عشقی حقیقی
لوید :واقعا دیگه چیکار کنم دارم دیوونه میشم
یور :زنگ بزن به شوهر ........(خانم یور هم از این ....بدش میاد)
لوید:میدونی که حالم ازش بهم میخوره میترسم چیزی بگم دوباره شر درست شه
یور:حالا یه زنگ بزن یه آماری بگیر
لوید:خیلی خوب
یور :چیگفت
لوید :گفت گوشیش و زدن و دنبال یه سیم کارت جدیده
یور :چی بگم والا ولی حس خوبی اصلا بهش ندارم
لوید :منم یه حسی بهم میگه یه کاسه ای زیره نیم کاسه است
یور :پاشو بریم خونشون منم دلم برای انیا تنگ شده
لوید :بنظرت با دامیان بریم
یور :میترسم حالش بدتر بشه ولی خودت میدونی
لوید :بلخره اون بیچاره هم دل داره پاشو بریم عمارتش
لوید و یور رفتن عمارت دامیان همه ی خدمتکارا حالشون بد بود چون انیا اونجا نبود حس بدی عمارت داشت کلافه عمارت پر از غم بود مگر میشد ناراحت نشد عزیز دامیان عشق دامیان زندگی دامیان الان کنارش نبود که دستای گرمش رو لای دستای سرد دامیان قفل کنه یا بهش غذا بده (داداش ناموسا از سنت خجالت بکش خرس گنده ای هنوز انیا بهت غذا میده)
دامیان هرروز افسرده تر میشد حالش خیلی بد بود یا خدمتکارا دیگه انیا نبود که باهاشون بخنده گرم بگیره باهاشون درد و دل کنه مثل مادر کنارشون باشه دستاشون و بگیره و بگه من کنارتم از هیچی نترس یا بگه مراقب خودتون باشید کمکشون کنه کنارشون باشه براشون وقت استراحت تعیین کنه انیا فرشته ی اونا حالا یه جا دیگه بود
لوید و یور رفتن اتاق دامیان دلداریش دادن دامیان حالش بهتر شد ولی غمش بهتر نشد دامیان اولش قبول نکرد بره عمارت انیا چون هم داغ دل انیا تازه تر میشه هم دامیان ولی با کلی اثرار لوید و یور قبول کرد همگی سوار ماشین شدن و راه افتادن و وقتی رسیدن عمارت اسری از انیا نبود همگی نشستن لوید سره صحبت رو باز کرد و گفت :انیا کو
مکس :هه ....ب....با .....د...دوستاش.....ر...رفته.....س...سفر(با ترس )
بکی :چییییییییییی کدوم دوست (با عصبانیت)
بکی هم با اونا رفته بود
لوید :انیا جز خانوم بکی دوست دیگه ای نداره
بکی :همینو بگو
مکس :ب...با....چ...چند.....تا.....د...دختر دوست شد خیلی اسرار داشت باهاشون بره سفر....م...منم..ق..قبول...ک...کردم
ذهن دامیان :دروغ از دهنش بیداد میکن.....
گه یهو صدای شکستن چیزی اومد
مکس :م...مارینا برو این گربه ها فراری بده تا چیزیو نشکوندن
همه پاشدن برن که لوید کیف انیا رو دید و گفت :چطوری رفته سفر کیفش رو نبرده
اینم از این پارت دوستان
یور :زنگ بزن به شوهر ........(خانم یور هم از این ....بدش میاد)
لوید:میدونی که حالم ازش بهم میخوره میترسم چیزی بگم دوباره شر درست شه
یور:حالا یه زنگ بزن یه آماری بگیر
لوید:خیلی خوب
یور :چیگفت
لوید :گفت گوشیش و زدن و دنبال یه سیم کارت جدیده
یور :چی بگم والا ولی حس خوبی اصلا بهش ندارم
لوید :منم یه حسی بهم میگه یه کاسه ای زیره نیم کاسه است
یور :پاشو بریم خونشون منم دلم برای انیا تنگ شده
لوید :بنظرت با دامیان بریم
یور :میترسم حالش بدتر بشه ولی خودت میدونی
لوید :بلخره اون بیچاره هم دل داره پاشو بریم عمارتش
لوید و یور رفتن عمارت دامیان همه ی خدمتکارا حالشون بد بود چون انیا اونجا نبود حس بدی عمارت داشت کلافه عمارت پر از غم بود مگر میشد ناراحت نشد عزیز دامیان عشق دامیان زندگی دامیان الان کنارش نبود که دستای گرمش رو لای دستای سرد دامیان قفل کنه یا بهش غذا بده (داداش ناموسا از سنت خجالت بکش خرس گنده ای هنوز انیا بهت غذا میده)
دامیان هرروز افسرده تر میشد حالش خیلی بد بود یا خدمتکارا دیگه انیا نبود که باهاشون بخنده گرم بگیره باهاشون درد و دل کنه مثل مادر کنارشون باشه دستاشون و بگیره و بگه من کنارتم از هیچی نترس یا بگه مراقب خودتون باشید کمکشون کنه کنارشون باشه براشون وقت استراحت تعیین کنه انیا فرشته ی اونا حالا یه جا دیگه بود
لوید و یور رفتن اتاق دامیان دلداریش دادن دامیان حالش بهتر شد ولی غمش بهتر نشد دامیان اولش قبول نکرد بره عمارت انیا چون هم داغ دل انیا تازه تر میشه هم دامیان ولی با کلی اثرار لوید و یور قبول کرد همگی سوار ماشین شدن و راه افتادن و وقتی رسیدن عمارت اسری از انیا نبود همگی نشستن لوید سره صحبت رو باز کرد و گفت :انیا کو
مکس :هه ....ب....با .....د...دوستاش.....ر...رفته.....س...سفر(با ترس )
بکی :چییییییییییی کدوم دوست (با عصبانیت)
بکی هم با اونا رفته بود
لوید :انیا جز خانوم بکی دوست دیگه ای نداره
بکی :همینو بگو
مکس :ب...با....چ...چند.....تا.....د...دختر دوست شد خیلی اسرار داشت باهاشون بره سفر....م...منم..ق..قبول...ک...کردم
ذهن دامیان :دروغ از دهنش بیداد میکن.....
گه یهو صدای شکستن چیزی اومد
مکس :م...مارینا برو این گربه ها فراری بده تا چیزیو نشکوندن
همه پاشدن برن که لوید کیف انیا رو دید و گفت :چطوری رفته سفر کیفش رو نبرده
اینم از این پارت دوستان
- ۱۱.۹k
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط