سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and Snow
سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and Snow
PART:3
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت۷:۳۸شب
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
دختر وقتی بیدار شد اول یه نگاه به اتاق کرد به مبل های چرم طبیعی و میز آرایش پر از وسایل و کمد ها ولی دیگه به چیزه دیگه ای نگاه نکرد سریع رفت سمت در و دست گیره ی در رو کشید ولی باز نشد چند بار همین کارو کرد ولی باز نشد که داد زد و گفت
ـ درو باز کنید
ـ کسی اونجا هست ؟
ـ در باز کنید
و اون طرف در خدمت کارایی بودن که صدای دختر رو میشنیدن ولی از ترس اربابشون کاری باهاش نداشتن که دختر خسته شد. دست های کوچیکش درد گرفته بود و دیگه اشکش در اومد و رفت روی تخت خودش رو پرت کرد رو تخت و گریه کرد که همون لحظه صدای باز شدن در اومد و یکی از خدمت کارا بود اومد و گفت
ـ خانوم ارباب گفتن که برید به اتاقشون
ـ باشه
سریع از اتاق خودش رفت بیرون و خدمتکار اون رو به اتاق جونکوک برد و در زد
ـ بیا تو
خدمت کار بدون هیچ حرفی در رو باز کرد و یونا رفت داخل که جونکوک از پشت میز بلند شد و گفت
ـ خب از این به بعد باید نقش دوست دخترم و بازی کنی البته نمیشه بهش گفت نقش باید دوست دخترم بشی
یونا که از حرفش تعجب کرده بود گفت
ـ یعنی چی دوست دخترت بشم تو منو بجای بدهی از پدرم گرفتی بعد انتظار داری بیام دوست دخترت بشم
جونکوک به آرامی اومد سمتش و دقیقاً جلوی یونا واستاد و گفت
ـ من ازت نظر نپرسیدن که اینجوری جوابمو بدی
مکس کرد و دستش رو دور کمر یونا حلقه کرد اون رو به خودش نزدیک کرد و با لحنی ترسناک و گفت
ـ از الان به بعد هم توی اتاقی که من میخوابم میخوابی فهمیدی
یونا از این لخته جونکوک ترسید و چشماش پر از اشک شد و گفت
ـ چرا میخوای نقش دوست دخترت رو بازی کنم وقتی نه تو منو میشناسی و نه من ترو
جونکوک اون رو بیشتر به خودش نزدیک کرد و گفت
ـ فقط میخوام از شر غر غرای بابام خلاص بشم
ـ فقط برای همین زندگی منو نابود کرد یکه خودت به چیزایی که میخوای برسی ؟
و اشکهاش سرازیر شد و جونکوک تا اینو دیدم سریع بغلش کرد و خودش هم از این کارش تعجب کرد ولی بازم نمیتونست ولش کنه و تا وقتی که بفهمید یونا دیگه گریه نمیکنه و بهش نگاه کرد و گفت
ـ اینو بدون من ترو نجات دادم زندگیتو خراب نکردم احتمال داشت که بجای من یه پیرمرد بیاد و تو مجبور بشی باهاش بری و بلاهایی که خودت بهتر میدونید رو سرت میاره
اینو گفت و به یونا بنگاه کرد و بعد از چند ثانیه لب زد
ـ فردا چند تا از فامیل هام میان اونجا باید نقش بازی خیلی خوب باید بازی کنی
یونا با سر تعید کرد و برگشت سمت در و رفت توی اتاق خودش با اینکه باید توی اتاق جونکوک میموند ولی اهمیت نداد
«ما برای هم ساخته نشدهایم، اما برای هم محکوم شدهایم.»
PART:3
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت۷:۳۸شب
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
دختر وقتی بیدار شد اول یه نگاه به اتاق کرد به مبل های چرم طبیعی و میز آرایش پر از وسایل و کمد ها ولی دیگه به چیزه دیگه ای نگاه نکرد سریع رفت سمت در و دست گیره ی در رو کشید ولی باز نشد چند بار همین کارو کرد ولی باز نشد که داد زد و گفت
ـ درو باز کنید
ـ کسی اونجا هست ؟
ـ در باز کنید
و اون طرف در خدمت کارایی بودن که صدای دختر رو میشنیدن ولی از ترس اربابشون کاری باهاش نداشتن که دختر خسته شد. دست های کوچیکش درد گرفته بود و دیگه اشکش در اومد و رفت روی تخت خودش رو پرت کرد رو تخت و گریه کرد که همون لحظه صدای باز شدن در اومد و یکی از خدمت کارا بود اومد و گفت
ـ خانوم ارباب گفتن که برید به اتاقشون
ـ باشه
سریع از اتاق خودش رفت بیرون و خدمتکار اون رو به اتاق جونکوک برد و در زد
ـ بیا تو
خدمت کار بدون هیچ حرفی در رو باز کرد و یونا رفت داخل که جونکوک از پشت میز بلند شد و گفت
ـ خب از این به بعد باید نقش دوست دخترم و بازی کنی البته نمیشه بهش گفت نقش باید دوست دخترم بشی
یونا که از حرفش تعجب کرده بود گفت
ـ یعنی چی دوست دخترت بشم تو منو بجای بدهی از پدرم گرفتی بعد انتظار داری بیام دوست دخترت بشم
جونکوک به آرامی اومد سمتش و دقیقاً جلوی یونا واستاد و گفت
ـ من ازت نظر نپرسیدن که اینجوری جوابمو بدی
مکس کرد و دستش رو دور کمر یونا حلقه کرد اون رو به خودش نزدیک کرد و با لحنی ترسناک و گفت
ـ از الان به بعد هم توی اتاقی که من میخوابم میخوابی فهمیدی
یونا از این لخته جونکوک ترسید و چشماش پر از اشک شد و گفت
ـ چرا میخوای نقش دوست دخترت رو بازی کنم وقتی نه تو منو میشناسی و نه من ترو
جونکوک اون رو بیشتر به خودش نزدیک کرد و گفت
ـ فقط میخوام از شر غر غرای بابام خلاص بشم
ـ فقط برای همین زندگی منو نابود کرد یکه خودت به چیزایی که میخوای برسی ؟
و اشکهاش سرازیر شد و جونکوک تا اینو دیدم سریع بغلش کرد و خودش هم از این کارش تعجب کرد ولی بازم نمیتونست ولش کنه و تا وقتی که بفهمید یونا دیگه گریه نمیکنه و بهش نگاه کرد و گفت
ـ اینو بدون من ترو نجات دادم زندگیتو خراب نکردم احتمال داشت که بجای من یه پیرمرد بیاد و تو مجبور بشی باهاش بری و بلاهایی که خودت بهتر میدونید رو سرت میاره
اینو گفت و به یونا بنگاه کرد و بعد از چند ثانیه لب زد
ـ فردا چند تا از فامیل هام میان اونجا باید نقش بازی خیلی خوب باید بازی کنی
یونا با سر تعید کرد و برگشت سمت در و رفت توی اتاق خودش با اینکه باید توی اتاق جونکوک میموند ولی اهمیت نداد
«ما برای هم ساخته نشدهایم، اما برای هم محکوم شدهایم.»
- ۲.۴k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط