پارت ۲۵

صبح بود. بوی نون تازه و چای تو هوای عمارت خاله پیچیده بود. نشستم سر میز. تهیونگ هم اومد. سرد. مثل همیشه. خاله با لبخند صبحانه رو آورد.

~ روآن جان، امروز می‌خوام بریم خرید. برای تو لباس می‌خریم. چند تا چیز قشنگ.

قلبم لرزید. خرید؟ لباس؟

· خ... خاله، لازم نیست. من...

~ لازمه. تو داری تو این خونه زندگی می‌کنی. باید لباس‌های قشنگ داشته باشی.

تهیونگ فنجون چای رو گذاشت زمین. با صدای سرد گفت:
& خاله، لازم نیست. لباس داره.

~ اون چند تا لباس خاکستری رو می‌گی؟ تهیونگ، این دختر عروسته. نه خدمتکار.

& خاله، دخالت نکن.

~ من دخالت نمی‌کنم. من دارم از عروست مراقبت می‌کنم. تو خودت این کار رو نمی‌کنی. حالا پاشو. تو هم میای.

تهیونگ اخم کرد.
& من کار دارم.

~ کارت رو بذار کنار. یه روز یا می‌خوای من ناراحت شم؟

تهیونگ مکث کرد. بعد آهی کشید و بلند شد خاله یک لباس داد تنم کنم برای‌ خرید

توی ماشین، تهیونگ جلو نشست. من و خاله عقب. از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. خیابون‌ها شلوغ بود. مردم می‌خندیدن. من خیلی وقت بود که این چیزا رو ندیده بودم.

رسیدیم به یه پاساژ بزرگ. خاله منو کشید به داخل. تهیونگ پشت سرمون راه می‌اومد. سرد. ساکت.

& (خاله) این رو بپوش. این رو هم. این یکی.

هر بار که از اتاق پرو بیرون می‌اومدم، خاله با لبخند نگاهم می‌کرد. تهیونگ گوشه‌ی مغازه ایستاده بود. با یه نگاه سرد. ولی من دیدم. دیدم که هر بار که بیرون می‌اومدم، یه لحظه بهم نگاه می‌کرد. بعد سریع برگردوند.

& (خاله با خنده) تهیونگ، این یکی رو ببین. قشنگ نیست؟

تهیونگ بدون اینکه نگاه کنه، گفت:
& مهم نیست.

خاله پوزخند زد.
~ چرا انقدر سردی؟ یه کم نگاهش کن. عروسته.

تهیونگ سرش رو بلند کرد. یه نگاه کوتاه به من انداخت. من یه لباس بنفش تنم بود گونه‌هام از خجالت قرمز. تهیونگ یه لحظه مکث کرد
& زیاد جالب نیست.

قلبم فشرده شد. ولی خاله خندید.
~ دروغ نگو. تو نگاهش کردی. دیدم.

تهیونگ چیزی نگفت. ولی من دیدم. گوش‌هاش یه‌کم قرمز شده بود.

چند ساعت بعد، با کلی لباس برگشتیم. تهیونگ تو ماشین ساکت بود. ولی من دیدم که یه بار، فقط یه بار، از آینه‌ی ماشین به من نگاه کرد.
دیدگاه ها (۲)

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

Borrowed LifePART3یکی دیگه هم هست؟! 😭تهیونگ چند لحظه به لینا...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

🍓 مشتری همیشگی 🍰 فصل دوم : پارت ۱۱روز بعد، نامیرا جلوی آینه ...

پارت ۳۹ تهیونگ چند قدم پشت سر لینا رفت.ـ لینا، وایسا.لینا بر...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

the lost leaves/رمان جیمین

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

dark life = 30

مافیای منقسمت سوم | «بیرون از شرکت، مدیر من نیستی»جونگکوک هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط