شروع پس از پایان
پارت ۱۲
اوچاکو بعد این که از احساسات باکوگو خبردار شد، مصمم شد که باید یه بلایی سر باکوگو بیاره.
همگی به بیمارستان رسیدند و به سمت اتاق باکوگو رفتند. در را که باز کردند با قیافه آزرده باکوگو رو به رو شدند.
باکوگو بالافاصله مثل حالت عادی اش گفت:
"نفله هااااا!!! اینجا چیکار می کنید؟؟؟؟"
همه خندیدند و باکوگو هنوز تو شوک بود؛ باکوگو نمی دونست که برای اونا انقدر مهمه که بیان عیادتش و در اعماق وجودش شاد بود.
چند صندلی آوردند تا همه بشینند و چند نفر هم روی تخت اضافه که مال ایزوکو بود نشستند.
کمی گذشت و با وجود همه آنها بیمارستان داشت شلوغ می شد؛ پس اکثرا خداحافظی کردند و رفتند.
چند نفر مانده بودند... مینا، کیریشیما، دنکی، آسویی، شوتو و در نهایت اوراراکا.
اوچاکو گفت:
"چرا به دکو_کون زنگ نزنیم و بگیم بیاد اینجا بعد کارش؟"
همه موافقت کردند و وقت ناهارش بهش زنگ زدند و خبر دادند و ایزوکو تایید کرد و گفت حدودای ساعت هشت شب میاد.
اون ها به باکوگو نگفتن که ایزوکو میخواهد به بیمارستان بیاید تا واکنشش را ببینند.
کمی گذشت و باکوگو گفت میره یه قدمی بزنه.
اوچاکو ازموقعیت استفاده کرد و یکم بعد از این که باکوگو رفت، گفت که میره سرویس بهداشتی ولی پشت سر باکوگو راه افتاد تا موقعیت استفاده کنه و یه گوشه تنها گیرش بندازه.
کمی از تعقیب کردن اوچاکو گذشت و باکوگو برگشت و گفت:
"دختره نچسب تو اینجا چیکار داری؟"
اوچاکو با پوزخندی از پشت ستون آمد بیرون و گفت:
"هه. داینامایت خوب می فهمیا."
سپس زیر لبی گفت:
"البته زود هم گول می خوری..."
باکوگو گفت:
"تو نفله میشه بگی اینجا چه غلطی می کنی؟؟؟استاکری چیزی هستی؟؟؟ "
و بعد خنده ای ریز ادامه داد:
" همه گول مهربون بازیات رو می خورن ولی نمی دونند که این مهربونی فقط برای به دست آوردن دل ایزوکوئه. "
اوچاکو با لبخندی جواب داد:
"آخی باکوگو انقدر تو بیمارستان منتظر ایزوکو که خیال می کنه امگاشه مونده روانی شده!"
باکوگو با تعجب آمیخته به خشم گفت:
"چی... چی میگی دخترهـ..."
اوچاکو ادامه داد:
"همه چی رو می دونم... تو دنبال ایزوکویی و امید داری به اینکه بیاد پیشت ولی نه... اون مال خودمه..."
و بعد حرفش عکسی که در آن ایزوکو و اوچاکو هم را می بوسیدند را به باکوگو نشان داد و باکوگو پاهایش سست شدند و به روی زمین افتاد.
#Bakudeku
اوچاکو بعد این که از احساسات باکوگو خبردار شد، مصمم شد که باید یه بلایی سر باکوگو بیاره.
همگی به بیمارستان رسیدند و به سمت اتاق باکوگو رفتند. در را که باز کردند با قیافه آزرده باکوگو رو به رو شدند.
باکوگو بالافاصله مثل حالت عادی اش گفت:
"نفله هااااا!!! اینجا چیکار می کنید؟؟؟؟"
همه خندیدند و باکوگو هنوز تو شوک بود؛ باکوگو نمی دونست که برای اونا انقدر مهمه که بیان عیادتش و در اعماق وجودش شاد بود.
چند صندلی آوردند تا همه بشینند و چند نفر هم روی تخت اضافه که مال ایزوکو بود نشستند.
کمی گذشت و با وجود همه آنها بیمارستان داشت شلوغ می شد؛ پس اکثرا خداحافظی کردند و رفتند.
چند نفر مانده بودند... مینا، کیریشیما، دنکی، آسویی، شوتو و در نهایت اوراراکا.
اوچاکو گفت:
"چرا به دکو_کون زنگ نزنیم و بگیم بیاد اینجا بعد کارش؟"
همه موافقت کردند و وقت ناهارش بهش زنگ زدند و خبر دادند و ایزوکو تایید کرد و گفت حدودای ساعت هشت شب میاد.
اون ها به باکوگو نگفتن که ایزوکو میخواهد به بیمارستان بیاید تا واکنشش را ببینند.
کمی گذشت و باکوگو گفت میره یه قدمی بزنه.
اوچاکو ازموقعیت استفاده کرد و یکم بعد از این که باکوگو رفت، گفت که میره سرویس بهداشتی ولی پشت سر باکوگو راه افتاد تا موقعیت استفاده کنه و یه گوشه تنها گیرش بندازه.
کمی از تعقیب کردن اوچاکو گذشت و باکوگو برگشت و گفت:
"دختره نچسب تو اینجا چیکار داری؟"
اوچاکو با پوزخندی از پشت ستون آمد بیرون و گفت:
"هه. داینامایت خوب می فهمیا."
سپس زیر لبی گفت:
"البته زود هم گول می خوری..."
باکوگو گفت:
"تو نفله میشه بگی اینجا چه غلطی می کنی؟؟؟استاکری چیزی هستی؟؟؟ "
و بعد خنده ای ریز ادامه داد:
" همه گول مهربون بازیات رو می خورن ولی نمی دونند که این مهربونی فقط برای به دست آوردن دل ایزوکوئه. "
اوچاکو با لبخندی جواب داد:
"آخی باکوگو انقدر تو بیمارستان منتظر ایزوکو که خیال می کنه امگاشه مونده روانی شده!"
باکوگو با تعجب آمیخته به خشم گفت:
"چی... چی میگی دخترهـ..."
اوچاکو ادامه داد:
"همه چی رو می دونم... تو دنبال ایزوکویی و امید داری به اینکه بیاد پیشت ولی نه... اون مال خودمه..."
و بعد حرفش عکسی که در آن ایزوکو و اوچاکو هم را می بوسیدند را به باکوگو نشان داد و باکوگو پاهایش سست شدند و به روی زمین افتاد.
#Bakudeku
- ۱.۴k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط