قصه هفدهم: مسلم بن عقیل (بخش پایانی)

تنهایی در کوچه‌های کوفه؛ از خانه طوعه تا شهادت

قدم سوم: تنهایی

مسلم در کوچه‌های کوفه تنها ماند.
هیچ کس نبود.
خانه‌ها بسته.
درها قفل.
انگار شهری که دیروز از عشق امام حسین (ع) می‌جوشید،
امروز تبدیل به قبرستانی شده بود.

نمی‌دانم تا به حال طعم تنهایی را چشیده‌ای یا نه.
تنهایی در میان هزاران آدمی که دیروز برایت شعار می‌دادند،
اما امروز حتی نگاهت هم نمی‌کنند.

مسلم در این تنهایی،
به خانه پیرزنی پناه برد.
پیرزنی به نام طوعه.
او تنها کسی بود که در آن شهر پر جمعیت،
در را برای سفیر امام حسین (ع) باز کرد.
تنها یک پیرزن.

اما مأموران ابن‌زیاد او را پیدا کردند.
مسلم را محاصره کردند.
او که تنها مانده بود،
جنگید. دلیرانه.
اما تنها بود.
دستگیرش کردند.
بردندش به دارالاماره.

آنجا، عبیدالله بن زیاد به او نگاه کرد و خندید.
گفت: «پسر عقیل! به کوفه آمدی تا ما را سرنگون کنی؟»
مسلم گفت: «نه. آمدم تا حقیقت را به مردم بگویم. آمدم تا بگویم شما غاصبید و حسین (ع) وارث پیامبر است.»

ابن‌زیاد دستور داد او را به پشت‌بام دارالاماره ببرند.
مسلم را بالای بام آوردند.
گردنش را زدند.
پیکر بی‌جانش را پایین انداختند.

و این گونه،
اولین شهید راه کربلا،
در کوچه‌های کوفه،
به دست همان مردمی که او را دعوت کرده بودند،
تنها ماند و شهید شد.

چرا کوفیان مسلم را تنها گذاشتند؟

مسلم، قربانی یک توهم جمعی شد.
توهمی که می‌گوید: «همه با هم قیام می‌کنیم.»
اما افسوس که در لحظه خطر،
«همه» تبدیل به «هیچ‌کس» می‌شود.

سه عامل، مسلم را به شهادت رساند:
۱. پول معاویه: که حالا از جیب یزید خرج می‌شد.
۲. ترس از شلاق ابن‌زیاد: که شلاق‌هایش از شمشیرهایش ترسناک‌تر بود.
۳. بی‌بصیرتی مردم: که «دوست داشتن» را با «آماده جنگیدن بودن» اشتباه گرفته بودند.

و این یعنی:
اگر پول و ترس و بی‌بصیرتی کنار هم بیایند،
هجده هزار بیعت‌کننده،
ظرف سه روز ناپدید می‌شوند.

مسلم فقط مال ۱۴۰۰ سال پیش نیست

مسلم بن عقیل یک مکتب است: سفیر تنهایی که مردم رهایش کردند.

مسلمِ چهل سال پیش که بود؟
آیت‌الله سید اسدالله مدنی، دومین شهید محراب.
او نیز نماینده امام (ره) و انقلاب در قلب آذربایجان بود؛ در تبریزی که روزی قیام ۲۹ بهمن آن، رژیم پهلوی را لرزانده بود. مردم مشتاقانه گرد او حلقه زدند، به او عشق ورزیدند و با آرمان‌هایش بیعت کردند. اما بیست روز پس از شهادت رجایی و باهنر، در ۲۰ شهریور ۱۳۶۰، هنگامی که برای اقامه نماز جمعه در محراب ایستاده بود، منافقی که خود را در صفوف جماعت جا زده بود، از پشت او را هدف گلوله قرار داد و آیت‌الله مدنی در میان جمعیت نمازگزار، در محراب و در اوج تنهایی به شهادت رسید. درست مانند مسلم که در کوفه، در میان انبوه بیعت‌کنندگان دیروز، تنها ماند. قاتل او از میان همان کسانی برخاست که روزی در کنارش بودند، اما با وعده و تهدید و بی‌بصیرتی، راه خیانت را در پیش گرفتند.

مسلمِ امروز کیست؟
او را در کسانی ببین که حرف حق می‌زنند،
اما جماعت، آنها را رها می‌کند.
آن سخنران تنهایی که فریاد می‌زند: «آماده باشید» اما کسی گوش نمی‌دهد.
آن نخبه سیاسی که از دو قطبی‌های کاذب عبور می‌کند،
و در نتیجه،
هم از چپ می‌خورد و هم از راست.
آن فعال رسانه‌ای که حقیقت را می‌گوید،
اما الگوریتم‌ها و جماعت،
او را به حاشیه می‌رانند.

اینها مسلم‌های امروزند.

درس‌های این قصه

۱. قبل از هر قیامی، یک مسلم لازم است. کسی که برود، ببیند، ارزیابی کند و واقعیت را گزارش دهد.

۲. اعتماد به «جمعیت زیاد» ظاهری، خطرناک است. هجده هزار بیعت‌کننده، ظرف سه روز هیچ شدند. ملاک، کیفیت است، نه کمیت.

۳. سکوت کردن در برابر باطل، کمک به باطل است. کوفیان سکوت کردند. مسلم شهید شد. اما بعداً همان کوفیان، زیر چکمه‌های یزید له شدند.

۴. اگر مسلم را تنها بگذاری، امام حسین (ع) را هم تنها می‌گذاری. این تراژدی، زنجیره‌ای است.

۵. همیشه یک «طوعه» در تاریخ هست. یک پیرزن که در را باز می‌کند. یک آدم معمولی که کار بزرگ می‌کند. قهرمانان واقعی تاریخ، همین‌ها هستند. مردم مبعوث شده.

می‌خوانیم:
«حر بن یزید ریاحی؛ فرمانده دشمن که در آخرین لحظه برگشت.»

🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعده‌گاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی

#خسف #مسلم_بن_عقیل #سفیر_تنهایی #کوفه #امام_حسین #ابن_زیاد #بیعت #شهادت #طوعه #شهید_مدنی #شهید_محراب #تنهایی #قرارگاه_بصیرت #ظهور
دیدگاه ها (۴)

خسف | قصه بیست و دوم: حضرت زینب (س) بخش اول

⛔️ رهبر ما هم می‌توانست مثل حاکمان کشورهای عربی با آمریکا کن...

🚨 #مهم کد آخرین سخنرانی امام شهیدمان برای #مردم_مبعوث و باهو...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

#حماسه_زنان_ایرانتفاوت معنادار بانوان کوفه و شیرزنان ایران د...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت اول)

خسف | قصه بیست و هفتم: امام باقر (ع) (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط