اتاقی که وجود نداشت (part2)
اتاقی که وجود نداشت (part2)
ا/ت تا صبح نخوابید.
هر بار که چشمهایش را میبست، تصویر پسر غریبه دوباره مقابلش ظاهر میشد؛ موهای سیاه، صورت رنگپریده و نگاهی که انگار سالها چیزی را در خودش نگه داشته بود.
صبح، با روشن شدن هوا، از اتاق بیرون آمد.
خانه ساکت بود.
نه صدای قدمی در راهرو میآمد، نه سایهای پشت پنجره تکان میخورد. ا/ت با احتیاط به اتاق نشیمن رفت. نامهی شب گذشته هنوز روی میز بود.
آن را برداشت و پشتورو کرد.
گوشهی کاغذ، جملهای با همان خط ظریف نوشته شده بود؛ جملهای که شب قبل ندیده بود
(اگر او را دیدی، از گذشتهاش نپرس. گذشته، تنها چیزی است که هنوز میتواند او را نابود کند.)
ا/ت ابروهایش را درهم کشید
+ کی نصفهشب نامه مینویسه و بعد برای خودش قانون تعیین میکنه؟
_ کسی که میدونه تو به قانونها گوش نمیدی
ا/ت با وحشت برگشت
هیونجین کنار پنجره ایستاده بود
دستش را روی سینهاش گذاشت و چند قدم عقب رفت. گوشی از میان انگشتانش لغزید و روی زمین افتاد
+ میشه یه بار مثل آدم از در وارد بشی؟
هیونجین به گوشی روی زمین نگاه کرد
_ نمیدونستم باید در بزنم
+ تو اصلاً نمیتونی از در رد بشی؟
هیونجین شانهای بالا انداخت، بعد دستش را به سمت دیوار برد، انگشتانش آرام در سطح آن فرو رفتند، درست مثل دستی که در آب سرد فرو میرود
ا/ت دهانش را باز کرد، اما چیزی نگفت
هیونجین دستش را بیرون کشید
_ حالا میفهمی چرا در زدن برام سخته؟
+ تو... واقعاً روحی؟
هیونجین نگاهش کرد
_ به نظرت چیام؟
ا/ت چند لحظه به او خیره ماند. بعد با تردید خم شد و گوشیاش را برداشت.
+ نمیدونم ولی اگه روح نبودی الان احتمالا داشتم ازت شکایت میکردم
لبخند محوی روی لب هیونجین نشست
_ بابت چی؟
+ ورود غیرقانونی. ترسوندن صاحبخونه. رد شدن از دیوار
لبخند هیونجین زود محو شد
نگاهش روی نامه افتاد
_ اون رو از کجا پیدا کردی؟
+ دیشب روی میز بود
_ کسی دیگه هم توی خونهست؟
+ تا جایی که میدونم، نه
هیونجین به اطراف نگاه کرد. انگار انتظار داشت کسی از میان سایهها بیرون بیاید
ا/ت متوجه تغییر صورتش شد.
+ تو چی یادت میاد؟
هیونجین مکث کرد.
_ اسمم
+ همین؟
+ خانوادهات؟
_ نمیدونم
+ اینجا زندگی میکردی؟
هیونجین به پنجره نگاه کرد، باران شب گذشته روی شیشه رگههایی به جا گذاشته بود
_ فکر میکنم.
ا/ت نفسش را آهسته بیرون داد، ترس هنوز گوشهی ذهنش بود، اما حالا چیزی دیگر هم در آن جا باز کرده بود؛ کنجکاوی
+ چطوری مردی؟
هیونجین به او نگاه کرد
برای چند ثانیه، هیچچیز در صورتش تغییر نکرد، بعد نگاهش از ا/ت گذشت و روی نقطهای نامعلوم در اتاق ثابت ماند
_ نمیدونم.
ا/ت دیگر سؤال نکرد.
برای اولین بار فهمید که بعضی سؤالها، حتی اگر جوابشان را ندانی، میتوانند درد داشته باشند
به پنجره نزدیک شد و پرده را کنار زد
+ خب... پس باید بفهمیم
هیونجین با تعجب نگاهش کرد
_ چرا؟
+ چون نمیتونم تا آخر عمرم با یه روح توی خونه زندگی کنم و وانمود کنم همهچی عادیه.
هیونجین سرش را کمی کج کرد
_ تا آخر عمرت؟
ا/ت مکث کرد.
\+ منظورم اینه... تا وقتی که اینجایی
پسر لبخند زد، کوتاه و بیصدا
ا/ت تا صبح نخوابید.
هر بار که چشمهایش را میبست، تصویر پسر غریبه دوباره مقابلش ظاهر میشد؛ موهای سیاه، صورت رنگپریده و نگاهی که انگار سالها چیزی را در خودش نگه داشته بود.
صبح، با روشن شدن هوا، از اتاق بیرون آمد.
خانه ساکت بود.
نه صدای قدمی در راهرو میآمد، نه سایهای پشت پنجره تکان میخورد. ا/ت با احتیاط به اتاق نشیمن رفت. نامهی شب گذشته هنوز روی میز بود.
آن را برداشت و پشتورو کرد.
گوشهی کاغذ، جملهای با همان خط ظریف نوشته شده بود؛ جملهای که شب قبل ندیده بود
(اگر او را دیدی، از گذشتهاش نپرس. گذشته، تنها چیزی است که هنوز میتواند او را نابود کند.)
ا/ت ابروهایش را درهم کشید
+ کی نصفهشب نامه مینویسه و بعد برای خودش قانون تعیین میکنه؟
_ کسی که میدونه تو به قانونها گوش نمیدی
ا/ت با وحشت برگشت
هیونجین کنار پنجره ایستاده بود
دستش را روی سینهاش گذاشت و چند قدم عقب رفت. گوشی از میان انگشتانش لغزید و روی زمین افتاد
+ میشه یه بار مثل آدم از در وارد بشی؟
هیونجین به گوشی روی زمین نگاه کرد
_ نمیدونستم باید در بزنم
+ تو اصلاً نمیتونی از در رد بشی؟
هیونجین شانهای بالا انداخت، بعد دستش را به سمت دیوار برد، انگشتانش آرام در سطح آن فرو رفتند، درست مثل دستی که در آب سرد فرو میرود
ا/ت دهانش را باز کرد، اما چیزی نگفت
هیونجین دستش را بیرون کشید
_ حالا میفهمی چرا در زدن برام سخته؟
+ تو... واقعاً روحی؟
هیونجین نگاهش کرد
_ به نظرت چیام؟
ا/ت چند لحظه به او خیره ماند. بعد با تردید خم شد و گوشیاش را برداشت.
+ نمیدونم ولی اگه روح نبودی الان احتمالا داشتم ازت شکایت میکردم
لبخند محوی روی لب هیونجین نشست
_ بابت چی؟
+ ورود غیرقانونی. ترسوندن صاحبخونه. رد شدن از دیوار
لبخند هیونجین زود محو شد
نگاهش روی نامه افتاد
_ اون رو از کجا پیدا کردی؟
+ دیشب روی میز بود
_ کسی دیگه هم توی خونهست؟
+ تا جایی که میدونم، نه
هیونجین به اطراف نگاه کرد. انگار انتظار داشت کسی از میان سایهها بیرون بیاید
ا/ت متوجه تغییر صورتش شد.
+ تو چی یادت میاد؟
هیونجین مکث کرد.
_ اسمم
+ همین؟
+ خانوادهات؟
_ نمیدونم
+ اینجا زندگی میکردی؟
هیونجین به پنجره نگاه کرد، باران شب گذشته روی شیشه رگههایی به جا گذاشته بود
_ فکر میکنم.
ا/ت نفسش را آهسته بیرون داد، ترس هنوز گوشهی ذهنش بود، اما حالا چیزی دیگر هم در آن جا باز کرده بود؛ کنجکاوی
+ چطوری مردی؟
هیونجین به او نگاه کرد
برای چند ثانیه، هیچچیز در صورتش تغییر نکرد، بعد نگاهش از ا/ت گذشت و روی نقطهای نامعلوم در اتاق ثابت ماند
_ نمیدونم.
ا/ت دیگر سؤال نکرد.
برای اولین بار فهمید که بعضی سؤالها، حتی اگر جوابشان را ندانی، میتوانند درد داشته باشند
به پنجره نزدیک شد و پرده را کنار زد
+ خب... پس باید بفهمیم
هیونجین با تعجب نگاهش کرد
_ چرا؟
+ چون نمیتونم تا آخر عمرم با یه روح توی خونه زندگی کنم و وانمود کنم همهچی عادیه.
هیونجین سرش را کمی کج کرد
_ تا آخر عمرت؟
ا/ت مکث کرد.
\+ منظورم اینه... تا وقتی که اینجایی
پسر لبخند زد، کوتاه و بیصدا
- ۱۴۰
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط