پارت ۱: ربایش و معامله
هری پاتر، با قلبی فشرده از نگرانی، خیره به پنجرهی اتاقش بود. تنها چند هفته از نبرد سهمگین در قبرستان گذشته بود؛ نبردی که در آن لرد ولدمورت، ارباب تاریکی، شکستی تلخ را تجربه کرده بود. اما این پیروزی، طعم شیرینی نداشت. ولدمورت زنده مانده بود.
امروز صبح نامه ای از طرف دامبلدور به دست هری رسیده بود، که رونالد ویزلی و هرماینی گرنجر توسط مرگ خواران ارباب تاریکی دزیده شده بودند و نامه ای با دست خط خود ارباب تاریکی برای هری پاتر گذاشته شده بود.
“ هری پاتر اگر میخواهی رون ویزلی و هرماینی گرنجر را نجات دهی، خودت تنها بیا. زیرا که این تنها راه نجات دوستانت است.”
وحشت و ناامیدی در وجود هری موج میزد. او میدانست که این یک تله است، یک دام مرگبار. اما چگونه میتوانست در برابر نجات جان نزدیکترین دوستانش مقاومت کند؟
...............................................
هوای سرد اتاق مقبرهی مالفویها نفس را میبرید.
سرمای نمور سرداب، چون خنجری یخزده، استخوانهای رون و هرمیون را میشکافت. دیوارهای سنگی، که بوی خاک و ناامیدی میدادند، تنها شاهدان سکوت مرگبار بود.
رون، با وجود وحشت که چون موجی او را در بر گرفته بود، سعی میکرد خونسردی خود را حفظ کند تا به هرمیون هم شجاعت بده. چشمانش به هرمیون دوخته شده بود که با دستان بسته، سعی میکرد با نگاهش او را آرام کند. “اون هری رو می خواد… نباید بفهمه ما کجاییم این یه تله است.” زمزمهی لرزان رون، در فضای خفقانآور سرداب گم شد.
از دل تاریکی در مقابل آن دو، مردی با شنل سیاه و بلندش که گویی خود تاریکی را به همراه داشت، وارد سرداب شد. چشمان قرمزش در تاریکی میدرخشید و لبخندی سرد بر لبانش نقش بست. رون و هرمیون، که تا آن لحظه در گوشهای از سرداب کز کرده بودند، با دیدن او، نفسشان را حبس کردند.
ولدمورت به آرامی قدم برداشت و در مقابلشان ایستاد. نگاهش، ابتدا بر رون ثابت ماند، سپس به هرمیون خیره شد. “خب، خب… مهمانان ناخواندهی من.” صدایش، خشدار و پر از نیشدار، در فضای سرداب پیچید. “رونالد ویزلی از خانواده خائن به خون. و هرماینی گرنجر ماگل زاده. فکر میکردم تا الان هری پاتر به دنبال شما بیاد اما ظاهراً باید کمی صبر کنم.”
رون، با صدایی که سعی میکرد محکم باشد اما لرزش آن پیدا بود، گفت:( اون هیچوقت نمیاد، این یه تله است....)
ولدمورت با خشم گفت :(یعنی جان شما دونفر براش هیچ اهمیتی نداره؟) هرمیون، با چشمانی که از عصبانیت و ترس میسوخت، گفت: “تو هیچوقت نمیتونی هری رو شکست بدی. اون قویتر از اونیه که فکر میکنی.”
ولدمورت قهقههی کوتاهی سر داد و روبه مرد کنارش کرد و گفت: ( آه لوسیوس، در این نسل چه آتش زیادی می بینم ..... برام جالبه که چرا دراکوی جوان از این آتش بی بهره است...)
لوسیوس مالفوی که معلوم بود از این حرف آزرده شده به آرامی گفت ( سرورم، دراکو مثل این خون کثیف ها نیست...اون حد خوش رو می دونه و همیشه خادم وفادار شما هست.)
ولدمورت با چشمانی که از خشم میدرخشید، قدمی به جلو برداشت. و به آن دو نوجوان گفت :«به زودی، هری پاتر در دستان من خواهد بود. و آنگاه… آنگاه همه چیز به پایان خواهد رسید.”» و به آرامی چرخید و به سمت در سرداب رفت.
با بسته شدن در، تاریکی دوباره سرداب را فرا گرفت، اما این بار، سنگینتر از قبل. رون و هرمیون، تنها در تاریکی، نگاهی به یکدیگر انداختند. وحشت در چشمانشان بود، اما در اعماق آن، جرقهای از امید و اراده نیز دیده میشد. آنها میدانستند که این پایان راه نیست.
...............................................
اتاق هری، که نور کمجان ماه از پنجره به داخل میتابید، مکانی امن و آرام به نظر میرسید. اما امشب، حتی آرامش خانه هم نمیتوانست مانع از هجوم کابوس شود. هری، در اعماق خواب، خود را در فضایی بیگانه و سرد یافت. نه اتاق خودش، نه جایی آشنا. دیوارهای سنگی، نمور و تاریک، و بویی شبیه به خاک مرده در هوا پیچیده بود.
صدایی شنید. صدای خفهی گریه، و بعد، زمزمهای ترسیده. “هری… کجایی؟” صدا آشنا بود. صدای رون. هری سعی کرد حرکت کند، اما بدنش سنگین شده بود، گویی در باتلاقی فرو رفته است. تصویر واضحتر شد. او در گوشهی تاریک یک سرداب ایستاده بود، و روبروی او، رون و هرمیون، با دستانی بسته، در وحشت به او خیره شده بودند.
ناگهان، سایهای بلند و سیاه بر آنها افتاد. صدایی که حتی در کابوس هم لرزه بر اندامش میانداخت، طنینانداز شد. “هری پاتر…” ولدمورت بود. هری صورت او را به وضوح میدید، لبخندی سرد و پیروزمندانه بر لبانش نقش بسته بود. ولدمورت به رون و هرمیون اشاره کرد. “آنها پیش من هستند، تا فردا شب مهلت داری که از آن خانه بیرون بیای و گرنه جسد دوستانت را برایت می فرستم.
امروز صبح نامه ای از طرف دامبلدور به دست هری رسیده بود، که رونالد ویزلی و هرماینی گرنجر توسط مرگ خواران ارباب تاریکی دزیده شده بودند و نامه ای با دست خط خود ارباب تاریکی برای هری پاتر گذاشته شده بود.
“ هری پاتر اگر میخواهی رون ویزلی و هرماینی گرنجر را نجات دهی، خودت تنها بیا. زیرا که این تنها راه نجات دوستانت است.”
وحشت و ناامیدی در وجود هری موج میزد. او میدانست که این یک تله است، یک دام مرگبار. اما چگونه میتوانست در برابر نجات جان نزدیکترین دوستانش مقاومت کند؟
...............................................
هوای سرد اتاق مقبرهی مالفویها نفس را میبرید.
سرمای نمور سرداب، چون خنجری یخزده، استخوانهای رون و هرمیون را میشکافت. دیوارهای سنگی، که بوی خاک و ناامیدی میدادند، تنها شاهدان سکوت مرگبار بود.
رون، با وجود وحشت که چون موجی او را در بر گرفته بود، سعی میکرد خونسردی خود را حفظ کند تا به هرمیون هم شجاعت بده. چشمانش به هرمیون دوخته شده بود که با دستان بسته، سعی میکرد با نگاهش او را آرام کند. “اون هری رو می خواد… نباید بفهمه ما کجاییم این یه تله است.” زمزمهی لرزان رون، در فضای خفقانآور سرداب گم شد.
از دل تاریکی در مقابل آن دو، مردی با شنل سیاه و بلندش که گویی خود تاریکی را به همراه داشت، وارد سرداب شد. چشمان قرمزش در تاریکی میدرخشید و لبخندی سرد بر لبانش نقش بست. رون و هرمیون، که تا آن لحظه در گوشهای از سرداب کز کرده بودند، با دیدن او، نفسشان را حبس کردند.
ولدمورت به آرامی قدم برداشت و در مقابلشان ایستاد. نگاهش، ابتدا بر رون ثابت ماند، سپس به هرمیون خیره شد. “خب، خب… مهمانان ناخواندهی من.” صدایش، خشدار و پر از نیشدار، در فضای سرداب پیچید. “رونالد ویزلی از خانواده خائن به خون. و هرماینی گرنجر ماگل زاده. فکر میکردم تا الان هری پاتر به دنبال شما بیاد اما ظاهراً باید کمی صبر کنم.”
رون، با صدایی که سعی میکرد محکم باشد اما لرزش آن پیدا بود، گفت:( اون هیچوقت نمیاد، این یه تله است....)
ولدمورت با خشم گفت :(یعنی جان شما دونفر براش هیچ اهمیتی نداره؟) هرمیون، با چشمانی که از عصبانیت و ترس میسوخت، گفت: “تو هیچوقت نمیتونی هری رو شکست بدی. اون قویتر از اونیه که فکر میکنی.”
ولدمورت قهقههی کوتاهی سر داد و روبه مرد کنارش کرد و گفت: ( آه لوسیوس، در این نسل چه آتش زیادی می بینم ..... برام جالبه که چرا دراکوی جوان از این آتش بی بهره است...)
لوسیوس مالفوی که معلوم بود از این حرف آزرده شده به آرامی گفت ( سرورم، دراکو مثل این خون کثیف ها نیست...اون حد خوش رو می دونه و همیشه خادم وفادار شما هست.)
ولدمورت با چشمانی که از خشم میدرخشید، قدمی به جلو برداشت. و به آن دو نوجوان گفت :«به زودی، هری پاتر در دستان من خواهد بود. و آنگاه… آنگاه همه چیز به پایان خواهد رسید.”» و به آرامی چرخید و به سمت در سرداب رفت.
با بسته شدن در، تاریکی دوباره سرداب را فرا گرفت، اما این بار، سنگینتر از قبل. رون و هرمیون، تنها در تاریکی، نگاهی به یکدیگر انداختند. وحشت در چشمانشان بود، اما در اعماق آن، جرقهای از امید و اراده نیز دیده میشد. آنها میدانستند که این پایان راه نیست.
...............................................
اتاق هری، که نور کمجان ماه از پنجره به داخل میتابید، مکانی امن و آرام به نظر میرسید. اما امشب، حتی آرامش خانه هم نمیتوانست مانع از هجوم کابوس شود. هری، در اعماق خواب، خود را در فضایی بیگانه و سرد یافت. نه اتاق خودش، نه جایی آشنا. دیوارهای سنگی، نمور و تاریک، و بویی شبیه به خاک مرده در هوا پیچیده بود.
صدایی شنید. صدای خفهی گریه، و بعد، زمزمهای ترسیده. “هری… کجایی؟” صدا آشنا بود. صدای رون. هری سعی کرد حرکت کند، اما بدنش سنگین شده بود، گویی در باتلاقی فرو رفته است. تصویر واضحتر شد. او در گوشهی تاریک یک سرداب ایستاده بود، و روبروی او، رون و هرمیون، با دستانی بسته، در وحشت به او خیره شده بودند.
ناگهان، سایهای بلند و سیاه بر آنها افتاد. صدایی که حتی در کابوس هم لرزه بر اندامش میانداخت، طنینانداز شد. “هری پاتر…” ولدمورت بود. هری صورت او را به وضوح میدید، لبخندی سرد و پیروزمندانه بر لبانش نقش بسته بود. ولدمورت به رون و هرمیون اشاره کرد. “آنها پیش من هستند، تا فردا شب مهلت داری که از آن خانه بیرون بیای و گرنه جسد دوستانت را برایت می فرستم.
- ۹۲۸
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط