پارت اول هوا تاریک شده بود و بارو
پارت اول هوا تاریک شده بود و بارون نرمی شیشههای بزرگ پنتهاوس رو خیس میکرد. تهیونگ پشت پیانو نشسته بود، انگشتهاش بیهدف روی کلیدها میچرخیدن، اما ملودیای که ساخته بود بیشتر به یک زمزمهی غمگین شبیه بود تا آهنگ. نگاهش روی صندلی خالی روبهرو ثابت مونده بود؛ جایی که همیشه «کوکویو» مینشست و با اون چشمهای درخشان و خندههای بیریاش، خستگی روز رو از تن تهیونگ بیرون میکرد.
اما امتون شب، فضا سنگین بود.
در اتاق با صدای آرومی باز شد و کوکویو وارد شد. لباسی گشاد و حریر به تن داشت که نتونسته بود بهطور کامل حقیقتِ پنهان زیر اون رو پنهان کنه. دستی روی شکمش گذاشته بود؛ شکمی که حالا کمی برجسته شده بود و نشونی از زندگی دیگهای داشت—زندگیای که متعلق به تهیونگ نبود، اما تهیونگ مجبور بود با تمام وجود ازش محافظت کنه، چون به کسی تعلق داشت که کوکویو رو توی اون شرایط رها کرده بود.
تهیونگ از پشت پیانو بلند شد. قدم1هاش کند و محتاط بود، مبادا بترسهش. نزدیکتر که رفت، دستهای سرد کوکویو رو توی دست گرفت و با صدای بم و آرومش پرسید:
— «بازم درد داری، مگه نه؟ چرا استراحت نکردی؟»
کوکویو سرشو پایین انداخت، قطره اشک آروم روی گونهش چکید. صدای لرزونش توی سکوت اتاق پیچید:
— «تهیونگ... خستهام. از این نگاههای ترحمآمیز بقیه، از این که توی گروه بلکپینک همهش باید نگران این باشم که کسی چیزی نف فهمه... و از همه بیشتر، از این که دارم با این بچهای که مال تو نیست، تو رو هم عذاب میدم. چرا اینقدر خوبی با من؟ چرا ولم نمیکنی؟»
تهیونگ لبخند تلخی زد. دست آزادش رو بالا آورد و تار موهای بههمریختهی کوکویو رو پشت گوشش گذاشت. توی نگاهش هیچ اثری از خشم یا پشیمانی نبود؛ فقط عشق بود، عشقی بیقید و شرط و عمیق.
— «ولت کنم؟» تهیونگ زمزمه کرد: «کوکویو، تو یادت رفته؟ من عاشقت شدم، نه تصویرت، نه شرایطت. این بچه... شاید مال من نباشه، اما بخشی از توئه. و هر چیزی که مال تو باشه، برای من محترمه و ازش مراقبت میکنم. تا روزی که به دنیا بیاد، من پناهگاه تو و این کوچولو میمونم. پس دیگه این حرفها رو نزن، باشه؟»
کوکویو با چشمهای پر از اشک به تهیونگ نگاه کرد. سنگینی روی قلبش با هر کلمهی تهیونگ سبکتر میشد. دست دیگهش رو روی دست تهیونگ که روی شکمش بود گذاشت و برای اولین بار توی اون ماهها، لبخند کمجونی روی لبهاش نشست.
در همون لحظه، گوشی تهیونگ روی میز روشن شد. پیامی روی صفحه افتاد—از طرف مدیر کمپانی بود با این مضمون: *"فردا جلسهی مهمی دربارهی آیندهی گروه و شایعات داری، مراقب باش..."*
تهیونگ نگاهی به گوشی انداخت، بعد به کوکویو که حالا سرش رو روی سینهام گذاشته بود و آروم نفس میکشید. تهیونگ گوشی رو سایلنت کرد، روی مبل گذاشت و دور کمر کوکویو رو محکمتر گرفت. طوفان سختی در راه بود، اما هیچکدوم از اونها قصد نداشتند دستهای همدیگه رو رها کنن.
اما امتون شب، فضا سنگین بود.
در اتاق با صدای آرومی باز شد و کوکویو وارد شد. لباسی گشاد و حریر به تن داشت که نتونسته بود بهطور کامل حقیقتِ پنهان زیر اون رو پنهان کنه. دستی روی شکمش گذاشته بود؛ شکمی که حالا کمی برجسته شده بود و نشونی از زندگی دیگهای داشت—زندگیای که متعلق به تهیونگ نبود، اما تهیونگ مجبور بود با تمام وجود ازش محافظت کنه، چون به کسی تعلق داشت که کوکویو رو توی اون شرایط رها کرده بود.
تهیونگ از پشت پیانو بلند شد. قدم1هاش کند و محتاط بود، مبادا بترسهش. نزدیکتر که رفت، دستهای سرد کوکویو رو توی دست گرفت و با صدای بم و آرومش پرسید:
— «بازم درد داری، مگه نه؟ چرا استراحت نکردی؟»
کوکویو سرشو پایین انداخت، قطره اشک آروم روی گونهش چکید. صدای لرزونش توی سکوت اتاق پیچید:
— «تهیونگ... خستهام. از این نگاههای ترحمآمیز بقیه، از این که توی گروه بلکپینک همهش باید نگران این باشم که کسی چیزی نف فهمه... و از همه بیشتر، از این که دارم با این بچهای که مال تو نیست، تو رو هم عذاب میدم. چرا اینقدر خوبی با من؟ چرا ولم نمیکنی؟»
تهیونگ لبخند تلخی زد. دست آزادش رو بالا آورد و تار موهای بههمریختهی کوکویو رو پشت گوشش گذاشت. توی نگاهش هیچ اثری از خشم یا پشیمانی نبود؛ فقط عشق بود، عشقی بیقید و شرط و عمیق.
— «ولت کنم؟» تهیونگ زمزمه کرد: «کوکویو، تو یادت رفته؟ من عاشقت شدم، نه تصویرت، نه شرایطت. این بچه... شاید مال من نباشه، اما بخشی از توئه. و هر چیزی که مال تو باشه، برای من محترمه و ازش مراقبت میکنم. تا روزی که به دنیا بیاد، من پناهگاه تو و این کوچولو میمونم. پس دیگه این حرفها رو نزن، باشه؟»
کوکویو با چشمهای پر از اشک به تهیونگ نگاه کرد. سنگینی روی قلبش با هر کلمهی تهیونگ سبکتر میشد. دست دیگهش رو روی دست تهیونگ که روی شکمش بود گذاشت و برای اولین بار توی اون ماهها، لبخند کمجونی روی لبهاش نشست.
در همون لحظه، گوشی تهیونگ روی میز روشن شد. پیامی روی صفحه افتاد—از طرف مدیر کمپانی بود با این مضمون: *"فردا جلسهی مهمی دربارهی آیندهی گروه و شایعات داری، مراقب باش..."*
تهیونگ نگاهی به گوشی انداخت، بعد به کوکویو که حالا سرش رو روی سینهام گذاشته بود و آروم نفس میکشید. تهیونگ گوشی رو سایلنت کرد، روی مبل گذاشت و دور کمر کوکویو رو محکمتر گرفت. طوفان سختی در راه بود، اما هیچکدوم از اونها قصد نداشتند دستهای همدیگه رو رها کنن.
- ۸۷
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط