*پارت سیزدهم*
_خوبه..پس آماده باشید تا یروز باهام همسفر
بشین...میخوام چهرم با یه پس زمینه زیبا، توسط همسرم،
کشیده بشه.
لفظ همسرم، قند تو دلم آب کرد...جدیداً، بدنم داره نسبت بهش واکنشای هیجانی نشون میده و این..خب...یکم برام
عجیب و غریبه...!
+چشم سرورم..
_مایلید کمی باهم قدم بزنیم؟
شنیدن صدا و لحن مالیمش، هرکسی رو به زانو در میاورد...آخه من چطور میتونم در برابر این لحن آروم و متین
که برای اولین بارم هست ازش میشنوم، مخالفت کنم؟!!!!!
_هگراهی با شما باعث افتخاره...
از جاش بلند شد و دستش رو بطرفم دراز کرد..نگاهی به خودش و دستش انداختم و بعد مکث کوتاهی، دستم رو تو
دستاش گذاشتم و به کمکش، بلند شدم...
تمام مسیری که برای قدم زدن طی میکردیم، دستمو چسبیده
بود و با انگشت شست، پشتش رو نوازش میکرد...کنار دریاچه
ی زینتی داخل قصر، تو آلاچیق مخصوصی که دورتا دورش، پر
از گل های بهاری بود، نشستیم...
_ملکه؟
+بله سرورم.
_میخوام برات یه داستان تعریف کنم.
+گوش میدم سرورم.
_از وقتی که یادم میاد، همیشه آدم گوشه گیری بودم، از جمع های شلوغ، خوشم نمیومد، شخصیت دل رحمی داشتم، اونقدر که حاضر نبودم حتی یه مورچه رو بکشم .همینا باعث شده بود تا مورد تمسخر پدرم و درباریان و مردم قرار
بگیرم .بهم لقب" شاهزاده بی عرضه "رو داده بودن .اوضاع سختی بود ولی تنها حمایت مادرم باعث میشد که بتونم تحمل کنم .مادرم همیشه آرزو داشت که پادشاه عادلی بشم 14. سالم که بود، مادرم، تنها حامی زندگیم، رو از دست دادم .با مرگ مادرم، شرایط برام غیرقابل تحمل تر میشد تا اینکه یه روز به
خودم اومدم و دیدم از اون قلب صاف و زلال فقط سیاهی باقی مونده .میخواستم شخصیتی بسازم که هرکسی که منو
مسخره میکرد، ازم بترسه و همینم شد .دنیام روز به روز تاریک تر میشد تا اینکه برای اولین بار تورو با یونا دیدم....
نگاهش رو از آسمون گرفت و بهم دوخت...
_اون لحظه چیزی تو وجودم تکون خورد .ملاقات های مکرر با تو، باعث میشد تا احساس خفته داخل قلبم، آهسته آهسته، بیدار بشه. این اوضاع همینجور بود تا روزی که قرار
شد ملکه جدید انتخاب بشه .قلبم بهم تورو پیشنهاد داد و با کامل میل هم پذیرفتمش. هر شب که بعنوان همسر کنارت میخوابیدم، احساسم بهت قوی تر و قوی تر میشد تا جایی که به خودم اومدم و دیدم که تمام قلبم پر از تو شده .میدونم شاید اونطور که شایستت هست باهات رفتار نکردم ولی
میخوام بدونی که از ته قلبم دوستت دارم....
ناباورانه نگاش میکردم..شنیدن این حرفا و این مدل اعتراف، اونم از کسی با شخصیت پادشاه، آخرین حدسی بود که
میتونستم بزنم...نفهمیدم چی تو نگاهم دید که...
.
*از بس دینی خوندم کص*خل شدم رف🗿*
لفظ همسرم، قند تو دلم آب کرد...جدیداً، بدنم داره نسبت بهش واکنشای هیجانی نشون میده و این..خب...یکم برام
عجیب و غریبه...!
+چشم سرورم..
_مایلید کمی باهم قدم بزنیم؟
شنیدن صدا و لحن مالیمش، هرکسی رو به زانو در میاورد...آخه من چطور میتونم در برابر این لحن آروم و متین
که برای اولین بارم هست ازش میشنوم، مخالفت کنم؟!!!!!
_هگراهی با شما باعث افتخاره...
از جاش بلند شد و دستش رو بطرفم دراز کرد..نگاهی به خودش و دستش انداختم و بعد مکث کوتاهی، دستم رو تو
دستاش گذاشتم و به کمکش، بلند شدم...
تمام مسیری که برای قدم زدن طی میکردیم، دستمو چسبیده
بود و با انگشت شست، پشتش رو نوازش میکرد...کنار دریاچه
ی زینتی داخل قصر، تو آلاچیق مخصوصی که دورتا دورش، پر
از گل های بهاری بود، نشستیم...
_ملکه؟
+بله سرورم.
_میخوام برات یه داستان تعریف کنم.
+گوش میدم سرورم.
_از وقتی که یادم میاد، همیشه آدم گوشه گیری بودم، از جمع های شلوغ، خوشم نمیومد، شخصیت دل رحمی داشتم، اونقدر که حاضر نبودم حتی یه مورچه رو بکشم .همینا باعث شده بود تا مورد تمسخر پدرم و درباریان و مردم قرار
بگیرم .بهم لقب" شاهزاده بی عرضه "رو داده بودن .اوضاع سختی بود ولی تنها حمایت مادرم باعث میشد که بتونم تحمل کنم .مادرم همیشه آرزو داشت که پادشاه عادلی بشم 14. سالم که بود، مادرم، تنها حامی زندگیم، رو از دست دادم .با مرگ مادرم، شرایط برام غیرقابل تحمل تر میشد تا اینکه یه روز به
خودم اومدم و دیدم از اون قلب صاف و زلال فقط سیاهی باقی مونده .میخواستم شخصیتی بسازم که هرکسی که منو
مسخره میکرد، ازم بترسه و همینم شد .دنیام روز به روز تاریک تر میشد تا اینکه برای اولین بار تورو با یونا دیدم....
نگاهش رو از آسمون گرفت و بهم دوخت...
_اون لحظه چیزی تو وجودم تکون خورد .ملاقات های مکرر با تو، باعث میشد تا احساس خفته داخل قلبم، آهسته آهسته، بیدار بشه. این اوضاع همینجور بود تا روزی که قرار
شد ملکه جدید انتخاب بشه .قلبم بهم تورو پیشنهاد داد و با کامل میل هم پذیرفتمش. هر شب که بعنوان همسر کنارت میخوابیدم، احساسم بهت قوی تر و قوی تر میشد تا جایی که به خودم اومدم و دیدم که تمام قلبم پر از تو شده .میدونم شاید اونطور که شایستت هست باهات رفتار نکردم ولی
میخوام بدونی که از ته قلبم دوستت دارم....
ناباورانه نگاش میکردم..شنیدن این حرفا و این مدل اعتراف، اونم از کسی با شخصیت پادشاه، آخرین حدسی بود که
میتونستم بزنم...نفهمیدم چی تو نگاهم دید که...
.
*از بس دینی خوندم کص*خل شدم رف🗿*
۲۲.۶k
۲۸ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.