𝐃𝐚𝐫 𝐨𝐦𝐠𝐡𝐞 𝐧𝐞𝐠𝐚𝐡 𝐭𝐨

𝐃𝐚𝐫 𝐨𝐦𝐠𝐡𝐞 𝐧𝐞𝐠𝐚𝐡 𝐭𝐨
(در عمق نگاه تو)
پارت𝟏𝟒
.
.
.
کاملا در آغوشش قرار داشت. حس عجیبی بود، به شدت گرم در آن هوای سرد پاییزی. اصلا دلش نمیخواست از آغوشش جدا شود؛ ولی مگر خجالتی که داشت او را امان می داد؟
تابحال به این حد از ارتفاع نرسیده بود؛ چه قبل از اینکه وان فور آل را داشت، چه بعد از اینکه آن را از دست داد. پس باکوگو همچین حسی داشت؟ هر شب و هر روز در آسمان‌ها و زمین پرواز کند؟ مانند پرنده‌ای بی‌اعصاب، به جان تک‌تک تبهکاران می‌افتاد؟
ترس درونش را شکل گرفت. دستانش به لرزه افتاد و دستپاچه شد. چشمانش را بست و فریاد زد:
-:"کاچان لطفا بزارم زمین بریم پایین خواهش میکنم"
مردک خنده‌ای سادیسمی تحویلش داد و این بدترین بخش ماجرا همین بود که باکوگو دست‌بردار نبود.
+:"اگه با این ارتفاع ولت کنم سقوط کنی با ی جسد له شده مواجه میشم"
خنده دیگری سر داد.
مغزش ارور داده بود. هم ارتفاع ترس برش داشته بود و هم داغی بین گونه‌هایش که سرخ شده بود.
-:"ت.و تو که گفتی من نباید زودتر از تو بمیرم حالا میخوای منو از این ارتفاع پرت کنی پایین؟ دست از این شوخی مسخره بردار کاچااان"
این را طوری گفت که گونه‌هایش گل انداخته بود و چشمانش دقیقاً متضاد آن چشمای سردش بود. چشمش زیر نور مهتاب می‌درخشید.
همان‌طور خیره به چشمانش شده بود. آیا چشمانش دریا بود؟ که او را اینگونه غرق کرده بود؟ هیچ قایقی نبود که او را از سیل چشمانش نجات دهد.
ایزوکو سرش را پایین آورد. باکوگو چانه‌اش را گرفت و بالا برد. صورتش نشانه‌ای از شیطنت و یا خشمی نبود. آرام بود.
+:"هی انقد تکون نخور بزار دوباره اون چشمای عجیبتو زیر نور لعنتی ماه ببینم"

پایان
امیدوارم خوشتون اومده باشه
شرایط:۲۰ تا لایک
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم🥲🎀

#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
دیدگاه ها (۰)

سناریو:زخم التیامی/پارت ۶**باکوگو**اتوبوس راه افتاد. بالاخره...

پارت 8(در عمق نگاه تو)هفت سال از آن زمان می‌گذشت و حالا تمام...

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

شجاعت در سایه

سناریوی شماره ۳ تک پارتی. نکته:من هرچی فکر کردم گفتم بزار ای...

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

دیو و دلبر پارت ۷ ***چشمهایش را به آرامی باز کرد اما با دیدن...

#عشق_ممنوعه_شب پارت سوم | ترس ناگهانی یونگی قلبم یک‌دفعه فرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط