shh,my baby is sleeping-part 1
صدای برخورد در با دیوار در تمام خانه پیچید.
مینهو که روی مبل نشسته بود، با شنیدن صدای چان سرش را بالا آورد.
«چان؟ چی شده؟ چرا اینقدر عصبانیای؟»
چان جوابی نداد. گوشیاش را از جیبش بیرون آورد و چند تصویر را روی صفحه باز کرد. بعد آن را با حرکتی تند روی میز جلوی مینهو انداخت.
«میخوای خودت برام توضیح بدی؟»
مینهو به صفحهی گوشی نگاه کرد.ابتدا چیزی متوجه نشد. اما وقتی تصاویر را دید، رنگ از صورتش پرید.
«این... این چیه؟»
چان خندهی کوتاه و تلخی کرد.
«واقعاً؟ هنوز میخوای وانمود کنی نمیدونی؟»
مینهو گوشی را برداشت و تصاویر را یکییکی نگاه کرد. عکسهایی از خودش بود؛ کنار مردی که میشناخت، اما هیچوقت در چنین موقعیتی با او قرار نگرفته بود. پیامهایی هم وجود داشتند که انگار بین آن دو ردوبدل شده بودند.
«چان، گوش کن. اینا واقعی نیستن.»
«واقعی نیستن؟»
«نه! من اصلاً نمیدونم این عکسها از کجا اومدن!»
چان چند قدم به او نزدیک شد.
«پس اون مرد کیه؟»
«یکی از آدمهایی که توی جلسهی هفتهی پیش دیدمش. همین! من حتی—»
«کافیه، مینهو.»
مینهو برای لحظهای ساکت شد.
«نه، کافی نیست. تو داری یه چیزی رو باور میکنی که من حتی نمیدونم کی ساخته! چان، من هیچوقت بهت خیانت نکردم.»
چان نگاهش را از او گرفت.
«من خودم این تصاویر رو دیدم.»
«پس به من نگاه کن!»
صدای مینهو لرزید.
«به من نگاه کن و بگو واقعاً فکر میکنی من میتونم همچین کاری باهات بکنم؟ بعد از این همه سال؟»
چان بالاخره نگاهش کرد و چیزی در چشمانش بود که مینهو تا آن روز ندیده بود. بیاعتمادی!
«دیگه نمیدونم باید چی رو باور کنم.»
مینهو انگار ضربه خورده باشد، چند لحظه فقط نگاهش کرد. اصلا انتظار این حرف را نداشت
«یعنی حرف منو باور نمیکنی؟»
چان سکوت کرد. سکوتی که خیلی حرف ها پشتش نهفته بود
«چان...»
«فکر میکردم حداقل بین ما چیزی وجود داره که باعث بشه همچین اتفاقی نیفته.»
مینهو با ناباوری سرش را تکان داد.
«بین ما؟ چان، من تمام زندگیم رو با تو تقسیم کردم. تو خونهی منو میشناسی، عادتهامو میشناسی، حتی میدونی وقتی ناراحتم چه غذایی میخورم.»
مینهو مکث کوتاهی کرد و باز ادامه داد:
«چطور ممکنه بعد از همهی اینا فکر کنی من بهت خیانت کردم؟»
«پس چرا این عکسها وجود دارن؟»
«نمیدونم! ولی میتونیم بفهمیم! فقط باید بهم فرصت بدی!»
چان سرش را پایین انداخت و چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«شاید بهتره تمومش کنیم.»
مینهو دیگر حتی پلک هم نزد. مثل یک مجسمه سر جاش خشک شد.
«چی؟»
«این رابطه.»
«نه...»
«من نمیتونم با کسی باشم که دیگه نمیتونم بهش اعتماد کنم.»
مینهو از جایش بلند شد. هنوز نمیخواست باور کنه که چان همچین حرفی بهش زده.
«تو واقعاً داری به خاطر چند تا عکس، رابطهی چندین سالهمون رو تموم میکنی؟»
«این فقط چند تا عکس نیست.»
«پس چیه؟! من چی کار کردم؟! فقط بهم بگو چی کار کردم!»
چان چیزی نگفت. مینهو جلو آمد و دستش را گرفت.
«خواهش میکنم، چان. عصبانیای، میفهمم. میتونیم فردا حرف بزنیم. میتونیم هر چقدر لازم داری زمان بذاریم، ولی این کارو نکن.»
چان به دست مینهو نگاه کرد. برای یک لحظه، انگار میخواست همهچیز را فراموش کند. انگار میخواست او را در آغوش بگیرد و بگوید که هنوز دوستش دارد.
اما دستش را آرام از میان انگشتان مینهو بیرون کشید.
«دیگه نمیخوام ادامه بدم.»
چشمان مینهو پر از اشک شد.
«پس این همه سال چی بود؟»
چان جوابی نداشت. نمیتونست جوابی بده.
«چان، من هنوز دوستت دارم.»
این جمله چیزی را درون چان به لرزه انداخت، اما خودش را مجبور کرد بیتفاوت بماند.
«من دیگه نمیتونم»
و رفت. در پشت سرش بسته شد. مینهو چند ثانیه همانجا ایستاد. هنوز به دری نگاه میکرد که چان از آن بیرون رفته بود؛ انگار منتظر بود دوباره باز شود و چان برگردد. اما برنگشت!
"اینم یه فیک جدید وسط اونیکی فیکا برای تنوع :)
لایک و کامنت یادتون نره خوشگلای من🍓"
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #بنگ_چان #لینو
مینهو که روی مبل نشسته بود، با شنیدن صدای چان سرش را بالا آورد.
«چان؟ چی شده؟ چرا اینقدر عصبانیای؟»
چان جوابی نداد. گوشیاش را از جیبش بیرون آورد و چند تصویر را روی صفحه باز کرد. بعد آن را با حرکتی تند روی میز جلوی مینهو انداخت.
«میخوای خودت برام توضیح بدی؟»
مینهو به صفحهی گوشی نگاه کرد.ابتدا چیزی متوجه نشد. اما وقتی تصاویر را دید، رنگ از صورتش پرید.
«این... این چیه؟»
چان خندهی کوتاه و تلخی کرد.
«واقعاً؟ هنوز میخوای وانمود کنی نمیدونی؟»
مینهو گوشی را برداشت و تصاویر را یکییکی نگاه کرد. عکسهایی از خودش بود؛ کنار مردی که میشناخت، اما هیچوقت در چنین موقعیتی با او قرار نگرفته بود. پیامهایی هم وجود داشتند که انگار بین آن دو ردوبدل شده بودند.
«چان، گوش کن. اینا واقعی نیستن.»
«واقعی نیستن؟»
«نه! من اصلاً نمیدونم این عکسها از کجا اومدن!»
چان چند قدم به او نزدیک شد.
«پس اون مرد کیه؟»
«یکی از آدمهایی که توی جلسهی هفتهی پیش دیدمش. همین! من حتی—»
«کافیه، مینهو.»
مینهو برای لحظهای ساکت شد.
«نه، کافی نیست. تو داری یه چیزی رو باور میکنی که من حتی نمیدونم کی ساخته! چان، من هیچوقت بهت خیانت نکردم.»
چان نگاهش را از او گرفت.
«من خودم این تصاویر رو دیدم.»
«پس به من نگاه کن!»
صدای مینهو لرزید.
«به من نگاه کن و بگو واقعاً فکر میکنی من میتونم همچین کاری باهات بکنم؟ بعد از این همه سال؟»
چان بالاخره نگاهش کرد و چیزی در چشمانش بود که مینهو تا آن روز ندیده بود. بیاعتمادی!
«دیگه نمیدونم باید چی رو باور کنم.»
مینهو انگار ضربه خورده باشد، چند لحظه فقط نگاهش کرد. اصلا انتظار این حرف را نداشت
«یعنی حرف منو باور نمیکنی؟»
چان سکوت کرد. سکوتی که خیلی حرف ها پشتش نهفته بود
«چان...»
«فکر میکردم حداقل بین ما چیزی وجود داره که باعث بشه همچین اتفاقی نیفته.»
مینهو با ناباوری سرش را تکان داد.
«بین ما؟ چان، من تمام زندگیم رو با تو تقسیم کردم. تو خونهی منو میشناسی، عادتهامو میشناسی، حتی میدونی وقتی ناراحتم چه غذایی میخورم.»
مینهو مکث کوتاهی کرد و باز ادامه داد:
«چطور ممکنه بعد از همهی اینا فکر کنی من بهت خیانت کردم؟»
«پس چرا این عکسها وجود دارن؟»
«نمیدونم! ولی میتونیم بفهمیم! فقط باید بهم فرصت بدی!»
چان سرش را پایین انداخت و چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«شاید بهتره تمومش کنیم.»
مینهو دیگر حتی پلک هم نزد. مثل یک مجسمه سر جاش خشک شد.
«چی؟»
«این رابطه.»
«نه...»
«من نمیتونم با کسی باشم که دیگه نمیتونم بهش اعتماد کنم.»
مینهو از جایش بلند شد. هنوز نمیخواست باور کنه که چان همچین حرفی بهش زده.
«تو واقعاً داری به خاطر چند تا عکس، رابطهی چندین سالهمون رو تموم میکنی؟»
«این فقط چند تا عکس نیست.»
«پس چیه؟! من چی کار کردم؟! فقط بهم بگو چی کار کردم!»
چان چیزی نگفت. مینهو جلو آمد و دستش را گرفت.
«خواهش میکنم، چان. عصبانیای، میفهمم. میتونیم فردا حرف بزنیم. میتونیم هر چقدر لازم داری زمان بذاریم، ولی این کارو نکن.»
چان به دست مینهو نگاه کرد. برای یک لحظه، انگار میخواست همهچیز را فراموش کند. انگار میخواست او را در آغوش بگیرد و بگوید که هنوز دوستش دارد.
اما دستش را آرام از میان انگشتان مینهو بیرون کشید.
«دیگه نمیخوام ادامه بدم.»
چشمان مینهو پر از اشک شد.
«پس این همه سال چی بود؟»
چان جوابی نداشت. نمیتونست جوابی بده.
«چان، من هنوز دوستت دارم.»
این جمله چیزی را درون چان به لرزه انداخت، اما خودش را مجبور کرد بیتفاوت بماند.
«من دیگه نمیتونم»
و رفت. در پشت سرش بسته شد. مینهو چند ثانیه همانجا ایستاد. هنوز به دری نگاه میکرد که چان از آن بیرون رفته بود؛ انگار منتظر بود دوباره باز شود و چان برگردد. اما برنگشت!
"اینم یه فیک جدید وسط اونیکی فیکا برای تنوع :)
لایک و کامنت یادتون نره خوشگلای من🍓"
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #بنگ_چان #لینو
- ۲.۰k
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط