Ma reine : ملکهِ من♥️👸
Ma reine : ملکهِمن♥️👸
مامان پسرا:برو تو حیاط و اینک تو لیاقت همچین شامی رو نداری (بلند)
همه داشتن بهم نگاه میکردن
بهدیس:چشم ببخشید
مامان ایلین:من نمدونم یک دختر وسط سه تا پسر چیکار میکنه
فرزین:من بعدن بهتون توضیح میدم
بابا کیمیا:اره باید توضیح بدی دارا ک قراره داماد اینده ما باشه چرا باید تو یک خونه با همچین دختری باشه
مامان پسرا:من ازتون معذرت میخوام فرزین قول میده ک تا اخر هفته این بدبدخت رو بیرون کنه
پوریا:پول دادیم چی میگی
یکدفعه دارا محکم میزنه به پا پوریا،اخه سوتی بدی داده بود
بابانرگس: خریدنش؟
فرزین: اره خواهر زن متین گفت بدبدخت گفت چشم گوش بسته
بابا کیمیا:خواهرزن متین خودمون؟
فرزین:بله خواهر زن متین زن متین اینو گردنش نگرفته میخواسته به یک پیرمرد بدش متین دلش سوخته گفته از خونه فرار کن
یکی از زنا:خوب شد گفتین من میخواستم برای پسرم بگیرمش
سهراب:بس کنید شامتو بخورید
من همنجور وایستاده بودم و رفتم تو حیاط هوا سرد بود تو خودم جمع شدم و شروع کردن به گریه کردن نمدونم کی ک خوابم برد
باصدای دارا از خواب بیدار شدم
دارا:بیا برو داخل بگیر بخواب
به دارا یک نگاهی کردم و رفتم داخل دیدم همه مهمون ها رفتن بجز سهراب فرزانه،دیدم سهراب داره با فرزانه حرف میزنه و میخندن توجه ی نکردم و رفتم تو اتاقم میدونستم سهراب هم منو نمخواد سرمو گذاشتم رو بالشت و خوابم برد
صبح بیدار شدم دوش گرفتم لباس هامو پوشیدم دیدم سهراب پایین مبل خوابیده و سرشو به تخت تیکه داده و فرزانه سرشو رو سینش گذاشته،اشک تو چشم هام جمع شد و رفتم خونه رو مرتب کنم صبحانه رو اماده کردم و منتظرشون بودم ک اول فرزانه امد
فرزانه:سلام جیگر طلا
بهدیس:سلام(بالبخند)
سهراب:سلام بهدیس
بهدیس:سلام(باسردی)
سهراب صندلی رو برای فرزانه میده جلو و میشنینه و سهراب کنارش میشینه فرزین و پوریا دارا میاین
فرزین: سهراب کی میخوای بیایی دست زنتو بگیری ببری
همنجور مات مونده بودم
مامان پسرا:برو تو حیاط و اینک تو لیاقت همچین شامی رو نداری (بلند)
همه داشتن بهم نگاه میکردن
بهدیس:چشم ببخشید
مامان ایلین:من نمدونم یک دختر وسط سه تا پسر چیکار میکنه
فرزین:من بعدن بهتون توضیح میدم
بابا کیمیا:اره باید توضیح بدی دارا ک قراره داماد اینده ما باشه چرا باید تو یک خونه با همچین دختری باشه
مامان پسرا:من ازتون معذرت میخوام فرزین قول میده ک تا اخر هفته این بدبدخت رو بیرون کنه
پوریا:پول دادیم چی میگی
یکدفعه دارا محکم میزنه به پا پوریا،اخه سوتی بدی داده بود
بابانرگس: خریدنش؟
فرزین: اره خواهر زن متین گفت بدبدخت گفت چشم گوش بسته
بابا کیمیا:خواهرزن متین خودمون؟
فرزین:بله خواهر زن متین زن متین اینو گردنش نگرفته میخواسته به یک پیرمرد بدش متین دلش سوخته گفته از خونه فرار کن
یکی از زنا:خوب شد گفتین من میخواستم برای پسرم بگیرمش
سهراب:بس کنید شامتو بخورید
من همنجور وایستاده بودم و رفتم تو حیاط هوا سرد بود تو خودم جمع شدم و شروع کردن به گریه کردن نمدونم کی ک خوابم برد
باصدای دارا از خواب بیدار شدم
دارا:بیا برو داخل بگیر بخواب
به دارا یک نگاهی کردم و رفتم داخل دیدم همه مهمون ها رفتن بجز سهراب فرزانه،دیدم سهراب داره با فرزانه حرف میزنه و میخندن توجه ی نکردم و رفتم تو اتاقم میدونستم سهراب هم منو نمخواد سرمو گذاشتم رو بالشت و خوابم برد
صبح بیدار شدم دوش گرفتم لباس هامو پوشیدم دیدم سهراب پایین مبل خوابیده و سرشو به تخت تیکه داده و فرزانه سرشو رو سینش گذاشته،اشک تو چشم هام جمع شد و رفتم خونه رو مرتب کنم صبحانه رو اماده کردم و منتظرشون بودم ک اول فرزانه امد
فرزانه:سلام جیگر طلا
بهدیس:سلام(بالبخند)
سهراب:سلام بهدیس
بهدیس:سلام(باسردی)
سهراب صندلی رو برای فرزانه میده جلو و میشنینه و سهراب کنارش میشینه فرزین و پوریا دارا میاین
فرزین: سهراب کی میخوای بیایی دست زنتو بگیری ببری
همنجور مات مونده بودم
۷.۱k
۲۰ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۹)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.