یک خانمی باردار بود و همسرش به او گفت بیا نرویم کربلا ممک

یک خانمی باردار بود و همسرش به او گفت بیا نرویم کربلا ممکن است بچه از دست برود.
کربلا رفتند حال خانم بد شد و دکتر گفت بچه مرده.
این خانم با آرامش تمام گفت درست می‌شود فقط کارش این است که بروم کنار ضریح امام حسین بعد خودشان هوای‌مان را دارند.

در کنار ضریح امام حسین وقتی چند وقت گریه کرد خواب دید که بانویی یک بچه را توی بغلش گذاشته از خواب که بلند شد دکتر گفت این بچه همان بچه‌ای که مرده بود نیست؛ معجزه شده؛
می‌دانید این خانم کیست؟
مادر حاج ابراهیم همت که وقتی سر بچه‌اش جدا شد و خواست جنازه بچه را داخل قبر بگذارد به حضرت زهرا گفت خانم امانتی‌تان را بهتان برگرداندم.

۱۷اسفند ماه شهادت سردار بزرگ ایران شهید حاج ابراهیم همت بود.یادش گرامی باد
دیدگاه ها (۱۱)

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و دوم: حضرت زینب (س) بخش اول

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

#چندخاطره🔸شهادت خانوادگی قشنگتره...روایتی از شهادت زوج شهید ...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

فیک جونگکوک

....پارت سوم....

#تجربه_من ۱۳۷۰#ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری_بهنگام#تحصیل #د...

پارت نوزدهم ( آخر) یک ماه بعدات. ای دلم تیر می‌کشه کوک. میخو...

part : 52chapter : 2من و ویلی کنار هم نشستیم و سه خانم رو به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط