عشقی حقیقی

انیا روی پاهای دامیان نشسته بود و دامیان فقط انیا رو نگاه میکرد ذوق میکرد که برگشته پیشش (الهی🥰) که انیا گفت :چرا فقط نگاه میکنی یه چیزی بگو دیگه
دامیان :خب دلم برات تنگ شده بود
انیا هم خندید و گفت:منم دلم برات تنگ شده بود
دامیان:معلومه هست تو کجایی بودی ها کل شهر رو زیر رو کردم
انیا :خ..خب....گ....گم ....شدم
دامیان :دروغ نگو تو این شهر پلیس زیاده اگه گم شده بودی یه روزه برمیگشتی
انیا :خ...خب...
دامیان :بگو قول میدم عصبی نشم
انیا :ق....قول میدی (بچم واسه ی کی ترسیده که دامیان کاریش نکنه🗿)
دامیان خندید و گفت:قول میدم
انیا :خب جولیا و ۲ پسر یه ۱ دختر
دامیان خندش محو شد و کل بدنش جوش آورد از خشم یهو با داد گفت:چی گفتی اون دختر ......(سانسور)
انیا :قول دادی که عصبی نمیشی
دامیان:چطوری میتونم عصبی نشم نگاه کن چه بلایی سرت آورده کل بدنت کبود شده تورو شش روز فقط کتک زدن به بقیه رشوه داداه این بلا رو سرت بیاره
انیا :تو از کجا میدونی رشوه داده به بقیه
دامیان :چون جز زویی الکس و مکس دوست دیگه ای نداره شاید نوچه هاش باشن اما همچین غلتی نمیکنن
انیا :حالا تو خشم تو کنترل کن من الان اینجام
دامیان :باشه
دامیان گفت که باشه و خشمش رو کنترل میکنه اما از دردن خیلی خشمگین شد و در نظر داشت انیا که خوابید وارد عمل بشه (مگه معموریته)
انیا :خوبه تو هم معلومه اصلا نخوابیدی بیا یه چیزی بخوریم و بخوابیم
دامیان:باشه
انیا و دامیان غذاشون رو خوردن و رفتن بخوابن دامیان منتظر شد انیا بخوابه انیا که خوابید از تختش بلند شد و رفت پیش بادیگارد.

اینم از پارت پارت بعد هم میزارم اگه دیروز و پریروز پارت ندادم ببخشید دوباره سرما خوردم🗿
ولی یه پارت دیگه میدم


شرط فراموش نشه عسلیا 🥰🥰
دیدگاه ها (۴)

آوای شب پارت ۳۱ویو نویسنده (انیا روش پشت دامیان بود)انیا تا ...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

برای بابا فصل دو پارت 14

ادامه دامیان:بیا بریم خونه من باشه انیا:باشه اونا رفتن خونه ...

عشقی حقیقی

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

عشق حقیقی:پارت:۷جیوز دامیان رو گزاش تو تخت و دید خیلی داغه و...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط