پارت اخر
پارت اخر
او بر سر تن بی حال مادرش ایستاده
هانول: مامان ما...
ناگهان گردن دخترک بر زیر تیغی که در دست جک بود رفت. جک تیغ را به گردن دختر فشار میداد جک فریاد زد
جک: ایزاک...
ناگهان میدان نبرد ساکت شد ایزاک با چشمان از حدقه بیرون زده اش نگاه میکرد کمانداران اماده حمله شدن
جک: ایزاک اگر به سکت تیر پرتاب کنی مطمئن میشوم این تیغ توی قلبش فرو برود
ایزاک ترسید و دستش را به معنای ارامش بالا برد
ایزاک: اروم باش... بگو چی میخوای؟؟ هرچی بخوای بهت میدم سکه میخوای؟؟
جک: چه بدهی چه نه دیر شده اما مطمعن میشوم این دختر بمیره... وقتی که پول میخواستم مادرت یونیا رو از ارث محروم کرد.. من فقط او رو به خاطر پول میخواستم اما فهمیدم حامله است اما طبق قانون کشتن این زن حامله مجازات سختی داره پس گذاشتم زنده بمونه... اما.. حیف یک دردسر شد پس زنده موندن این دختر به من مربوط نیست و واسم مهم نیست.. حالا خداحافظی کن با هانول...(خنده ترسناک)
جک هانول را به سمت خودش چرخاند و چاقو را با سرت به سمت قلبش نشانه هانول چشمان گریانش را بست و سرنوتش را پذیرفت اما ناگهان...
ایزاک: یونیاااااااااا
هانول: مامان... مامان...
یونیا با قلبی خونی و چاقو در قلبش به زمین افتاد کمانداران شروع به پرتاب تیر به. سمت ان قبیله کردن و...
هانول بر کنار تابوت مادرش نشسته بود و با دستان کوچکش صورت سرد مادرش را نوازش میکرد موهای مادرش را مرتب کرد و با لبهای خشک که با مروارید چشمانش نمناک شدت بودن گفت
هانول: مامان چشمات رو بستی، قلبت هم بستی، ای کاش من رو فراری نمیدادی حداقل الان کنارم بودی مامان.. بدنت خیلی سرده قلبت نمی تپه مامان میترسم از ذهنم محو بشی.. ادم بزرگا بهم میگن ممکنه مامانت از ذهنت محو بشه من این رو نمیخوامـــ.... مامان ای کاش من رو بدنیا نمی اوردی... مامان.. چشمات خیلی قشنگه.... اما بدنت خیلی سردهـ.... اشکالی نداره من قول میدم فراموشت نکنم... قول میدم... تو میتونی اروم بخوابی منم نگات میکنم مثل وقتی میخواستم بخوابم نگام میکردی تا خوابم ببره.... منم نگات میکنم تا خوابت ببره.. ـوقتی خوابیدی میرمــ... حیف شد که رفتی... مامان من میخوام بغلم کنی... مامان میخوام با صدای قشنگت برام اهنگ بخونی.. من میترسم که چشمام رو ببندم... دیگه نتونم تو رو به یاد بیارمــــ.. ـ.....
ایزاک: هانول گریه نکن.. باید بریم (با صدای گرفته)
هانول: چشم... خداحافظ مامان خوب بخواب یک خواب ابدی
مالیا: یعنی مامان روز تولدت همچین اتفاقی افتاد؟
هانول: اره دخترکم...
ایلیا: مامان مامان.. بابا از مرز برگشته..
مالیا: بابا اومده...
اریک: سلام به پرنسس و پرنس من....
مالیا و ایلیا: سلاممم
و اریک رو در اغوش کشیدن
اریک: سرورم و بانو به سلامت باشند
ایزاک لبخندی زد...
مالیا: پدر بزرگ ایلیا من رو اذیت میکنهه
ایلیا: نه مالیا من رو اذیت میکنهـ...
ایزاک هردو رو در اغوش میگیره
هلن: بهتر نیست اریک برید استراحت بکنید دخترم دلش براتون تنگ شده
شب (اتاق)
اریک: بانوی من از چیزی ناراحتن؟
هانول: نه چرا میپرسی؟
اریک: اخه بانوی من شمع روشن کردن پس حتما خاطرات قدیمی او را اذیت میکند
هانول: اره شاید
اریک یک شاخه گل رز قرمز به هانول داد هانول رز را گرفت و. لبخند زد
اریک: لبخند بانو رو ترجیح میدم پرنسسم
هانول: ممنونم که همیشه پیش منی
اریک: اخ درد داره.. قلبم درد میکنه وقتی میبینم پرنسسم من رو در اغوشش نمیگیرهـ..(عوووووققق حالم بهم خوردددد ایم انتی رمانتیک😒🤮
اریک: ببند دهن رو
من: 😁👍)
اریک لبخند میزند هانول اریک رو در اغوش میگیره
اریک: چشمات برام بی نقص کافیه چشمات اقیانوسی با امواج دریاست
(پس حتما چشمای من گوه با امواج اسهاله😂داداش صحنه رمانتیکتون تموم نشد بابا داستان به سر رسید کلاغ به خونش نرسید
اریک: یک بوسش بکنم
من: نه الان میان میگیرنموننننن
اریک: لطفا یک بوس از روی گونهه.. اقا زنمههه
من: نهههه
اریک: من کار خودم رو میکنم
من: هوی مرتیکهــ... هوی نکن.. هوی)
اریک بوسه ای ریز بر روی گونه معشوقش کاشت و گونه های معشوقش گرم و سرخ شد اریک محکم او را به بغلش فشرد و به اسمان پر از ستاره خیره شدن... پروانه ای برکنار دستهی شمع نشست و با بالهای ابی و سیاهش ان را خاموش کرد
خب بچه ها تموم شد امیدوارم لذت برده باشید ببخشید دیر شد سعی میکنم بقیه رو زود بنویسم و اینکه بچه ها کامنت ها و لایک و تبلیغ از من لطفا حمایت کنید و به من انگیزه بدید 😭🥲🫀💔💔💔💔
(خب دیگه من برمم هوی...
دستشویی به نوبت هوی خانم یک بوسه بوده بیشتر نبوده شش ساعته تو دستشوییی)
او بر سر تن بی حال مادرش ایستاده
هانول: مامان ما...
ناگهان گردن دخترک بر زیر تیغی که در دست جک بود رفت. جک تیغ را به گردن دختر فشار میداد جک فریاد زد
جک: ایزاک...
ناگهان میدان نبرد ساکت شد ایزاک با چشمان از حدقه بیرون زده اش نگاه میکرد کمانداران اماده حمله شدن
جک: ایزاک اگر به سکت تیر پرتاب کنی مطمئن میشوم این تیغ توی قلبش فرو برود
ایزاک ترسید و دستش را به معنای ارامش بالا برد
ایزاک: اروم باش... بگو چی میخوای؟؟ هرچی بخوای بهت میدم سکه میخوای؟؟
جک: چه بدهی چه نه دیر شده اما مطمعن میشوم این دختر بمیره... وقتی که پول میخواستم مادرت یونیا رو از ارث محروم کرد.. من فقط او رو به خاطر پول میخواستم اما فهمیدم حامله است اما طبق قانون کشتن این زن حامله مجازات سختی داره پس گذاشتم زنده بمونه... اما.. حیف یک دردسر شد پس زنده موندن این دختر به من مربوط نیست و واسم مهم نیست.. حالا خداحافظی کن با هانول...(خنده ترسناک)
جک هانول را به سمت خودش چرخاند و چاقو را با سرت به سمت قلبش نشانه هانول چشمان گریانش را بست و سرنوتش را پذیرفت اما ناگهان...
ایزاک: یونیاااااااااا
هانول: مامان... مامان...
یونیا با قلبی خونی و چاقو در قلبش به زمین افتاد کمانداران شروع به پرتاب تیر به. سمت ان قبیله کردن و...
هانول بر کنار تابوت مادرش نشسته بود و با دستان کوچکش صورت سرد مادرش را نوازش میکرد موهای مادرش را مرتب کرد و با لبهای خشک که با مروارید چشمانش نمناک شدت بودن گفت
هانول: مامان چشمات رو بستی، قلبت هم بستی، ای کاش من رو فراری نمیدادی حداقل الان کنارم بودی مامان.. بدنت خیلی سرده قلبت نمی تپه مامان میترسم از ذهنم محو بشی.. ادم بزرگا بهم میگن ممکنه مامانت از ذهنت محو بشه من این رو نمیخوامـــ.... مامان ای کاش من رو بدنیا نمی اوردی... مامان.. چشمات خیلی قشنگه.... اما بدنت خیلی سردهـ.... اشکالی نداره من قول میدم فراموشت نکنم... قول میدم... تو میتونی اروم بخوابی منم نگات میکنم مثل وقتی میخواستم بخوابم نگام میکردی تا خوابم ببره.... منم نگات میکنم تا خوابت ببره.. ـوقتی خوابیدی میرمــ... حیف شد که رفتی... مامان من میخوام بغلم کنی... مامان میخوام با صدای قشنگت برام اهنگ بخونی.. من میترسم که چشمام رو ببندم... دیگه نتونم تو رو به یاد بیارمــــ.. ـ.....
ایزاک: هانول گریه نکن.. باید بریم (با صدای گرفته)
هانول: چشم... خداحافظ مامان خوب بخواب یک خواب ابدی
مالیا: یعنی مامان روز تولدت همچین اتفاقی افتاد؟
هانول: اره دخترکم...
ایلیا: مامان مامان.. بابا از مرز برگشته..
مالیا: بابا اومده...
اریک: سلام به پرنسس و پرنس من....
مالیا و ایلیا: سلاممم
و اریک رو در اغوش کشیدن
اریک: سرورم و بانو به سلامت باشند
ایزاک لبخندی زد...
مالیا: پدر بزرگ ایلیا من رو اذیت میکنهه
ایلیا: نه مالیا من رو اذیت میکنهـ...
ایزاک هردو رو در اغوش میگیره
هلن: بهتر نیست اریک برید استراحت بکنید دخترم دلش براتون تنگ شده
شب (اتاق)
اریک: بانوی من از چیزی ناراحتن؟
هانول: نه چرا میپرسی؟
اریک: اخه بانوی من شمع روشن کردن پس حتما خاطرات قدیمی او را اذیت میکند
هانول: اره شاید
اریک یک شاخه گل رز قرمز به هانول داد هانول رز را گرفت و. لبخند زد
اریک: لبخند بانو رو ترجیح میدم پرنسسم
هانول: ممنونم که همیشه پیش منی
اریک: اخ درد داره.. قلبم درد میکنه وقتی میبینم پرنسسم من رو در اغوشش نمیگیرهـ..(عوووووققق حالم بهم خوردددد ایم انتی رمانتیک😒🤮
اریک: ببند دهن رو
من: 😁👍)
اریک لبخند میزند هانول اریک رو در اغوش میگیره
اریک: چشمات برام بی نقص کافیه چشمات اقیانوسی با امواج دریاست
(پس حتما چشمای من گوه با امواج اسهاله😂داداش صحنه رمانتیکتون تموم نشد بابا داستان به سر رسید کلاغ به خونش نرسید
اریک: یک بوسش بکنم
من: نه الان میان میگیرنموننننن
اریک: لطفا یک بوس از روی گونهه.. اقا زنمههه
من: نهههه
اریک: من کار خودم رو میکنم
من: هوی مرتیکهــ... هوی نکن.. هوی)
اریک بوسه ای ریز بر روی گونه معشوقش کاشت و گونه های معشوقش گرم و سرخ شد اریک محکم او را به بغلش فشرد و به اسمان پر از ستاره خیره شدن... پروانه ای برکنار دستهی شمع نشست و با بالهای ابی و سیاهش ان را خاموش کرد
خب بچه ها تموم شد امیدوارم لذت برده باشید ببخشید دیر شد سعی میکنم بقیه رو زود بنویسم و اینکه بچه ها کامنت ها و لایک و تبلیغ از من لطفا حمایت کنید و به من انگیزه بدید 😭🥲🫀💔💔💔💔
(خب دیگه من برمم هوی...
دستشویی به نوبت هوی خانم یک بوسه بوده بیشتر نبوده شش ساعته تو دستشوییی)
- ۴.۰k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط