𝐃𝐚𝐫 𝐨𝐦𝐠𝐡𝐞 𝐧𝐞𝐠𝐚𝐡 𝐭𝐨

𝐃𝐚𝐫 𝐨𝐦𝐠𝐡𝐞 𝐧𝐞𝐠𝐚𝐡 𝐭𝐨
(در عمق نگاه تو)
پارت𝟏𝟑
.
.
.
نیم ساعت از آن موقعه گذشته بود، ولی هردویشان هنوز فرصت این را پیدا نکردند که درباره اتفاق ۳۰ دقیقه پیش گفتگویی داشته باشند.
با کمک آن دو قهرمان حرفه‌ای، بار دیگر ژاپن به دستشان نجات داده شد. اموالی که مصادره شده بود، حاوی سلاح‌های گرم و سرد به تعداد باور نکردنی زیاد بود و هنوز ردی وجود نداشت که چگونه خریداری شدند، چگونه داخل همچین مکانی برای همچین تعداد بسیاری پنهان شده. همه چیز مشخص خواهد شد به لطف آن تعداد نفری که دستگیر شدند و آیا جواب خواهند داد؟ و آیا این همه اموال با پول زیادی که مشخص بود خرج شده است، حاضرند عاملان اصلی را لو دهند؟ هیچ چیز تا چند روز آینده مشخص نبود.
کارمندان نیروی امنیتی برای بار سوم کارخانه را بررسی کردند. شواهد نشان می‌داد که تمامی لوله‌ها از گاز توهم‌زا پر شده بود و هرکس بدون ماسک مخصوص وارد آن شود، بدون شک و تردید در معرض تأثیر آن قرار خواهد گرفت. شاید دلیلی منطقی برای توهم ایزوکو و آسودگی خیال باکوگو باشد.
ایزوکو بعد از گفتگویی با یکی از کارمندان نیروی امنیتی و اطلاعات گاز توهم‌زا، خیالش از این بابت راحت شده بود.
مکالمه‌شان ده دقیقه طول کشید و راهشان را از هم، بعد از کلی تشویق و تحسین از طرف آن کارمند ذوق‌زده، جدا کردند.
بعد از این شب سخت و طاقت‌فرسا، ذره‌ای دلگرمی به پسر مو سبز داده شده که توانسته بود مانند الگوی همیشگی‌اش المایت، امید و لبخندی تازه به مردمی که دوستشان دارد بدهد.
و با آهی از سر آسودگی، تجهیزات قهرمانی‌اش را کنار کشید و با رها شدن آن زره فولادین و آهنین، انگار که تمام اکسیژن‌های دنیا را به او داده باشند، روبرو شد.
بالاخره هر رویایی چیزی برای قربانی داشت و ایزوکو فردی بود که برای تحقق رویایش از چیزی دریغ نمی‌کرد و حتی اگر جانش بود.
یک دست کشیده و بزرگ روی شانه‌اش، آن هم زمانی که نزدیک بود وارد هپروت بشود، احساس کرد. برگشت، می‌دانست آن کیست.
باکوگو با حالت چهره‌ای که پشیمانی در آن موج می‌زد روبرو شد. از حالتش به خنده درآمد.
-:"کاچان...دیدی گفتم.. چیزی نیست فقط ی خستگیه... اون اتفاق هم فقط بخاطر این بود که اون گاز توهم زا رو تنفس... کرده بودم"(میان خنده)
+:"خفه شو لعنتی من فقط-"
-:"می‌دونم نگرانم بودی ولی این اتفاقات امشب چیزی نبودن من با ی سرگیجه که نمیمیر-"
جلوی ادامه حرفش را گرفت و از حد معمول نزدیک‌ترش شد. با صدایی بم:
+:"اگه یبار دیگه ببینم از همچین کلمه نحسی استفاده کردی یکاری میکنم مرغای آسمون به حالت گریه کنن تو حق نداری زود تر از من بمیری"
هنوز با آن یاقوت‌های سرخ نگاهش می‌کرد.
حرف‌هایش او را بیشتر از قبل گیج می‌کرد. بارها بارها چنین حرفایی از خود شخص باکوگو شنیده بود. انگار درونشان احساسی متفاوت از شخصیتش میگفت ولی چه بود؟
چرا منظورشان را نمیفهید؟ او که همیشه از تک تک معنی کلمات باکوگو را می‌فهمید، انگار که بهترین مترجم زبان و حرف‌هایش باشد، ولی در این مدت نه! همه چیز تغییر می‌کند. طبیعت دنیا همین است، ولی بدترین بخشش این بود که رفتارش با او و دیگران فرق می‌کرد و او را بیشتر از هرچیزی و هرکسی گیج‌تر میکرد و یا طوری که نگاهش می‌کرد.
-:"با..ش..ه"
باکوگو می‌خواست چیزی را که این همه مدت پنهان کرده بود به زبان بیاورد.

...

ناگهان همه چیز برای یک ثانیه نابود شد.
صدای ترمز ماشین‌ها نگاهشان را از یکدیگر گرفت و نور فلش دوربین‌ها نگاه‌هایشان را تار کرده بود. باکوگو برای سپر از نور، دستش را روبروی هر دویشان قرار داد و با انبوهی از جمعیت خبرنگاران روبرو شدند که تشنه و گشنه به اطلاعات و مصاحبه به سمتشان می آمدند.
بهتر از این هم مگر میشد؟
چند حدس در ذهن مرد مو بلوند شکل گرفت.
شاید گزارش هایی از چند ساعت قبل از یک اتفاق در این منطقه منتشر شده بود.
و یا یکی از مردم ساکن دهکده کناری متوجه حضورشان شده است و همچین جمعیتی گرد هم آورده است.
ولی بیشتر از این نمی‌توانست منتظر بماند. اگر همین حالا معطل میکرد، هم خودش و هم ایزوکو زیرشان له می‌شوند. پس با عجله به سمت ایزوکو برگشت و گفت:
+:"زود باش باید بزنیم به چاک"
کاملا شوکه شده جوابش را داد.
-:"باشه بزار زره همو بپوشم"

+:"دیر میشه"

کمرش را گرفت و به خود نزدیک کرد. ایزوکو ناخودآگاه دستش را روی گردن و سینه‌اش گذاشت و حیران نگاهش کرد.

-:"داری چیکار میکنی؟"

حرفش که تمام شد، با موجی از هوایی که داغ بود مواجه شد و از شدت سرعت چشمانش را بست و وقتی که زمرد هایش را از هم گشود، خودش را در آسمان پیدا کرد.

#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
دیدگاه ها (۱)

رمان یک نیمکت فاصله

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

پارت۹(در عمق نگاه تو)ایزوکو با تعجب او را نگاه می‌کرد. باید ...

صدای بارون روی سقف فلزی انباری می‌کوبید. کاتسوکی بدون اینکه ...

سناریوی شماره ۲ تک پارتی.اسم:دکو تنهام نذار.زمان وقتی دکو از...

پارت دوم ❤️چشمان قرمز رنگ کاتسوکی برای لحظه‌ای برق‌های نرمی ...

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

شجاعت در سایه

سناریوی شماره ۳ تک پارتی. نکته:من هرچی فکر کردم گفتم بزار ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط