بـا اینکه بـار بست، خدا را چه دیده‌ ای

بـا اینکه بـار بست، خدا را چه دیده‌ ای
فرصت هنوز هست، خدارا چه دیده‌ ای

شاید بـه بـازگشتن خود دلخـوشم کند
با یک تکان دست!! خدا را چـه دیده‌ای

بی‌ رحم! داستـان مـرا نیـز گـوش کن
شاید دلت شکست، خدا را چه دیده‌ای

هـر چنـد می‌رود، بـروم چـای دَم کنـم
شاید کمی نشست..خدا را چه دیده‌ ای

#مجید_ترکابادی
▶️ @amirali_5713 ◀️

࿇─┅━━•✺⊱  ⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟  ⊰✺•━━┅─࿇
دیدگاه ها (۰)

🧕دختــرِ ایران زمیـن، هجـومِ دشمن ببیـن🚨🚨شعر إخطارِ سنگین در...

ا/ت هنوز به پیام سوکجین خیره شده بود.«رسیدی؟»پیام ساده‌ای بو...

......پارت. دوازدهم......

پارت ۲۷ — «چیزی که باید رسمی می‌شد»صبح روز بعد، خبر ازدواج ه...

پارت بیستم

پارت ۲: اولین کلمات؛ شکافِ میانِ سکوتسکوتِ میانِ آن‌ها، سنگی...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت هفتمکوک دوید.نه آن‌قدر که صدای ...

مافیای من — قسمت ۱۸چیزی بیشتر از یک رازمرد روبه‌روی جونگکوک ...

.....پارت هفدهم.....

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط