چند پارتی
پارت ۱
صدای برخورد قطرات باران به شیشهیِ قدیِ اتاق، تنها موسیقیِ زندگیِ من شده بود. ریتمی یکنواخت و بیپایان که انگار داشت با هر ضربهاش، ذرهای از امیدِ باقیمانده توی وجودم رو خُرد میکرد. اتاق بویِ چوبِ سوخته و ادکلنِ تلخِ مردانهای رو میداد که از دیوارههای سنگیِ این عمارتِ لعنتی بیرون میزد.
من توی گوشهی تختِ بزرگ و سرد کز کرده بودم. پاهام رو توی شکمم جمع کرده بودم و به نقطهای نامعلوم خیره بودم. یادم نمیاومد آخرین بار کی خندیده بودم؛ انگار اون «ا.تِ» شاد و پرجنبوجوش، خیلی وقت پیش توی همون خیابونی که لارا برای نجات من جونش رو داد، مرده بود.
صدایِ باز شدنِ در، مثلِ صدایِ کشیده شدنِ تیغ روی شیشه، سکوت رو درید.
نفسم توی سینه حبس شد. نیازی نبود سرم رو بلند کنم تا بفهمم کیه. سنگینیِ حضورش، هوا رو برای تنفسِ من کافی نمیگذاشت.
صدایِ قدمهایِ محکم و شمردهش روی پارکتهای چوبی، نزدیک و نزدیکتر شد. بالاخره ایستاد. سایهاش مثلِ یک پرندهیِ سیاه، رویِ من پهن شد. سرم رو آهسته بالا آوردم.
جونگکوک بود. کتِ چرمیِ مشکیش با نورِ کمِ اتاق بازی میکرد. چشمهایِ نافذ و سردش، که انگار هیچ رحمی توشون وجود نداشت، من رو مثل یک حشره زیرِ ذرهبین گرفته بود. اون پیرسینگِ نقرهای روی ابروش، زیرِ نورِ آباژور میدرخشد و پیرسینگِ حلقهایِ روی لبش، وقتی برایِ نیشخند باز شد، ظاهری بهش داده بود که هم زیبا بود و هم بینهایت خطرناک.
اون خم شد. دستِ سرد و بزرگش رو روی چونهام گذاشت و صورتم رو به سمت خودش چرخوند. فشارش جوری بود که استخوانهای صورتم تیر کشید، اما من حتی آخ هم نگفتم. یاد گرفته بودم که توی این بازی، درد کشیدنِ بیصدا، تنها دفاعِ منه.
جونگکوک با صدایی که مثلِ بمِ خنثینشدهای بود، زمزمه کرد:«هنوز همون نگاهِ احمقانه رو داری… نگاهِ کسی که فکر میکنه هنوز راهِ فراری هست.»
چشمهام رو بستم. قطره اشکی که تمامِ شب جلوی سرازیر شدنش رو گرفته بودم، بالاخره روی گونم لغزید. جونگکوک با شستش اون رو پاک کرد، نه با لطافت، بلکه با نوعی تحقیر.
«اشک نریز ا.ت. تو اینجا نیستی که دلسوزیِ کسی رو جلب کنی. تو اینجا تاوانِ بازیای رو میدی که خودت شروعش نکردی، ولی قراره پایانش باشی.»
نفسهای داغش به صورتم میخورد. دستش رو از چونهام برداشت و روی گلوم گذاشت. انگشتهایِ کشیدهاش دورِ گردنم قفل شد. احساسِ خفگی کردم، نه فقط از دستهایِ اون، بلکه از حقیقتِ تلخی که داشت توی گوشم میخوند.
«فکر کردی اگه لارا بود، الان چیکار میکرد؟»
با شنیدن اسمِ لارا، قلبم تیر کشید؛ جوری که حس کردم واقعاً شکافت. لبم رو به دندون گرفتم تا جیغ نزنم. جونگکوک خندید، خندهای که هیچ شادیای توش نبود.
«اون مُرد تا تو زنده بمونی… اما واقعاً فکر کردی این زندگیای که داری، اسمش زندگیه؟»
اون دستش رو عقب کشید و به سمتِ در برگشت. قبل از اینکه خارج بشه، بدون اینکه حتی نگاهم کنه، گفت:
«تا فردا شب وقت داری با این واقعیت کنار بیای. چون از فردا، دیگه حتی حقِ گریه کردن هم نداری.»
در با صدایِ وحشتناکی بسته شد. من تنها موندم، تویِ یک اتاقِ بزرگ که به وسعتِ تمامِ تنهاییهایِ دنیا بود. و من تازه فهمیدم که تازه شروعِ جهنمِ منه.
صدای برخورد قطرات باران به شیشهیِ قدیِ اتاق، تنها موسیقیِ زندگیِ من شده بود. ریتمی یکنواخت و بیپایان که انگار داشت با هر ضربهاش، ذرهای از امیدِ باقیمانده توی وجودم رو خُرد میکرد. اتاق بویِ چوبِ سوخته و ادکلنِ تلخِ مردانهای رو میداد که از دیوارههای سنگیِ این عمارتِ لعنتی بیرون میزد.
من توی گوشهی تختِ بزرگ و سرد کز کرده بودم. پاهام رو توی شکمم جمع کرده بودم و به نقطهای نامعلوم خیره بودم. یادم نمیاومد آخرین بار کی خندیده بودم؛ انگار اون «ا.تِ» شاد و پرجنبوجوش، خیلی وقت پیش توی همون خیابونی که لارا برای نجات من جونش رو داد، مرده بود.
صدایِ باز شدنِ در، مثلِ صدایِ کشیده شدنِ تیغ روی شیشه، سکوت رو درید.
نفسم توی سینه حبس شد. نیازی نبود سرم رو بلند کنم تا بفهمم کیه. سنگینیِ حضورش، هوا رو برای تنفسِ من کافی نمیگذاشت.
صدایِ قدمهایِ محکم و شمردهش روی پارکتهای چوبی، نزدیک و نزدیکتر شد. بالاخره ایستاد. سایهاش مثلِ یک پرندهیِ سیاه، رویِ من پهن شد. سرم رو آهسته بالا آوردم.
جونگکوک بود. کتِ چرمیِ مشکیش با نورِ کمِ اتاق بازی میکرد. چشمهایِ نافذ و سردش، که انگار هیچ رحمی توشون وجود نداشت، من رو مثل یک حشره زیرِ ذرهبین گرفته بود. اون پیرسینگِ نقرهای روی ابروش، زیرِ نورِ آباژور میدرخشد و پیرسینگِ حلقهایِ روی لبش، وقتی برایِ نیشخند باز شد، ظاهری بهش داده بود که هم زیبا بود و هم بینهایت خطرناک.
اون خم شد. دستِ سرد و بزرگش رو روی چونهام گذاشت و صورتم رو به سمت خودش چرخوند. فشارش جوری بود که استخوانهای صورتم تیر کشید، اما من حتی آخ هم نگفتم. یاد گرفته بودم که توی این بازی، درد کشیدنِ بیصدا، تنها دفاعِ منه.
جونگکوک با صدایی که مثلِ بمِ خنثینشدهای بود، زمزمه کرد:«هنوز همون نگاهِ احمقانه رو داری… نگاهِ کسی که فکر میکنه هنوز راهِ فراری هست.»
چشمهام رو بستم. قطره اشکی که تمامِ شب جلوی سرازیر شدنش رو گرفته بودم، بالاخره روی گونم لغزید. جونگکوک با شستش اون رو پاک کرد، نه با لطافت، بلکه با نوعی تحقیر.
«اشک نریز ا.ت. تو اینجا نیستی که دلسوزیِ کسی رو جلب کنی. تو اینجا تاوانِ بازیای رو میدی که خودت شروعش نکردی، ولی قراره پایانش باشی.»
نفسهای داغش به صورتم میخورد. دستش رو از چونهام برداشت و روی گلوم گذاشت. انگشتهایِ کشیدهاش دورِ گردنم قفل شد. احساسِ خفگی کردم، نه فقط از دستهایِ اون، بلکه از حقیقتِ تلخی که داشت توی گوشم میخوند.
«فکر کردی اگه لارا بود، الان چیکار میکرد؟»
با شنیدن اسمِ لارا، قلبم تیر کشید؛ جوری که حس کردم واقعاً شکافت. لبم رو به دندون گرفتم تا جیغ نزنم. جونگکوک خندید، خندهای که هیچ شادیای توش نبود.
«اون مُرد تا تو زنده بمونی… اما واقعاً فکر کردی این زندگیای که داری، اسمش زندگیه؟»
اون دستش رو عقب کشید و به سمتِ در برگشت. قبل از اینکه خارج بشه، بدون اینکه حتی نگاهم کنه، گفت:
«تا فردا شب وقت داری با این واقعیت کنار بیای. چون از فردا، دیگه حتی حقِ گریه کردن هم نداری.»
در با صدایِ وحشتناکی بسته شد. من تنها موندم، تویِ یک اتاقِ بزرگ که به وسعتِ تمامِ تنهاییهایِ دنیا بود. و من تازه فهمیدم که تازه شروعِ جهنمِ منه.
- ۱۱.۹k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط