رمان(عشق پر ماجرا)پارت۳
استاد بوراک:خیلی خب بچه ها امروز همینطور که از جلسه ی قبل گفتم میریم جنگل و سعی میکنیم تا جایی که میتونیم از طبیعت عکس بندازیم و با شگفتی های طبیعت آشنا بشیم خیلی خب برک و آیبیکه و تالیا با هم افرا و اوگولجان و هاریکا باهم آسیه و تولگا و دوروک با هم لیدیا و مظلوم و سارپ با هم ماهر و یاسمین و لیلا با هم کآن و سوسن و عمر با هم و آخرین گروه قدیر و ملیسا. ملیسا: وای استاد توروخدا من حوصله ی این پسره ی رو مخ رو ندارم😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂. قدیر:قسم میخورم من یه ثانیه کنار این باشم میمیرم زنده نمیمونم😂😂😂😂😂😂😂. استاد بوراک: همین که گفتم گروه ها تقسیم بندی شده باید با هم برید خیلی خب بچه ها حاضر بشید تا مینیبوس کالج بیاد و بریم🥰🥰🥰. «جنگل». ملیسا:خیلی خب بیا از این طرف بریم. قدیر:نخیرم بیا از این طرف بریم. ملیسا:گفتم بیا از این طرف بریم. قدیر:من که از این اون طرف نمیام تو دوست داری برو میل خودته اما من از این طرف میرم. ملیسا:باشه قدیر خود دانی بای. قدیر:بای. «۳ ساعت بعد». استاد بوراک: بچه کسی ملیسا رو ندیده؟. همگی:نه. قدیر:اگه با من از اون طرف میمون اینجوری تو جنگل گم نمیشد. استاد بوراک:قدیر برو دنبالش و پیداش کن زود😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂. قدیر:توروخدا استاد من حوصله ی اون عجوزه رو ندارم اووووووووووووووف😂😂😂😂😂. استاد:برو🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣. (قدیر رفت تا ملیسا رو پیدا کنه بقیه بچه ها هم با استاد بوراک بودن تا ملیسا پیدا بشه و برن کالج). ملیسا:وای خدایا من چه غلطی کردم......خیلی میترسم نکنه گرگ بیاد منو بخوره🤣😂😂😂😂😂😂من راه رو گم کردم از دست این قدیر نچسب همش تقصیر اونه که الان من گم شدم(همینجور داشتم غر میزدم که یهو..............
۱۶.۹k
۱۰ آذر ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.