#دوپارتی

#دوپارتی
موضوع:(وقتی پری٫ودی و اون کتکت میزنه.)
هیونجین/ا.ت

ساعت از دوازده گذشته بود و تو هنوزم با قدم های سریع، درحالی که ناخن هاتو میجویدی؛ داشتی مسیر آشپزخونه رو طی میکردی.
هر پنج دقیقه یبار به ساعت نگاه میکردی و از اینکه چرا زمان انقد دیر میگذره کلافه و عصبی بودی.
گذشت. یک ساعت دیگه گذشت. بلاخره خسته شدی و نشستی رو صندلی. نگران بودی، میترسیدی، اظطراب و دلشوره داشتی و از طرف دیگه عصبانی بودی!
برای آخرین بار نگاهی به صفحه گوشیت انداختی. هیچی نبود. نه پیامی نه تماسی...هیچی...!
نفس کلافه‌ای کشیدی و دستات رو گذاشتی رو میز و سرت رو بین دستات گرفتی و سعی کردی ذهن شلوغ و اشوفته‌ت رو آروم کنی اما انگار ذهنت هنوز قصد آروم شدن و خاموش شدن رو نداشت!
درحالی که سرت رو بین دستای سردت گرفته بودی با پات روی زمین ضرب گرفته بودی. ضرب گرفتنی که ناشی از عصبانیت و اظطراب بود.
مدتی بعد بلاخره صدای چرخیدن کلید تو قفل در و باز شدن در رو شنیدی.
با سرعت از جات بلند شدی و به سمت در رفتی و سعی کردی موانعی که موقع دوییدن به سمت در جلو پات بود رو نادیده بگیری!

ا.ت: هیونجین..!؟

چشمای لرزون و درشتت رو بین اجزای صورتش و بعد اندام های بدنش چرخوندی، تا به خودت اطمینان بدی که اون سالمه.

یه قدم بهش نزدیک شدی و آروم دستت رو بالا آوردی تا لمس کنی اما انگار چیزی مانع جلو رفتنت شد...
حاله‌ای از خشم، دور هیونجین بود... نمیتونستی ببینیش اما میتونستی احساسش کنی!
ولی خب...چه میشه کرد؟ اون شوهرت بود! از هرچیزی تو این دنیا برات ارزشمندتر بود باید مطمئن میشدی که حالش خوبه.
درحالی که قلب و مغزت تو تصمیم گیری درمورد این موضوع داشتن باهم بحث و دعوا میکردن، رَحِ٫مِت تصمیم گرفت انقباضاب خودش رو شروع کنه و دردی وحشتناک رو تو سراسر بدنت از جمله پاهات و شکمت بخش کنه.

پاهات می‌لرزید...توانایی اینکه خودت رو محکم نگه داری رو نداشتی اما...اگه حالا میفتادی زمین، آیا هیونجین تو رو می‌گرفت؟
نه نه نمیتونستی ریسک کنی اون الان به شدت عصبانی بود!

ا.ت: هیونجین...خوب نیستی نه؟ من...من خیلی نگرانت شدم تو کجا بودی؟

با شنیدن صدای آروم و آرامش بخشت فریادی از سر عصبانیت کشید. نمیتونست ببینه که تو این شرایط که اون انقد عصبانیه تو انقد آروم و خونسردی و داری ازش بازجویی می‌کنی..!

هیونجین: به جهنم که نگرانم بودی! من وظیفه ندارم برای انجام کارام و رفتن به جاهایی که می‌خوام بهت آمار بدم!

اون خودخواد بود مگه نه؟
نه اون خودخواد نبود، چطور میتونی این حرف رو راجب بهش بزنی؟ اون فقط عصبانی بود و نیاز داشت کسی ارومش کنه فقط بلد نبود چجوری باید درخواستش کنه...

ا.ت: هیون...من...من فقط...

با شنیدن دوبارهٔ صدات، سریع قدمی به سمتت برداشت و بر فراز جثهٔ کوچیکت ایستاد.

هیونجین: فقط چی؟ فقط نگران بودی؟ فقط نگران شوهرت بودی؟

با سکوتت خشمش بیشتر شد و باعث شد با صدای بلندتری سرت داد بکشه.

هیونجین: الان دیگه لال شدی؟ تا الان که خوب داشتی بلبل زبونی میکردی!

اون هیچ وقت انقد بیرحم نشده بود. حداقل نسبت به تو انقد بیرحم و ظالم نشده بود! تاحالا هیچوقت اینجوری سرت داد نکشیده بود...

ا.ت: هیونجین...

صدای لرزونت نشان از بغض عجیبی که ته گلوت داشتی، بود.
مردک های چشمای مشکی رنگت بخاطر ترس از صدای بلندش گشاد شده بود و میلرزید.

هیونجین: هیونجین چی؟ نمیتونی درست حرف بزنی؟؟
ا.ت: من فقط نگرانت بودم!(صدای نسبتا بلند)

تو لحظه احساس کردی، یه طرف صورتت گرم شد و بعد چیز گرمی از گوشه لبت بیرون ریخت. اشکی که تمام مدت سعی کردی پنهانش کنی بلاخره مثل قطره های بارون از چشمات سرازیر شد...
بعد از دوسال زندگی مشترک، بعد از دوسال زندگی عاشقانه و پر از مهر و محبت، اون امروز بهت سیلی زد. شاید از نظر بقیه یچیز طبیعی بوده باشه اما از نظر تو و واسه تویی که همیشه روی مهربون هیونجین رو دیده بودی، اصلا چیز طبیعی نبود!
ناخداگاه دستت رو بردی سمت گونه راست صورتت و قرمزی که اثر دستش بود رو آروم لمس کردی...
با دیدن این وضعیتت پوزخندی زد و بعد بدون هیچ حرفی از کنار رد شد و وارد اتاق کارش شد...!

#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
دیدگاه ها (۳)

موضوع: وقتی از دستمون عصبانی هستن و ما یهو میبوسیمشون.ایساگی...

سناریو سانزو پارت 1

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

I want to love you forever part 1

(ادامه پارت قبل)مهمونی تموم شد و همه رفتن. اونجا فقط تو و چا...

سناریو ران پارت اخر

Scenario bts #سناریو "وقتی‌تو‌ماشین‌خوابت‌میبره" نامجون:مسیر...

ریاکشن پارت ۲

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

سناریو ایدل رویایی پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط