پارت 9
پارت 9
★رمان ازدواج مخفی با هوانگ ★
هیونجین اومد داخل و ات که اونجا وایستاده بود بغضش ترکید و داشت گریه میکرد هیونحین که خیلی عصبانی بود اومد جلوش و ناخواسته یک سیلی زد و ات افتاد زمین هیونجین هم عربده زد از کلافگی و ات بدو بدو به سمت اتاق مشترکشون حرکت کرد و در اتاق رو قفل کرد و رفت گوشه ی تخت نشسته و زانو هاشو بغل کرد و سرشو. گذاشت روی زانوش و گریه میکرد بعد از 10 دقیقه هیونجین تحمل نکرد و سریع رفت سمت اتاق و در زد و گفت:
هیونجین: عشقم! اتم. نفسم. قشنگم ببخشید واقعا دست خودم نبود متاسفم خوشگلم میدونی که خیلی دوستت دارم( بغض و خیلی اروم)
ات : .......( جوابی نداد)
هیونجین: قربونت بشم من لطفا درو باز کن صورت ماهت رو ببینم
ات رفت جلو در و خیلی اروم کلید درو پیچوند و در و باز کرد که........
پایان پارت 👌🤓
خوشگلا فردا دوباره پارت میدم نگران نباشید✨🤧🤍
★رمان ازدواج مخفی با هوانگ ★
هیونجین اومد داخل و ات که اونجا وایستاده بود بغضش ترکید و داشت گریه میکرد هیونحین که خیلی عصبانی بود اومد جلوش و ناخواسته یک سیلی زد و ات افتاد زمین هیونجین هم عربده زد از کلافگی و ات بدو بدو به سمت اتاق مشترکشون حرکت کرد و در اتاق رو قفل کرد و رفت گوشه ی تخت نشسته و زانو هاشو بغل کرد و سرشو. گذاشت روی زانوش و گریه میکرد بعد از 10 دقیقه هیونجین تحمل نکرد و سریع رفت سمت اتاق و در زد و گفت:
هیونجین: عشقم! اتم. نفسم. قشنگم ببخشید واقعا دست خودم نبود متاسفم خوشگلم میدونی که خیلی دوستت دارم( بغض و خیلی اروم)
ات : .......( جوابی نداد)
هیونجین: قربونت بشم من لطفا درو باز کن صورت ماهت رو ببینم
ات رفت جلو در و خیلی اروم کلید درو پیچوند و در و باز کرد که........
پایان پارت 👌🤓
خوشگلا فردا دوباره پارت میدم نگران نباشید✨🤧🤍
- ۵۱
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط