فیک//عشق خونین//bleeding heart//
ادامه ی پارت¹¹
.
٪انیلا
^چرا اسممو صدا میکنی ها ....هق...من که برات ...یه دختر آشغال بودم... (داد و گریه)
[فلش بک به چند سال پيش ]
(رادین و آنیلا عاشق هم بودن/رادین عشقشو اعتراف کرد و اونا همو بوسیدن/اونا میخواستند به پدر و مادرشون بگویند اما یه دختره یواشکی همچیو خراب کرد/اون شد زن رادین ....اون که یه ه*ر*زه بود / اون مادرشو تهدید به مرگ پسرش کرد تا از اون دختره جدا شود / و توی یه روز بارونی انیلا با گریه تمام جاده هارو میگشت و اسمشو صدا میزد آره اسم عشقش رو صدا میزد اسم کسی رو صدا میزد که قلبش براش جون میداد ...اون نمیتونست اخرین پیامای پسرک رو باور کنه فکر میکرد شوخیه اون با موها و لباسی خیس دنبال پسرک بود ساعت ۸ شب بود اون پسرک را در کنار تیره برقی دید و پسرک با جدیت به اون نگاه کرد گفت ...
٪ دیگه نمیخوام ببینمت ....از اینجا برو (داد)
^ام ...اما...رادین تو خودت به من قول دادی...هق.... خودت گفت..ی هق...پیشم می..مونییی(گریه و نفس نفس)
٪من بهت هیچ علاقه ای ندارم هیچی
^پس چرا قلبمو اسیرت کردیییی هاااا (جیغ و داد بلند)
٪...( یک قطره اشک جاری شد)
پسرک نمیتوانست رنج های دخترک را ببیند پس گفت
٪من نمیخوام با یه دختر آشغالی مثل تو زندگی کنم(اربده)
^ههق....هق.....هق..(نفس کم آوارن و شکستن قلب خودتون میدونید اون لحظه چه احساسی داره)
دخترک با زانو به زمین افتاد و به رفتن پسرک خیره شد
چرا به او وابسته شد؟! چرا قلبش را باز کرد؟! اون در تعجب مانده بود .....//.این خیلی سخته که یکی بدون این که بگه چی شده که از تو بدش میاد از پیشت بره خیلی سخته وقتی کسی دلیل کار خود را نمیداند خیلی سخت است که کسی را از دست بدهی و ندانی چرا او ولت کرده است
این سخت است که بدانی او چه زجر هایی کشیده است...اصلا اون زجری کشیده است؟! او که نمیداند تو چی کشیدی او نمیداند که تو چه سختی هایی را تحمل کرده ای نمیداند که نمیداند دنیا نمیزارد تو بدانی آنچه را خواهی دان
این یک سرنوشت است سرنوشت
[فلش بک به حال
دستمو از دستش کشیدم و داشتم میرفتم که چیزی گفت که سر جام خشکم زد و بهش نگاه کردم
٪میدونم خیلی عذاب کشیدی و روز های سختی رو گذروندی ولی منم دقیقا مثل خودت بودم فکر نکن داشتم خوش میگذروندم. یه زره دقت کن من کی این موقع ها خندیدم؟!
^مثلا من خیلی خندیدم؟!
اومد نزدیکم
٪خو منم دارم همینو میگم دیگه
دیگه نمیتونستم تحمل کنم دوست داشتم از همون لحظه استفاده کنم توی بغلش برم و تمام حرفای دلمو بهش بزنم ولی مگه این مغز اجازشو میداد ؟! دیگه نتونستم تحمل کنم و روی زانو هام افتادم و اشکام بدون صدا میریختن . همون لحظه ....
نمیزاره ادامشو بنویسم منم نمیخوام پارت هاش زیاد نشه بریم سر اصل مطلب
.
٪انیلا
^چرا اسممو صدا میکنی ها ....هق...من که برات ...یه دختر آشغال بودم... (داد و گریه)
[فلش بک به چند سال پيش ]
(رادین و آنیلا عاشق هم بودن/رادین عشقشو اعتراف کرد و اونا همو بوسیدن/اونا میخواستند به پدر و مادرشون بگویند اما یه دختره یواشکی همچیو خراب کرد/اون شد زن رادین ....اون که یه ه*ر*زه بود / اون مادرشو تهدید به مرگ پسرش کرد تا از اون دختره جدا شود / و توی یه روز بارونی انیلا با گریه تمام جاده هارو میگشت و اسمشو صدا میزد آره اسم عشقش رو صدا میزد اسم کسی رو صدا میزد که قلبش براش جون میداد ...اون نمیتونست اخرین پیامای پسرک رو باور کنه فکر میکرد شوخیه اون با موها و لباسی خیس دنبال پسرک بود ساعت ۸ شب بود اون پسرک را در کنار تیره برقی دید و پسرک با جدیت به اون نگاه کرد گفت ...
٪ دیگه نمیخوام ببینمت ....از اینجا برو (داد)
^ام ...اما...رادین تو خودت به من قول دادی...هق.... خودت گفت..ی هق...پیشم می..مونییی(گریه و نفس نفس)
٪من بهت هیچ علاقه ای ندارم هیچی
^پس چرا قلبمو اسیرت کردیییی هاااا (جیغ و داد بلند)
٪...( یک قطره اشک جاری شد)
پسرک نمیتوانست رنج های دخترک را ببیند پس گفت
٪من نمیخوام با یه دختر آشغالی مثل تو زندگی کنم(اربده)
^ههق....هق.....هق..(نفس کم آوارن و شکستن قلب خودتون میدونید اون لحظه چه احساسی داره)
دخترک با زانو به زمین افتاد و به رفتن پسرک خیره شد
چرا به او وابسته شد؟! چرا قلبش را باز کرد؟! اون در تعجب مانده بود .....//.این خیلی سخته که یکی بدون این که بگه چی شده که از تو بدش میاد از پیشت بره خیلی سخته وقتی کسی دلیل کار خود را نمیداند خیلی سخت است که کسی را از دست بدهی و ندانی چرا او ولت کرده است
این سخت است که بدانی او چه زجر هایی کشیده است...اصلا اون زجری کشیده است؟! او که نمیداند تو چی کشیدی او نمیداند که تو چه سختی هایی را تحمل کرده ای نمیداند که نمیداند دنیا نمیزارد تو بدانی آنچه را خواهی دان
این یک سرنوشت است سرنوشت
[فلش بک به حال
دستمو از دستش کشیدم و داشتم میرفتم که چیزی گفت که سر جام خشکم زد و بهش نگاه کردم
٪میدونم خیلی عذاب کشیدی و روز های سختی رو گذروندی ولی منم دقیقا مثل خودت بودم فکر نکن داشتم خوش میگذروندم. یه زره دقت کن من کی این موقع ها خندیدم؟!
^مثلا من خیلی خندیدم؟!
اومد نزدیکم
٪خو منم دارم همینو میگم دیگه
دیگه نمیتونستم تحمل کنم دوست داشتم از همون لحظه استفاده کنم توی بغلش برم و تمام حرفای دلمو بهش بزنم ولی مگه این مغز اجازشو میداد ؟! دیگه نتونستم تحمل کنم و روی زانو هام افتادم و اشکام بدون صدا میریختن . همون لحظه ....
نمیزاره ادامشو بنویسم منم نمیخوام پارت هاش زیاد نشه بریم سر اصل مطلب
۲.۹k
۲۱ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.