پارت 13
(من اصلا اهل عکس گذاشتن نیستم چون خیلیاتون خواسته بودین عکساشونو بزار گذاشتم🤷♀️😂)
꧁چهار روز بعد꧂
ویو جی وو
توی دسشویی بودم... داشتم دستامو میشستم که مامان در دسشویی رو زد..
& پسرم؟ خواستی بیای بیرون پلاستیک سطل آشغال دسشویی رو بیار میخوام با آشغالا ببرم بیرون...
× خب!....
دستامو خشک کردم و پامو روی ماسماسکش گذاشتم و درش باز شد و خواستم پلاستیکش رو بردارم که چشمم به یه چیزی خورد..
× این... این چیه؟!..
دستمو یواش بردم توی سطل... چیزی که لای دستمال پیچیده شده بود و یه ذره بیرون زده بود رو برداشتم...
وقتی بهش نگاه کردم چشمام داشت از حدقه در میومد..
× این یه.... یه... بیبی چکه؟؟.... دو... دو خط هم هست.. یعنی... یعنی لیرین...
داشتم فکر میکردم برم همینو بکوبم تو صورت جیمین و شخصیتش رو با پام له کنم ولی...
× نه!! من... اینو حالا حالا ها به کسی نشون نمیدم!!
سه لایه دیگه دستمال دورش پیچیدم و دوباره گذاشتم توی سطل..
پلاستیک رو در اوردم و گره زدم..
از دسشویی رفتم بیرون...
× کجا بزارمش؟
& ها؟... ب.. بزارش توی اون پلاستیکه جلوی در..
× اوک...
و بعد پالتوی مشکیم رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون...
گوشیم رو در اوردم و شماره لیرین رو گرفتم...
چندبار بوق خورد که جواب داد..
× الو؟ لیرین؟
+ جی وو تویی؟
× آره دختر خوب تو کجایی؟ حالت خوبه؟
+ آره من خوبم خودت خوبی؟ خونه بابامم..
× لوکیشن بفرست!
+ میخوای بیای؟😳
× آره بفرست کارت دارم..
+ خب.... باشه...
وقتی لیرین لوکیشن رو فرستاد سوار ماشین شدم و راهی خونشون شدم...
꧁꧂
ویو لیرین
صدا زنگ در اومد..
مامانم داشت غذا درست میکرد.. بابام توی اتاق بود و لیندا هم توی اتاقش داشت مشق مینوشت.. پس من بلند شدم و در و باز کردم..
+ جی وو؟ سلام!(لبخند پررنگ)
اونم متقابل لبخند زد و بغلم کرد...
× خوبی خرگوش کوچولو؟
منم بغلش کردم و دوباره لبخند زدم..
+ وقتی تو رو میبینم مگه میشه خوب نباشم..
+ بیا تو خب!
اومد تو و باهم روی مبل نشستیم... دستامو گرفت و با چهره نگرانی گفت..
× ببینم.... تو... بارداری؟
+ از... از کجا فهمیدی؟..
لبخند آرومی زد و گفت:
× دفعه بعدی خواستی بندازیش تو سطل بیشتر دستمال دورش بپیچ..
لبامو گزیدم و نگاهمو دزدیدم..
× ببینم... الان که مشکلی نداری؟ کمردرد.. دل درد.. یا بازم حالت بد میشه؟...
آخه یه نفر چقدر میتونه به فکر باشه... چقدر میتونه انسانیت داشته باشه... با این حرفاش تازه حالمم باز بهتر میکرد..
+ من خوبم... خوبه خوب!(لبخند)
× خب خدا رو شکر..
به دستام نگاه کرد..
× خوشبختانه دستای لطیفت هم داره بر میگرده!
لبخند دندون نمایی زدم..
+ ببینم.... به کسی هم گفتی؟
× خواستم بگم!! خواستم برم آزمایشت رو پرت کنم تو صورت شوهر بی وجدانت... حسابی خوردش کنم و حالشو بگیرم... ولی نگفتم ببینم چقدر اهمیت میده!
+🙂😊
که کم کم ناراحتیم برگشت..
+😞🥺
× چیشد؟ حالت خوبه؟
بغضم شکست و اشکام ریخت...
با مهربونی توی بغلش گرفت..
× هیششش.. آروم باش خرگوش کوچولو...
+ جی... جی وو... من.... من چه گناهی کردم؟... من.. من مگه چه بدی تو تمام دوران زندگیم کردم که باید اینجوری تاوان بدم؟؟ هق... منم... منم میخوام مثل بقیه دخترا... یه شوهر خوب... یه خانواده خوب... یه زندگی خوب... یه خونه خوب داشته باشم... من.. من نمیدونم آدم بدی هستم یا نه.. ولی.. ولی بیشتر از توانم دارم رنج میکشم!...
موهامو بوسید و پشتم رو نوازش کرد..
× چیزی نیست خرگوش کوچولو گریه نکن!... تو ارزشت بالاتر از این حرفاست!!.. تو هم یه روزی نتیجه مهربونی هات رو میبینی!... فقط هنوز نوبتت نرسیده..
+ نه... هیچوقت نوبت من نمیرسه... چون.. چون همه دارن از مهربونیم سو استفاده میکنن.. ولی... ولی من نمیتونم بدجنس باشم...
× میدونم... میدونم.. آروم باش.. همچی درست میشه! تو فقط باید مواظب خودت و نی نی کوچولوت باشی... باباش هم بعدا آدم میشه و میفهمه حق با کیه... تو فقط تحمل کن... فقط... تحمل کن..
next part:
Like: 14
Coment: 16
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن
꧁چهار روز بعد꧂
ویو جی وو
توی دسشویی بودم... داشتم دستامو میشستم که مامان در دسشویی رو زد..
& پسرم؟ خواستی بیای بیرون پلاستیک سطل آشغال دسشویی رو بیار میخوام با آشغالا ببرم بیرون...
× خب!....
دستامو خشک کردم و پامو روی ماسماسکش گذاشتم و درش باز شد و خواستم پلاستیکش رو بردارم که چشمم به یه چیزی خورد..
× این... این چیه؟!..
دستمو یواش بردم توی سطل... چیزی که لای دستمال پیچیده شده بود و یه ذره بیرون زده بود رو برداشتم...
وقتی بهش نگاه کردم چشمام داشت از حدقه در میومد..
× این یه.... یه... بیبی چکه؟؟.... دو... دو خط هم هست.. یعنی... یعنی لیرین...
داشتم فکر میکردم برم همینو بکوبم تو صورت جیمین و شخصیتش رو با پام له کنم ولی...
× نه!! من... اینو حالا حالا ها به کسی نشون نمیدم!!
سه لایه دیگه دستمال دورش پیچیدم و دوباره گذاشتم توی سطل..
پلاستیک رو در اوردم و گره زدم..
از دسشویی رفتم بیرون...
× کجا بزارمش؟
& ها؟... ب.. بزارش توی اون پلاستیکه جلوی در..
× اوک...
و بعد پالتوی مشکیم رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون...
گوشیم رو در اوردم و شماره لیرین رو گرفتم...
چندبار بوق خورد که جواب داد..
× الو؟ لیرین؟
+ جی وو تویی؟
× آره دختر خوب تو کجایی؟ حالت خوبه؟
+ آره من خوبم خودت خوبی؟ خونه بابامم..
× لوکیشن بفرست!
+ میخوای بیای؟😳
× آره بفرست کارت دارم..
+ خب.... باشه...
وقتی لیرین لوکیشن رو فرستاد سوار ماشین شدم و راهی خونشون شدم...
꧁꧂
ویو لیرین
صدا زنگ در اومد..
مامانم داشت غذا درست میکرد.. بابام توی اتاق بود و لیندا هم توی اتاقش داشت مشق مینوشت.. پس من بلند شدم و در و باز کردم..
+ جی وو؟ سلام!(لبخند پررنگ)
اونم متقابل لبخند زد و بغلم کرد...
× خوبی خرگوش کوچولو؟
منم بغلش کردم و دوباره لبخند زدم..
+ وقتی تو رو میبینم مگه میشه خوب نباشم..
+ بیا تو خب!
اومد تو و باهم روی مبل نشستیم... دستامو گرفت و با چهره نگرانی گفت..
× ببینم.... تو... بارداری؟
+ از... از کجا فهمیدی؟..
لبخند آرومی زد و گفت:
× دفعه بعدی خواستی بندازیش تو سطل بیشتر دستمال دورش بپیچ..
لبامو گزیدم و نگاهمو دزدیدم..
× ببینم... الان که مشکلی نداری؟ کمردرد.. دل درد.. یا بازم حالت بد میشه؟...
آخه یه نفر چقدر میتونه به فکر باشه... چقدر میتونه انسانیت داشته باشه... با این حرفاش تازه حالمم باز بهتر میکرد..
+ من خوبم... خوبه خوب!(لبخند)
× خب خدا رو شکر..
به دستام نگاه کرد..
× خوشبختانه دستای لطیفت هم داره بر میگرده!
لبخند دندون نمایی زدم..
+ ببینم.... به کسی هم گفتی؟
× خواستم بگم!! خواستم برم آزمایشت رو پرت کنم تو صورت شوهر بی وجدانت... حسابی خوردش کنم و حالشو بگیرم... ولی نگفتم ببینم چقدر اهمیت میده!
+🙂😊
که کم کم ناراحتیم برگشت..
+😞🥺
× چیشد؟ حالت خوبه؟
بغضم شکست و اشکام ریخت...
با مهربونی توی بغلش گرفت..
× هیششش.. آروم باش خرگوش کوچولو...
+ جی... جی وو... من.... من چه گناهی کردم؟... من.. من مگه چه بدی تو تمام دوران زندگیم کردم که باید اینجوری تاوان بدم؟؟ هق... منم... منم میخوام مثل بقیه دخترا... یه شوهر خوب... یه خانواده خوب... یه زندگی خوب... یه خونه خوب داشته باشم... من.. من نمیدونم آدم بدی هستم یا نه.. ولی.. ولی بیشتر از توانم دارم رنج میکشم!...
موهامو بوسید و پشتم رو نوازش کرد..
× چیزی نیست خرگوش کوچولو گریه نکن!... تو ارزشت بالاتر از این حرفاست!!.. تو هم یه روزی نتیجه مهربونی هات رو میبینی!... فقط هنوز نوبتت نرسیده..
+ نه... هیچوقت نوبت من نمیرسه... چون.. چون همه دارن از مهربونیم سو استفاده میکنن.. ولی... ولی من نمیتونم بدجنس باشم...
× میدونم... میدونم.. آروم باش.. همچی درست میشه! تو فقط باید مواظب خودت و نی نی کوچولوت باشی... باباش هم بعدا آدم میشه و میفهمه حق با کیه... تو فقط تحمل کن... فقط... تحمل کن..
next part:
Like: 14
Coment: 16
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن
- ۲۲.۰k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط