دروغ شیرین:) پارت ۱۶.

🌤ویو جئون نازی (خودم) 🌤

خلاصه اونا شبا گذروندن و صبح به نیوزلند رسیدن و با وَن به ویلا رسیدن، ویلا خیلی زیبا بود و بزرگ این ویلا متعلق به جونگکوک بود هدیه تولدش که وقتی مادرش زنده بود براش خرید. همه وارد ویلا شدن داخل ویلا از بیرونش خوشگل تر و بزرگتر بود امگا ها رفتن هر کدوم یه اتاق انتخاب کردن و الفا ها هم یه اتاق برای خودشون، بعد ظهر همشون ناهار خوردن و به جنگل رفتن، این پیشنهاد جیمین بود که برن جنگل و همونجا تا شب بمونن و خوش بگذرون وقتی رسیدن دو به دو تقسیم شدن تا هر کدوم یه طرف جنگلو ببینن، جونگکوک با تهیونگ، جیمین با شوگا، یوری با هوپی، نامجون با جین.

تهیونگ داشت قدم میزد و خسته شدهه بود و دیگه نتوانست و همون جا نشست روی زمین جونگکوک که جلوتر بود با نیومدن صدای قدم های تهیونگ برگشت و دید تهیونگ با اخم رو زمین نشسته رفت طرفش.

کوک: چرا اینجا نشستی؟ پاشو بریم وگرنه به شب میخوریم (سرد) 😒.

ته: نمیتونم دیگه اَهه خسته شدم اوفف (اخم کیوت) 🥲.

کوک: باشه پس اینجا بشین من رفتم (سرد) 😒.

جونگکوک رفت و فکر میکرد تهیونگ هم دنبالش میاد و درست حدس زد تهیونگ هم پشتش میومد چند مین بعد تهیونگ چشمش به یه پروانه زیبا خورد و حواسش نبود و دنبالش رفت، کوک که داشت همینجوری میرفت متوجه شد که تهیونگ نیست و برای اولین بار ترس تو چشاش معلوم شد.

کوک: تهیونگـــــــــــ؟(داد، سرد، ترس) 😥.

کوک تهیونگ رو پشت سر هم صدا میکرد ولی خبری ازش نبود و کوک به آسمان خیرهه شد چیزی تا شب نمونده بود و سخت میشد تهیونگ رو توی تاریکی پیدا کرد.

شب فرا رسیدهه بود و تهیونگ متوجه شدهه بود گم شدهه و گریه کردهه بود جوری که چشماش تار میدید و همینجور اسم کوک رو صدا میزد یهو صدای بهم خوردن بوته ها و صدای پا امد و تهیونگ ترسیده یه قدم عقب رفت تا اینکه یه چیزی از بوته ها پرید بیرون، و اون یه گرگ خاکستری بود با چشای قرمز، تهیونگ نفسش بند امد و رنگش پرید یه قدم دیگه عقب رفت که پاش خورد به سنگ و افتاد روی زمین و گرگ با سرعت باور نکردنی امد طرفش تهیونگ با گریه و هق هق میگفت برو عقب ولی نمیرفت همین که نزدیک شد تهیونگ دستشو گذاشت رو چشاش یهو صدای شلیک امد و تهیونگ با ترس چشاشو باز کرد اون کوک بود که گرگ رو کشته بود و امد طرف تهیونگ، و روی زانوهاش نشست و اشکاشو با شستش پاک کرد و بغلش کرد.

کوک: خوبی؟ میدونی چقدر ترسیدهه بودم؟ چرا ازم دور شدی؟ ها؟ نگفتی اتفاقی برات بیفته ها؟(عصبی، سرد، نگران) 😠.

تهیونگ با هق هق گفت.

ته: ببخشید، هق اشتباه هق کردم(گریه، هق هق) 😭.

جونگکوک با اروم کردن تهیونگ بلندش کرد ولی تهیونگ نمی تونست راه بره چون پاش زخم شدهه بود جونگکوک تهیونگو کول کرد و به طرف ویلا حرکت کرد، خداروشکر قبلا اینجا امدهه بود و راه رو بلد بود، کوک امشب خیلی ترسیدهه بود و نمیدونست چرا، و تهیونگ هم ترسیدهه بود و پشت جونگکوک به خواب رفته بود، اون ها نمیدونستن که بهم کم کم دارن نزدیک میشن ولی به نظرتون این نزدیکی چقدر دووم میارهه؟ اون شب وقتی به ویلا رسیدن جونگکوک به اعضا گفت صبح راجب امشب توضیح میدهه تهیونگ رو برد تو اتاق و زخم پاشو پانسمان کرد و پتو رو کشید روش، و بهش خیرهه شد، با خودش فکر میکرد این پسر چرا با گریه هاش قلبشو به درد میارهه. اون شب تا صبح فکر کرد.

........................

چطور بود؟

به نظر خودم افتضاح شد🥲.

تا پارت بعد بای 🤗🍓.
دیدگاه ها (۸)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹²جیان،اسلحه ای که زیر شال پشمی‌ش پنها...

🌹 رزهای خونینپارت هفتماتاق در تاریکی فرو رفت.یونا با ترس کنا...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : هفتم » پیشونی پسر رو بوسید . کوک سرش...

شاگرد لوس من

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

### پارت سوم: فرار از سایه‌ی ملاقه!سکوتِ سنگین و پر از کششِ ...

گل خونی پارت 43(خطر اسمات)تهیونگ شروع کرد به بوسیدن جونگکوک ...

تهکوک؛ اسیر سایه‌هاپارت یکشب، دانشگاه تقریباً خالی شده بود.ج...

پارت ۳۴

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط