dark life = 28
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شد، یه چیزی رو روی میز کنار تختش دید که قلبش رو به لرزه انداخت. یه پاکت کوچیک و کرمرنگ، با یه مُهر قرمز لاکی. روی پاکت، با خط خوش و کشیده، نوشته شده بود:
«به دست پارک ات. فقط خودش بخونه.»
ات با دستهای لرزان پاکت رو باز کرد. داخلش یه عکس بود. عکس برادرش، جیمین، که توی یه کافه نشسته بود و داشت لبخند میزد. ولی پشت عکس، با همون خط، یه جمله نوشته شده بود:
«برادرت خوبه. فعلاً. ولی اگه یه قدم دیگه اشتباه کنی، این عکس آخرین عکسیه که ازش میبینی. با عشق، تهیونگ.»
ات عکس رو توی دستش فشرد. اشک توی چشمهاش جمع شد، ولی نریخت. نه. دیگه گریه نمیکرد. حالا وقتش بود که یه نقشهٔ واقعی بکشه. چون تهیونگ رسماً اعلام جنگ کرده بود. و ات پارک، یه روانشناس بود. یه روانشناس که حالا میخواست ذهن یه سادیسمی رو نابود کنه.
«به دست پارک ات. فقط خودش بخونه.»
ات با دستهای لرزان پاکت رو باز کرد. داخلش یه عکس بود. عکس برادرش، جیمین، که توی یه کافه نشسته بود و داشت لبخند میزد. ولی پشت عکس، با همون خط، یه جمله نوشته شده بود:
«برادرت خوبه. فعلاً. ولی اگه یه قدم دیگه اشتباه کنی، این عکس آخرین عکسیه که ازش میبینی. با عشق، تهیونگ.»
ات عکس رو توی دستش فشرد. اشک توی چشمهاش جمع شد، ولی نریخت. نه. دیگه گریه نمیکرد. حالا وقتش بود که یه نقشهٔ واقعی بکشه. چون تهیونگ رسماً اعلام جنگ کرده بود. و ات پارک، یه روانشناس بود. یه روانشناس که حالا میخواست ذهن یه سادیسمی رو نابود کنه.
- ۲۲.۳k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط