#بهترین_حس

#بهترین_حس
از زبون چویا:
#پارت_1
ساعت 8:40 دقیقه صبح بود از تخت بلند شدمو به سمت حمام رفتم تا سرحال شم بعد چند دقیقه به سمت آشپزخونه رفتم تا صبحانه بخورم که یهو یکی از سربازای پدرمو دیدم که جلوم ایستاد و گفت:

سرباز:پرنس(به معنی پسر پادشاه یا..)چویا پادشاه به من گفت تا شمارو به اتاقشون ببرم تا باهم صبحانه بخورید

چویا:باشه تو برو من یکم دیگه میام
سرشو تکون داد و به سمت پایین رفت...معلوم نیست قضیه چیه اون عوضی میخواد با من صبحانه بخوره؟؟؟معلوم نیست این پیرمرد خرفت چه نقشه ای داره...
بجای چرت و پرت گفتن بهتره برم...

آروم آروم همینطور که دستام توی جیبم بود به سمت اتاق پدرم راه افتادم
جلوی در ایستادم در زدم...صدایی شنیدم که گفت میتونی بیای تو..
درو باز کردمو تو رفتم
دیدگاه ها (۰)

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟓 جین: بله منم خوشحال میشم که با شما دوست ...

Do I love him, or do I hate him?P:⁸ویو کوک بعد از بوسه دیشب ...

𝗣𝗮𝗿𝘁𝟯-رفتم سمت اتاق انگار اتاقه لیا بود دیدم داره لباساشو د...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆چند دقیقه‌ای بود که توی اتاق ن...

پارت ۲ ویو ا.ت نمیدونم چقدر گذشته بود اما هنوزم خیره به منظر...

یک سگ زیادی ولگرد

part : 16ناگهان گلبرگ هارو پاره کرد و توی هوا پرتاب کرد& حدا...

ابلیس

چند پارتی

Part ¹⁸ویو لیلیجدی نگاهم کرد _ تا کی میخوای معذرت خواهی کنی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط