پردهای از مظلومیت مولانا حضرت امام زینالعابدین صلواتا
پردهای از مظلومیت مولانا حضرت امام زینالعابدین صلواتالله علیه
.
نعمان عرض کرد: یابن رسوالله، سخت ترین مصائب شما در سفر کربلا کدام بود؟!
.
و آن جناب در پاسخ فقط سهمرتبه فرمودند که:
«الشّام، الشّام، الشّام»
.
سپس ادامه دادند که: در شام هفت مصیبت بر ما وارد آوردند، که از آغاز اسیری تا آخر، چنین مصیبتی بر ما وارد نشده بود.
.
اول آنکه، ستمگران در شام، اطراف ما را با شمشیرهای برهنه و نیزههای استوار احاطه کرده و بر ما حمله میکردند و بر ما کعب نی میزدند. آنان ما را در میان جمعیت بسیار نگه داشتند و بر ساز و طبل شادی میکوفتند.
.
دوم آنکه، سرهای شهدا را میان هودجهای زنان ما قرار دادند و سر عمویم عباس علیهالسلام را در برابر چشم عمه هایم زینب و ام کلثوم علیهماالسلام نگه داشتند و سر برادرم علیاکبر علیهالسلام و پسرعمویم قاسم علیهالسلام را در برابر چشم خواهرانم سکینه و فاطمه سلامالله علیهما میآوردند و با سرها بازی میکردند و گاهی سرها به زمین میافتاد و زیر سم ستوران قرار میگرفت.
.
سوم، زنهای شامی بودند که از بالای بامها آب وآتش، بر سر ما میریختند، تا آنکه آتش به عمامهام افتاد، ولی چون دستهایم را به گردنم بسته بودند، نتوانستم آن را خاموش کنم، درنتیجه عمامهام سوخت وآتش به سرم رسید وسرم را نیز سوزانید.
.
چهارم آنکه از طلوع خورشید تا نزدیک غروب ما را همراه با ساز و آواز در برابر تماشای مردم درکوچه و بازار گردش دادند و میگفتند: ای مردم، بکشید این ها را که در اسلام هیچ گونه احترامی ندارند.
.
پنجم آن بود که مارا به یک ریسمانی بستند و با این حال ما را از در خانه یهود و نصاری عبور دادند. و به آنها میگفتند: اینها همان افرادی هستند که پدرانشان پدران شما را در خیبر و…کشتند. و خانههای آنان را ویران کردند. امروز شما انتقام آنان را از اینان بگیرید.
.
ای نعمان! هیچ کس از آنها نماند، مگر اینکه هر چه قدر میخواست از خاک و سنگ و چوب به سوی ما افکند.
.
ششم، ما را به بازار بردهفروشان بردند و خواستند ما را به جای غلام و کنیز بفروشند، ولی خداوند این موضوع را برای آنها مقدور نساخت.
.
و هفتم این بود که ما را درمکانی جای دادند که سقف نداشت، شبها از سرما و روزها از گرما و ترس کشته شدن همواره در وحشت و اضطراب به سر میبردیم و همانجا داغی بزرگ از مصیبت خواهر کوچکم بر دلمان نشست.
.
نعمان عرض کرد: یابن رسوالله، سخت ترین مصائب شما در سفر کربلا کدام بود؟!
.
و آن جناب در پاسخ فقط سهمرتبه فرمودند که:
«الشّام، الشّام، الشّام»
.
سپس ادامه دادند که: در شام هفت مصیبت بر ما وارد آوردند، که از آغاز اسیری تا آخر، چنین مصیبتی بر ما وارد نشده بود.
.
اول آنکه، ستمگران در شام، اطراف ما را با شمشیرهای برهنه و نیزههای استوار احاطه کرده و بر ما حمله میکردند و بر ما کعب نی میزدند. آنان ما را در میان جمعیت بسیار نگه داشتند و بر ساز و طبل شادی میکوفتند.
.
دوم آنکه، سرهای شهدا را میان هودجهای زنان ما قرار دادند و سر عمویم عباس علیهالسلام را در برابر چشم عمه هایم زینب و ام کلثوم علیهماالسلام نگه داشتند و سر برادرم علیاکبر علیهالسلام و پسرعمویم قاسم علیهالسلام را در برابر چشم خواهرانم سکینه و فاطمه سلامالله علیهما میآوردند و با سرها بازی میکردند و گاهی سرها به زمین میافتاد و زیر سم ستوران قرار میگرفت.
.
سوم، زنهای شامی بودند که از بالای بامها آب وآتش، بر سر ما میریختند، تا آنکه آتش به عمامهام افتاد، ولی چون دستهایم را به گردنم بسته بودند، نتوانستم آن را خاموش کنم، درنتیجه عمامهام سوخت وآتش به سرم رسید وسرم را نیز سوزانید.
.
چهارم آنکه از طلوع خورشید تا نزدیک غروب ما را همراه با ساز و آواز در برابر تماشای مردم درکوچه و بازار گردش دادند و میگفتند: ای مردم، بکشید این ها را که در اسلام هیچ گونه احترامی ندارند.
.
پنجم آن بود که مارا به یک ریسمانی بستند و با این حال ما را از در خانه یهود و نصاری عبور دادند. و به آنها میگفتند: اینها همان افرادی هستند که پدرانشان پدران شما را در خیبر و…کشتند. و خانههای آنان را ویران کردند. امروز شما انتقام آنان را از اینان بگیرید.
.
ای نعمان! هیچ کس از آنها نماند، مگر اینکه هر چه قدر میخواست از خاک و سنگ و چوب به سوی ما افکند.
.
ششم، ما را به بازار بردهفروشان بردند و خواستند ما را به جای غلام و کنیز بفروشند، ولی خداوند این موضوع را برای آنها مقدور نساخت.
.
و هفتم این بود که ما را درمکانی جای دادند که سقف نداشت، شبها از سرما و روزها از گرما و ترس کشته شدن همواره در وحشت و اضطراب به سر میبردیم و همانجا داغی بزرگ از مصیبت خواهر کوچکم بر دلمان نشست.
- ۳۱۸
- ۱۶ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط