{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت

حکایت

دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.

به دست آهن تفته کردن خمیر

به از دست بر سینه پیش امیر

عمر گرانمایه در این صرف شد

تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

ای شکم خیره به تایی بساز

تا نکنی پشت به خدمت دو تا

 
پی نوشت:
عکس تزیینی می باشد.
دیدگاه ها (۶)

#من_حجاب_را_دوست_دارم.دروازه بهشتعکاس: ایرانی مسلمان

استقامت ستودنی و یادگرفتنی کودک یمنی...

باغ لاله ها

باغ لاله ها

داوری همچنان خستگی ناپذیر...قبلا بماند فقط تو همین تیر و مرد...

به دست آهن تفته کردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر عمر گرا...

بسم الله الرحمن الرحیمیا صاحب الزمان آقاجان کجایی؟رستاخیز در...

بامااطلاعات خودراافزایش دهید *تشکرازلایک و حضورتون*

مصاحبه ی قابل تامل شهید عباسی در خصوص خیانت‌های روحانی، ظریف...

استقبال داغ مردم از مسوولین امریکا پرست آفتاب‌پرست صفت 😂💪🏻✌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط