گفتم دلبر

گفتم دلبر
امشب از همیشه شب تره!
انگاری یجور غمِ سنگین نشسته تو دلِ آسمون...
دستشو گذاشت تو دستم گفت:
آسمون همون آسمونِ ،
شهر همون شهرِ ،
مردم همون مردم...
فقط کمی خسته ای ، دلتنگی!
با لبخند ملیحی سرشو برگردوند سمتم
و گفت ببین...
دستتو گرفتم ‌هنوزم دلگیرِ این شهر؟
لبخندم کش اومد،
گفتم هیچوقت زندگی دلگیر نمیشه
وقتی یکی همه جورِ حالتُ از بَر باشه دلبر..
دیدگاه ها (۱)

وقتی میرین مهمونی ولی ...دیدم میا چشمک زد و حواس ته رو پرت ک...

چند پارتی (درخواستی)

چند پارتی (درخواستی)

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_11بازم اون نگاه پدران...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:6ویو «علی»رفتم سر کلاس اولین چیزی...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم)

رمان عشق ممنوع

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۰نقطه سرخطتت میشه و.. چشماشو...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

دیو و دلبر پارت ۵ رفت درو محکم بستم یه گوشه حمام کز کردم بدن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط