اصلا نفهمیدم کی بیهوش شدم و کی به هوش اومدم
اصلا نفهمیدم کی بیهوش شدم و کی به هوش اومدم
ولی وقتی بیدار شدم تمام بدنم تیر میکشید
آروم آروم چشمامو باز کردم اول همه جیز تار بود اما کم کم شفاف شد سرم رو برگردوندم و جیمین رو دیدم که دستم رو گرفته بود
گفت:سلام عشقم.... بچه مون سالم به دنبال اومد درعمرم پسری به این خوشگلی ندیده بودم...
لبخندی زدم نمیتونستم حرف بزنم گلوم خشک شده بود
جیمین طوری که انگار ذهنم رو خونده بود گفت:بذار برات آب بیارم
رفت و با یه لیوان آب اومد
آب رو خوردم
گلوم بهتر شد و گفتم:میشه بچه ام رو ببینم؟
گفت:آرهوعزیزم ولی صبر کن پرستار الان میارتش
حدود یه ربع منتظر بودیم تا پرستار پسرم رو آورد
وقتی بچه رو داد دستم انگار دنیا رو بهم داده بودن
من دختر هام رو خیلی دوست دارم اما فکر میکردم هیچ وقت نمیتونم پسر دار بشم با اینکه از بچگی دوست داشته پسر داشته باشم...
بوسه ای روی گونه اش گذاشتم و بوش کردم
بوی بهشت میداد
وقتی رفتیم خونه بجه خواب بود جیمین بچه رو ازم گرفت و من رفتم توی اتاقم تا کمی استراحت کنم که یوری در زد و اومد توی اتاق
لبخند میزد...
اومد و بقلم کرد و بعدش گفت:مامان چند وقت هست که من میخوام یه چیزی بهت بگم اما خب نمیدونستم چجوری به بابا همین آنروز گفتن و الان میخوام به تو بگم
بهش گفتم که بگه
پرسید :مامان اگه من یه روزی با یه پسری تو یه رابطه باشم تو ناراحت یا عصبانی میشی
گفتم:معلومه که نه تو دختر منی بالاخره باید یه روز زندگی خودت رو بسازی
گفت:خب من و تهیونگ چند وقته با هم تو یه رابطه ای هستیم و چند روز پیش اون از من خواستگاری کرد و منم قبول کردم...و...
نذاشتم حرفش رو ادامه بده و بغلش کردم
گفتن:از این که با اون توی رابطه ای خوشحالم تهیونگ پسر خوبیه و ما آشناییت کامل از اون داریم اون جزو بهترین دوست های باباته ۱۳ ساله که دارن با هم میخونن و معلومه که منم قبول میکنم
سفت تر بغلم کرد و گفت:تو بهترین مامان دنیایی
از اون روزا ۷ سال میگذره
جینو(پسرمون) الان کلاس اوله
تهیونگ و یوری ۶ ساله با هم ازدواج کردن
و من و جیمین ...
اون برای من بهترین زندگی ای که میتونستم داشته باشم رو ساخت جوری که حتی سختی هایی که قبل اون کشیدن رو فراموش کردم
توی این روزا من فقط به یه چیز فکر میکنم...اونم اینکه من بهترین خانواده رو دارم
پایان
خوشتون اومد؟
آماده ی فیک جدید باشید
ولی وقتی بیدار شدم تمام بدنم تیر میکشید
آروم آروم چشمامو باز کردم اول همه جیز تار بود اما کم کم شفاف شد سرم رو برگردوندم و جیمین رو دیدم که دستم رو گرفته بود
گفت:سلام عشقم.... بچه مون سالم به دنبال اومد درعمرم پسری به این خوشگلی ندیده بودم...
لبخندی زدم نمیتونستم حرف بزنم گلوم خشک شده بود
جیمین طوری که انگار ذهنم رو خونده بود گفت:بذار برات آب بیارم
رفت و با یه لیوان آب اومد
آب رو خوردم
گلوم بهتر شد و گفتم:میشه بچه ام رو ببینم؟
گفت:آرهوعزیزم ولی صبر کن پرستار الان میارتش
حدود یه ربع منتظر بودیم تا پرستار پسرم رو آورد
وقتی بچه رو داد دستم انگار دنیا رو بهم داده بودن
من دختر هام رو خیلی دوست دارم اما فکر میکردم هیچ وقت نمیتونم پسر دار بشم با اینکه از بچگی دوست داشته پسر داشته باشم...
بوسه ای روی گونه اش گذاشتم و بوش کردم
بوی بهشت میداد
وقتی رفتیم خونه بجه خواب بود جیمین بچه رو ازم گرفت و من رفتم توی اتاقم تا کمی استراحت کنم که یوری در زد و اومد توی اتاق
لبخند میزد...
اومد و بقلم کرد و بعدش گفت:مامان چند وقت هست که من میخوام یه چیزی بهت بگم اما خب نمیدونستم چجوری به بابا همین آنروز گفتن و الان میخوام به تو بگم
بهش گفتم که بگه
پرسید :مامان اگه من یه روزی با یه پسری تو یه رابطه باشم تو ناراحت یا عصبانی میشی
گفتم:معلومه که نه تو دختر منی بالاخره باید یه روز زندگی خودت رو بسازی
گفت:خب من و تهیونگ چند وقته با هم تو یه رابطه ای هستیم و چند روز پیش اون از من خواستگاری کرد و منم قبول کردم...و...
نذاشتم حرفش رو ادامه بده و بغلش کردم
گفتن:از این که با اون توی رابطه ای خوشحالم تهیونگ پسر خوبیه و ما آشناییت کامل از اون داریم اون جزو بهترین دوست های باباته ۱۳ ساله که دارن با هم میخونن و معلومه که منم قبول میکنم
سفت تر بغلم کرد و گفت:تو بهترین مامان دنیایی
از اون روزا ۷ سال میگذره
جینو(پسرمون) الان کلاس اوله
تهیونگ و یوری ۶ ساله با هم ازدواج کردن
و من و جیمین ...
اون برای من بهترین زندگی ای که میتونستم داشته باشم رو ساخت جوری که حتی سختی هایی که قبل اون کشیدن رو فراموش کردم
توی این روزا من فقط به یه چیز فکر میکنم...اونم اینکه من بهترین خانواده رو دارم
پایان
خوشتون اومد؟
آماده ی فیک جدید باشید
- ۵۰۹
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط