معجزه زندگی پارت ۵
رفتم تو من:ارباب غذاتونو آوردم کوک:بیا تو درم ببند من:اما کوک:نشنیدی گفتم در و ببند بیا تو یه ایشش آروم گفتی من:ایشش سگ 😒(سگ عمته😐😂😂)کوک:چیزی گفتی بیب من:نه نگفتم رفتم جلو درم بستم غذاشو گذاشتم رو میز من:بفرمایید کوک:بشین من:کجا کوک:رو سر من بشین رو تخت کنارم من:جانم 😐(دیگه چی😐😂) کوک:نشینی میشونمتا من:اوفف نشستم کنار با فاصله پاهامو گرفت بالا لباسم یجوری بود دامن داشت دامنشم باز بود تا رون با یه لباس مشکی نشستم کنارش بدبختی این بود پاهام لخت بود کوک:چه پاها سفیدی داری من:اویی هیز بازی در نیار 😐نشستم کنارت اینجوری کنی دست کشید دامنمو گرفت یکم بهم نزدیک شد دور شدم کمرمو گرفت همون موقع از بغلش رفتم اونور من:اهم فکر کنم یه کاری داشته باشم باید برم داشتم میرفتم یهو از پشت گرفتم(داداچ از الان جونگی:ببند من:هی به جونگ کوک میگما😐😐🤣) کوک:کجا میری بیبی من:ولم کن گفتم من بیبی تو نیستم کوک:هستی همون موقع دستشو گاز گرفتم و دوییدم رفتم بیرون
از زبون جونگ کوک
دستمو گاز گرفت رفت بیرون جاش موند من:دختره ی وحشی😐(حقته😒) چطور اون الان آهه....ولی خیلی سمجه ها ههه😂(خیلی پررویی به جان ننم😐😂🤣🤣)اما زیاده روی کردم واقعا
از زبون خودم
رفتم از پله ها پایین تو اتاق درم بستم محکم پشت در وایسادم نفس نفس میزدم ترسیده بودم خوب من:عوضی چطور میتونه به من دست بزنه😖(اینو وللش بعد عاشق هم بشین چی میشه😈😈🔞🔞😐😂😂) فردا صبحش رفته بودم بیرون تو حیات عمارت چرخ میزدم که چشمم به یه درخت سیب افتاد رشت کرده بود رفتم سمتش میتونستم برم بالا همیشه کارم این بود وقتی دیدم رویه درخت بشینم و سیب بخورم رفتم بالا نشستم رو تنه درخت اما یادم رفته بود دیگه نمیتونم بیام پایین تکیه داده بودم سیب و کندمو خوردم همون موقع دیدم صدا میاد دیدم جونگ کوکه کوک:آیی دختره ی دیوونه اون بالا چیکار میکنی بهش توجه نکردم کوک:با توامممم من:جان تو بودی کوک:نه پس بابام بود بیا پایین من:نمیخوام کوک:میاما من:بیا نمیتونست بیاد یدونه سیب پرت کردم پایین خورد تو سرش کوک:توف تو گور پدرت با این حرفش اشک تو چشمام جمع شد هیچی نگفتم کوک:چیشد بیا پایین ولی تو شوک بودم
از زبون جونگ کوک
دیدم هیچی نمیگه من:جونگی ا از حرفم ناراحت شدی زد زیر گریه جونگی:عوضییی من بابا ندارم بعد میای فحش میدی من:چی نداری جونگی:آرههههه نه مامان دارم نه بابا بعد به بابام فحش میدی دلم سوخت میدونم چه حسی داره اما خوب نمیدونستم من:جونگی گریه نکن جونگی:چرا نکنم مگه برات مهمه😭😭😭😭😭 من:بیااا پایین ببخشید نمیدونستم همون موقع دیدم داره میوفته رفتم افتاد تو بغلم از پشت افتادم رو زمین افتاد روم لباش به لبام برخورد کرد موند اولش هنگ کردیم
از زبون جونگ کوک
دستمو گاز گرفت رفت بیرون جاش موند من:دختره ی وحشی😐(حقته😒) چطور اون الان آهه....ولی خیلی سمجه ها ههه😂(خیلی پررویی به جان ننم😐😂🤣🤣)اما زیاده روی کردم واقعا
از زبون خودم
رفتم از پله ها پایین تو اتاق درم بستم محکم پشت در وایسادم نفس نفس میزدم ترسیده بودم خوب من:عوضی چطور میتونه به من دست بزنه😖(اینو وللش بعد عاشق هم بشین چی میشه😈😈🔞🔞😐😂😂) فردا صبحش رفته بودم بیرون تو حیات عمارت چرخ میزدم که چشمم به یه درخت سیب افتاد رشت کرده بود رفتم سمتش میتونستم برم بالا همیشه کارم این بود وقتی دیدم رویه درخت بشینم و سیب بخورم رفتم بالا نشستم رو تنه درخت اما یادم رفته بود دیگه نمیتونم بیام پایین تکیه داده بودم سیب و کندمو خوردم همون موقع دیدم صدا میاد دیدم جونگ کوکه کوک:آیی دختره ی دیوونه اون بالا چیکار میکنی بهش توجه نکردم کوک:با توامممم من:جان تو بودی کوک:نه پس بابام بود بیا پایین من:نمیخوام کوک:میاما من:بیا نمیتونست بیاد یدونه سیب پرت کردم پایین خورد تو سرش کوک:توف تو گور پدرت با این حرفش اشک تو چشمام جمع شد هیچی نگفتم کوک:چیشد بیا پایین ولی تو شوک بودم
از زبون جونگ کوک
دیدم هیچی نمیگه من:جونگی ا از حرفم ناراحت شدی زد زیر گریه جونگی:عوضییی من بابا ندارم بعد میای فحش میدی من:چی نداری جونگی:آرههههه نه مامان دارم نه بابا بعد به بابام فحش میدی دلم سوخت میدونم چه حسی داره اما خوب نمیدونستم من:جونگی گریه نکن جونگی:چرا نکنم مگه برات مهمه😭😭😭😭😭 من:بیااا پایین ببخشید نمیدونستم همون موقع دیدم داره میوفته رفتم افتاد تو بغلم از پشت افتادم رو زمین افتاد روم لباش به لبام برخورد کرد موند اولش هنگ کردیم
۲۲.۵k
۰۷ مرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.