الان قرار نیست با هم دعوا کنید، درسته؟
هر دو همزمان به من نگاه کردند.
الکس: بستگی داره.
تام: به رفتار خودش.
ملورین: عالیه... دقیقاً همون چیزی که کم داشتم.
در همین لحظه متیو از انتهای راهرو ظاهر شد.
متیو: تام؟
قدمهایش آرامتر شد.
وقتی الکس را دید، ایستاد.
متیو: این دیگه کیه؟
ملورین: برادرم.
متیو چند لحظه ساکت ماند.
متیو: الکس نایت فال؟
الکس: بالاخره یکی منو شناخت.
ملورین: شما دوتا از کجا همدیگه رو میشناسید؟
متیو: نمیشناسیم.
الکس: ولی درباره خانوادهاش شنیدهام.
تام: متیو.
متیو: چیه؟
تام: بیا.
متیو: باشه.
قبل از اینکه بروند، متیو نگاهی به من انداخت.
متیو: بعداً صحبت میکنیم، ملورین.
الکس یک قدم جلو رفت.
الکس: فکر نکنم لازم باشه.
متیو ایستاد.
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
ملورین: خب... صبح بخیر دیگه؟!
هیچکس جواب نداد.
ملورین: عالیه.
الکس برگشت سمت من.
الکس: آبجی.
ملورین: جان؟
الکس: یه چیزی درباره این مدرسه بهم نگفتی.
ملورین: چی؟
الکس: چرا همه پسرای اسلیترین وقتی تو رو میبینن انگار یه داستانی پشت سرشونه؟
ملورین: ...
الکس: ملورین؟
ملورین: فکر کنم بهتره قبل از اینکه چیزی بفهمی، خودم برات تعریف کنم.
الکس: خوبه.
ملورین: ولی قول بده عصبانی نشی.
الکس: قول نمیدم.
ملورین: الکس!
الکس: باشه... سعی میکنم.
همان لحظه صدای زنگ کلاس در سراسر قلعه پیچید.
ملورین: بعداً تعریف میکنم.
الکس: نه.
ملورین: چی؟
الکس: همین الان.
ملورین: کلاس دارم!
الکس: کلاس مهمتره یا داداشت؟
ملورین: کلاس.
الکس: خیانت بزرگی بود.
ملورین: خدافظ الکس!
با عجله دویدم سمت کلاس.
تو رو خدا حمایت کنید بعد چند وقت گشادی رو کنار گذاشتم😅😂
#سناریو
#ری_اکشن
#سناریو_درخواستی
#عشق
#رمان
#آهنگ
#ویسگون
#ایران
#تیک_تاک
#یوتیوب
#اسلیترین
صبح روز بعد...
ملورین:
با صدای باز شدن در سلول از خواب پریدم.
چشمهام رو مالیدم و چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام.
ملورین: وایسا... من چرا اینجام؟!
چشمم افتاد به الکس که هنوز خواب بود.
ملورین: اوه... درسته... تقصیر این داداش دیوونهست.
الکس: خودت دیوونهای...
ملورین: وااای تو بیداری؟!
الکس: از وقتی شروع کردی به غر زدن.
ملورین: من غر نمیزنم!
الکس: آبجی، تو حتی وقتی ساکتی هم قیافت شبیه کسیه که داره غر میزنه.
ملورین: خیلی بامزهای واقعاً.
از جا بلند شدم و لباسهام رو مرتب کردم.
فلیچ: بالاخره بیدار شدید؟!
ملورین: صبح بخیر آقای فلیچ...
فلیچ: صبح بخیر؟! به خاطر شما دو نفر نصف شب نتونستم بخوابم!
الکس: ما هم نخوابیدیم.
فلیچ: دهنت رو ببند پسر!
الکس: چشم قربان.
ملورین زیر لب خندید.
فلیچ در سلول رو باز کرد.
فلیچ: برید سر کلاسهاتون و امیدوار باشید پروفسورها متوجه نشوند کجا بودید.
ملورین: با کمال میل!
از سلول بیرون آمدم و نفس راحتی کشیدم.
الکس کنارم راه میرفت.
الکس: خب آبجی...
ملورین: چی؟
الکس: یه سؤال مهم.
ملورین: بپرس.
الکس: چرا وقتی اسم «تام ریدل» میاد قیافت عوض میشه؟
خشکم زد.
ملورین: چییی؟!
الکس: دیدی؟ همین الان هم عوض شد.
ملورین: تو از کجا اسم تام رو میدونی؟!
الکس: دیشب وقتی داشتی غر میزدی، اسمش رو گفتی.
ملورین: من هیچوقت درباره اون با تو حرف نزدم!
الکس: لازم نیست حرف بزنی. قیافت همهچیز رو میگه.
ملورین: الکس...
الکس: جانم؟
ملورین: فضولی نکن.
الکس: باشه.
چند ثانیه سکوت کرد.
الکس: ولی جدی، هرکیه، اگر اذیتت کنه با من طرفه.
ملورین: تو حتی هنوز یک روزه اومدی هاگوارتز!
الکس: مهم نیست. من داداش بزرگترتم.
ملورین: هعی...
برای اولین بار از وقتی الکس آمده بود، لبخند زدم.
اما درست همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرمان آمد.
برگشتم.
تام ریدل بود.
نگاهش اول روی من افتاد و بعد روی الکس ثابت ماند.
تام: تو کی هستی؟
الکس: سؤال بهتر اینه که تو کی هستی؟
ملورین: اوه نه...
تام: ملورین، این کیه؟
ملورین: برادرم.
چشمهای تام برای لحظهای تغییر کرد.
تام: برادرت؟
الکس: بله. و تو؟
تام: تام ریدل.
الکس چند ثانیه بدون هیچ حرفی به او نگاه کرد.
الکس: همونی که ملورین اسمش رو زیاد میاره؟
ملورین: الکسسسسس!
تام با تعجب به من نگاه کرد.
تام: زیاد؟
ملورین: نه! منظورش... اصلاً مهم نیست!
الکس لبخند شیطنتآمیزی زد.
الکس: جالبه...
ملورین: تو امروز قراره منو بدبخت کنی، درسته؟
الکس: هنوز روز اولمه. برای بدبخت کردنت عجله ندارم.
تام: فکر کنم باید با هم صحبت کنیم.
الکس: با من؟
تام: بله.
ملورین: وایسا... شما دوتا همین الان قرار نیست با هم دعوا کنید، درسته؟
هر دو همزمان به من نگاه کردند.
الکس: بستگی داره.
تام: به رفتار خودش.
ملورین: عالیه... دقیقاً همون چیزی که کم داشتم.
در همین لحظه متیو از انتهای راهرو ظاهر شد.
متیو: تام؟
قدمهایش آرامتر شد.
وقتی الکس را دید، ایستاد.
متیو: این دیگه کیه؟
ملورین: برادرم.
متیو چند لحظه ساکت ماند.
متیو: الکس نایت فال؟
الکس: بالاخره یکی منو شناخت.
ملورین: شما دوتا از کجا همدیگه رو میشناسید؟
متیو: نمیشناسیم.
الکس: ولی درباره خانوادهاش شنیدهام.
تام: متیو.
متیو: چیه؟
تام: بیا.
متیو: باشه.
قبل از اینکه بروند، متیو نگاهی به من انداخت.
متیو: بعداً صحبت میکنیم، ملورین.
الکس یک قدم جلو رفت.
الکس: فکر نکنم لازم باشه.
متیو ایستاد.
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
ملورین: خب... صبح بخیر دیگه؟!
هیچکس جواب نداد.
ملورین: عالیه.
الکس برگشت سمت من.
الکس: آبجی.
ملورین: جان؟
الکس: یه چیزی درباره این مدرسه بهم نگفتی.
ملورین: چی؟
الکس: چرا همه پسرای اسلیترین وقتی تو رو میبینن انگار یه داستانی پشت سرشونه؟
ملورین: ...
الکس: ملورین؟
ملورین: فکر کنم بهتره قبل از اینکه چیزی بفهمی، خودم برات تعریف کنم.
الکس: خوبه.
ملورین: ولی قول بده عصبانی نشی.
الکس: قول نمیدم.
ملورین: الکس!
الکس: باشه... سعی میکنم.
همان لحظه صدای زنگ کلاس در سراسر قلعه پیچید.
ملورین: بعداً تعریف میکنم.
الکس: نه.
ملورین: چی؟
الکس: همین الان.
ملورین: کلاس دارم!
الکس: کلاس مهمتره یا داداشت؟
ملورین: کلاس.
الکس: خیانت بزرگی بود.
ملورین: خدافظ الکس!
با عجله دویدم سمت کلاس.
تو رو خدا حمایت کنید بعد چند وقت گشادی رو کنار گذاشتم😅😂
#سناریو
#ری_اکشن
#سناریو_درخواستی
#عشق
#رمان
#آهنگ
#ویسگون
#ایران
#تیک_تاک
#یوتیوب
#اسلیترین
- ۲۹.۷k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط