خدایا !

خدایا !

خدایا! ترسیده ام از گذر بی محابای لحظه های عمرم 

که بی وقفه می تازند تا به انتها برسند. 

و من هنوز هیچ نشده ام که در خور تو باشد.

اگر چه نگاه منتظر و مشتاق تو را برای گرامی شدنم، هر لحظه بیشتر حس میکنم 

اما لیاقت با تو بودن را در خود نمی بینم 

ترسیده ام! از کوتاهی زندگی و این قانون جاودانه تو که تنها یک بار فرصت زیستن به من داده ای

و من چون کودکی بی خیال و بازیگوش، این مهم  را از یاد برده ام.



ترسیده ام! از خودم که به نادانان می مانم و از غریبه ها 

که تو را از یادم می برند و وجودم را می کاهند. 

الهی !

شادم  که تو هستی. تو که بزرگتری و دانایی  از نادانی من. 

تو که راهبر منی در میان غربت غریبه ها..

 تو که امن ترین پناهگاه و نزدیک ترین انیسی..

هدایتم کن تا در بیراهه ی گنگ زندگی گم نشوم !


آمین یا رب العالمین !
دیدگاه ها (۲۲)

به پسرم قول دادم هیجده سالش بشه براش ماشین بخرم

خدایا !خدایا! ترسیده ام از گذر بی محابای لحظه های عمرم که بی...

میدونم طولانی هست اما بهتره از ته قلبتون بخونید مخصوصا بعضی ...

حیای نگاه

امام خمینی

آخرالزمان

نگاه

آرامش

قادر مطلق

چادر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط