قرارداد با قلب
قرارداد با قلب
#پارت_دوم
#Part2
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_قرارداد_با_قلب#رمان_اربابی#
ولی بعد از دیدن من حتی ب خودش زحمت نداد بلند شه اَح.. خود شیفته:
سلام
لطفا مشکلتونو بگید تا بدونم چه کمکی از دستم بر میاد
_با اینکه مشکلم ب تو مربوط نیس اما انگاری مجبورم
این چه طرز صحبت بود چرا اینجوری میکرد مثلا میخواستم کمکش کنما
حرصی گفتم: درست صحبت کنید اقای محترم
انگار خیلی عصبی شده بود دندون هاش ب هم ساییده میشد ک غرید:
هر طوری دلم بخواد صحبت میکنم
توام بهتره بلبل زبونی نکنیعصبی شدم ولی چیزی بهش نگفتم
اروم گفتم:
سرتون درد میکرد درسته؟
چیزی نگفت فقط سری به نشانه ی «بله» تکون داد
داشتم وسایل هارو مرتب میکردم که بیام پیشِش و ببینم مشکلش چیه
ک یه نگا بهم انداخت و گفت:
بجای دستدست کردن، اون وسایل رو بردار و کارتو بکن، وقت من با ارزشتر از اونِ ک بخوام با حرفای یه دانشجو که فکر میکنه با پوشیدن یه روپوش، خداست؛ هدرش بدم.
از این لحن قلدر مانندش خسته شده بودم برای اولین بار دلم میخواست پیش یه بیمار کوتاه نیام و جوابش و بدم
محکم و بدون ترس تو چشمای سردش نگاه کردم و گفتم:
اقای دادجو!
اینجا بیمارستانِ نه شرکتِ شما.
توی این اتاق نه تاجرِ بزرگ هستید و نه صاحب اختیارِ کسی؛ شما ایجا فقط یک بیمارید ک اگه بخواهید با این لحن ادامه بدید، من اجازه ندارم معاینتون کنم.
میتونید از بیمارستان برید بیرون و با دردتون هر کاری میخواهید بکنید.
ولی تا وقتی اینجایید باید به قوانین من احترام بذارید
بعد از این حرفم سکوت مرگباری در اتاق افتاد بعضی از پرستار ها از گوشه کنار در و پنجره داشتند نگاه میکردند و خب از این جسارت من متعجب شده بودند
و اون مَرده....قیافش جوری شده بود ک انگار اولین نفر رو میبینه که اینجوری باهاش رفتار میکنه
قدم زنان ب سمتم اومد
در حالی که پوزخند ترسناکی داشت لب زد:
تحسین برانگیز بود... هیچکس تاحالا جرئت نکرده بود با من این طوری صحبت کنه.
تو فکر کردی خیلی شجاعی، نه؟!
خیلی خب، حالا که خیلی دوست داری برای من تعیین تکلیف کنی، باید یادت بدم چطور با ارباب زندگیت رفتار کنی.
از امروز حق نداری به کسی جز من خدمت کنی
تو از این به بعد مال من میشی!
بعد ی قدم بیشتر نزدیکم شد و کارتم که اسمَم روش نوشته شده بود و به مقنعم زده بودم رو بدست گرفت با لحن تمسخر امیزی گفت:
خانم تیدا اشیانی
انگار داشتم اتیش میگفرتم چی داشت میفگت مگه ی نفر می تونه انقدر گستاخ باشه؟!.. لحظه ای لرزیدم ولی عقب نشینی نکردم
انگشت اشارمو ب سمتش گرفتم و با عصبانیت گفتم:
تو با خودت چی فكر کردی؟
#پارت_دوم
#Part2
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_قرارداد_با_قلب#رمان_اربابی#
ولی بعد از دیدن من حتی ب خودش زحمت نداد بلند شه اَح.. خود شیفته:
سلام
لطفا مشکلتونو بگید تا بدونم چه کمکی از دستم بر میاد
_با اینکه مشکلم ب تو مربوط نیس اما انگاری مجبورم
این چه طرز صحبت بود چرا اینجوری میکرد مثلا میخواستم کمکش کنما
حرصی گفتم: درست صحبت کنید اقای محترم
انگار خیلی عصبی شده بود دندون هاش ب هم ساییده میشد ک غرید:
هر طوری دلم بخواد صحبت میکنم
توام بهتره بلبل زبونی نکنیعصبی شدم ولی چیزی بهش نگفتم
اروم گفتم:
سرتون درد میکرد درسته؟
چیزی نگفت فقط سری به نشانه ی «بله» تکون داد
داشتم وسایل هارو مرتب میکردم که بیام پیشِش و ببینم مشکلش چیه
ک یه نگا بهم انداخت و گفت:
بجای دستدست کردن، اون وسایل رو بردار و کارتو بکن، وقت من با ارزشتر از اونِ ک بخوام با حرفای یه دانشجو که فکر میکنه با پوشیدن یه روپوش، خداست؛ هدرش بدم.
از این لحن قلدر مانندش خسته شده بودم برای اولین بار دلم میخواست پیش یه بیمار کوتاه نیام و جوابش و بدم
محکم و بدون ترس تو چشمای سردش نگاه کردم و گفتم:
اقای دادجو!
اینجا بیمارستانِ نه شرکتِ شما.
توی این اتاق نه تاجرِ بزرگ هستید و نه صاحب اختیارِ کسی؛ شما ایجا فقط یک بیمارید ک اگه بخواهید با این لحن ادامه بدید، من اجازه ندارم معاینتون کنم.
میتونید از بیمارستان برید بیرون و با دردتون هر کاری میخواهید بکنید.
ولی تا وقتی اینجایید باید به قوانین من احترام بذارید
بعد از این حرفم سکوت مرگباری در اتاق افتاد بعضی از پرستار ها از گوشه کنار در و پنجره داشتند نگاه میکردند و خب از این جسارت من متعجب شده بودند
و اون مَرده....قیافش جوری شده بود ک انگار اولین نفر رو میبینه که اینجوری باهاش رفتار میکنه
قدم زنان ب سمتم اومد
در حالی که پوزخند ترسناکی داشت لب زد:
تحسین برانگیز بود... هیچکس تاحالا جرئت نکرده بود با من این طوری صحبت کنه.
تو فکر کردی خیلی شجاعی، نه؟!
خیلی خب، حالا که خیلی دوست داری برای من تعیین تکلیف کنی، باید یادت بدم چطور با ارباب زندگیت رفتار کنی.
از امروز حق نداری به کسی جز من خدمت کنی
تو از این به بعد مال من میشی!
بعد ی قدم بیشتر نزدیکم شد و کارتم که اسمَم روش نوشته شده بود و به مقنعم زده بودم رو بدست گرفت با لحن تمسخر امیزی گفت:
خانم تیدا اشیانی
انگار داشتم اتیش میگفرتم چی داشت میفگت مگه ی نفر می تونه انقدر گستاخ باشه؟!.. لحظه ای لرزیدم ولی عقب نشینی نکردم
انگشت اشارمو ب سمتش گرفتم و با عصبانیت گفتم:
تو با خودت چی فكر کردی؟
- ۲.۷k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط