{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Fate is predetermined.

part: 1


سال ۲۰۲۶/ساعت10:34/سئول/عمارت کیم

برای آخرین بار توی آینه نگاهی به خودش انداخت و سعی کرد جلوی جاری شدن اشک هاش رو بگیره

با صدای در به پشتش نگاهی انداخت و پدرش رو دید

مین: دخترم؟....نمیخوام اذیتت کنم یا فکرت رو به هم بریزم...ولی..مطمئنی؟

لبخند بی جونی زد و سعی کرد حالشو خوب نشون بده..گرچه زیاد موفق نبود

+:خوبم..بابا
مین: دخترم...هنوزم دیر نشده ها، اگر دلت راضی نیست بگو همین الان جمع میکنم میریم
+:نه

چند ثانیه ای مکث کرد و دماغشو بالا کشید و بعد ادامه داد
+:مطمئنم، دیگه این کابوس تموم میشه
مین: باشه هرچی تو میگی



میخاین بدونین این کابوس از کجا شروع شد؟
در اصل...آغازش اینطوری نبود
پر از شور بود
پر از هیجان
پر از خواستن

برای شروعش باید برگردیم به ۳۵ سال پیش.... دقیقن ۳۵ ساله پیش


سال ۱۹۹۱/ساعت ۳:۲۶ شب/ سئول/عمارت کیم


مین یول: بدو عزیزم بدو
کیم مینا: دارم میام یول، بلاخره به هم داریم میرسیم

مین یول به داخل کشتی که کنار عمارت کیم اورده برای فراری دادن دختر مورد علاقش رفت و دختر رو صدا زد برای پیوستن بهش

کیم مینا دختر سرکش و کوچیک خانواده بود و به شدن دل باخته مین یول، پسر تاجر فرانسوی کره ای

دختر که بال بال میزد برسه به عشقش با صدای داد های مادرش صبر کرد و به پشت سرش نگاهی انداخت

خانم کیم: عزیزم صبر کن....ولش کن بزار بره...عزیزمم
کیم هان ده: ولم کن گفتممم...صبر کن مینا!

صداش خیلی بلند نبود، ولی به شدت عصبی و هشدار دهنده

مینا: بابا....م..من
کیم: اگر پات رو بزاری توی اون کشتی مینا...دیگه نه مادرتو میبینی نه خواهرتو نه هیچکدوممون و نه..حتی..این..خونه(تهدید امیز و شمرده شمرده)

مینا لحظه ای درنگ کرد و بعد نگاهی به مین یول انداخت

مصمم تر از قبل قدم برداشت و داخل کشتی رفت

کیم: دیگه به هیچ عنوان برنگرد مینا...نمیخوام ببینمت دیگه

مینا در سکوت نشست داخل کشتی و یول کشتی رو به حرکت دراورد

یول: حالت خوبه؟
مینا:...خو...خوبم فقط دارم...برای اخرین بار به این خونه و خانوادم نگاه میکنم

یول از کابین فاصله گرفت به سمت مینا رفت و اون رو توی آغوش کشید و بوسه ای روی موهای براق بلندش زد

یول: خانواده خودمون رو میسازیم عزیزم...از نو
مینا: با وجود تو....هیچ شکی توی این ماجرا ندارم



(بچها عمارت کیم خیلی خیلی بزرگه و مرکز شهره و از سمت پشت عمارت راه داره به دریا و خونه کنار دریاست، از طرف در اصلی عمارت هم یه حیاط خیلی بزرگه و بعد میرسه به ساختمون عمارت*)
دیدگاه ها (۱۲)

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:79-عزیزم....چهره‌ش نگران بود....

《اسیر یک قرارداد》پارت ۸مین‌جو: تو اینجا چیکار می‌کنی؟سومیاو ...

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰²پشت بوته ای قایم شده...

وقتی بچه دارین ولی ....همون جور که غذا درست میکردم گوشم پیش ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟐ناگهان یکی از انگشتای ات تکو...

پارت ۲۷ 🖤به انبار قدیمی رسیدیم. هوا تاریک بود و صدای باد از ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁷. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮._ تهیونگ...کارو ب...

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and SnowPART:2ـــــــــــــ...

قبل از اینکه این بطری پلاستیکی رو بندازی سطل زباله، یک لحظه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط