فن فیک: پایان خوش پارت:۶ انیمه: سگ های ولگرد بانگو
و در کمال تعجب با پاسخ
_ اون به ما خیانت کرده و عضو مافیا شده روبه رو شد .
اون شب تا صبح کاتیا خوابش نبرد ، افکار گوناگونی ذهنش رو آزار میداد و جدا از اون سر و صدای بحث کردن بچه ها بیرون اتاق خوابش هم نمیذاشت بخوابه .
افکار عجیب و غریب مثل سیلی که به شهر ها بریزه بر سرش سرازیر شد ، افکاری مثل :
`` اگه چویا به ما خیانت کرده و عضو مافیا شده پس چرا بچه ها هنوز زندن؟``
`` چویایی که من میشناسم هیچ وقت خیانت نمیکنه ``
``+ چویا منو رها نمیکنه
_ چرا نباید بکنه؟
+ چون من فرد خاصی تو زندگیشم
_ چی باعث شده فکر کنی خاصی؟
+ چویا بهم گفت ازم محافظت میکنه
_ بی خیال تو که دیگه باید بدونی آدم ها دروغ گو های حرفه ای اند
+ خفه شو
_ نمیتونی خودتو گول بزنی
+خفه شووووو ``
مکالمه ذهنی کوتاهش با سر و صدایی که از بیرون میومد قطع شد ، صدای بچه ها دیگه خوابیده بود و با توجه به ساعت که سه صبح رو نشون میداد قطع به یقین همه خواب بودن .
آروم از تخت پایین امد و از اتاق خارج شد .
از بیرون خونه صدایی مثل جر و بحث آروم دونفر میومد .
آی گوشش را به در چسبوند تا با شنیدن مکالماتشون بفهمه کی پشت دره .
_ خیلی اوسکولی که گفتی بیایم این جا
_ من بهت نگفتم که بیای
_ اگه نمیومدم که...
کاتیا با شناخت صدای چویا ناخودآگاه در رو باز کرد و اسمشو با صدایی آروم ولی خوشحال زمزمه کرد :
_ چویاااا
نگاه هردو پسر به دختر سه ساله با مو های بلند قهوه ای خیره موند ، چویا همراه با پسری قد بلند که یک چشمش را با باند پوشونده بود و کتی بلند روی دوشش بود برگشته بود ، ولی این چندان نشونه خوبی نبود .
چویا روی زانو نشست و گذاشت آی خودشو بهش نزدیک کنه .
_ حالت خوبه؟
آی سری تکون داد و با چشم های اشکی آروم نجوا کرد :
_ کجا بودی چویا ؟
چویا که انگار دنبال دروغی بود تا آی رو آروم کنه مکث کوتاهی کرد ، نگاهی به دازای انداخت و خواست چیزی بگه که حرفش نیومده قطع شد .
_ اون عضو مافیا شده
چویا که انگار قصد نداشت این موضوع رو حداقل الان و یکدفعه به آی بگه با چهره عصبانی به پسر قدبلندی که کنارش ایستاده بود خیره شد .
صدای ضعیفی از آی برخواست :
_ مافیا؟
چشمانش اشکی بود و کاملا آماده بود تا هر لحظه با صدای گریه اش همه رو بیدار کنه .
_ آه خب میدونی ...
چویا میخواست خراب کاری پسر رو جمع کنه اما دوباره اون وسط حرفش پرید :
_ آره مافیا
لب های آی میلرزید و فقط منتظر یک توجیه غیر منطقی از طرف چویا بود تا بغضش بترکه.
چویا آهی کشید و تصمیم گرفت حقیقت رو بگه تا شاید کمی دوست کوچولوش رو آروم کنه :
_ آره من عضو مافیا شدم ولی این دلیل داشت ،
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
_ من فقط قرار بود به دازای تو یه ماموریت کمک کنم اما بچه ها فکر کردن که میخوام بهشون خیانت کنم برای همین ...
_ اون به ما خیانت کرده و عضو مافیا شده روبه رو شد .
اون شب تا صبح کاتیا خوابش نبرد ، افکار گوناگونی ذهنش رو آزار میداد و جدا از اون سر و صدای بحث کردن بچه ها بیرون اتاق خوابش هم نمیذاشت بخوابه .
افکار عجیب و غریب مثل سیلی که به شهر ها بریزه بر سرش سرازیر شد ، افکاری مثل :
`` اگه چویا به ما خیانت کرده و عضو مافیا شده پس چرا بچه ها هنوز زندن؟``
`` چویایی که من میشناسم هیچ وقت خیانت نمیکنه ``
``+ چویا منو رها نمیکنه
_ چرا نباید بکنه؟
+ چون من فرد خاصی تو زندگیشم
_ چی باعث شده فکر کنی خاصی؟
+ چویا بهم گفت ازم محافظت میکنه
_ بی خیال تو که دیگه باید بدونی آدم ها دروغ گو های حرفه ای اند
+ خفه شو
_ نمیتونی خودتو گول بزنی
+خفه شووووو ``
مکالمه ذهنی کوتاهش با سر و صدایی که از بیرون میومد قطع شد ، صدای بچه ها دیگه خوابیده بود و با توجه به ساعت که سه صبح رو نشون میداد قطع به یقین همه خواب بودن .
آروم از تخت پایین امد و از اتاق خارج شد .
از بیرون خونه صدایی مثل جر و بحث آروم دونفر میومد .
آی گوشش را به در چسبوند تا با شنیدن مکالماتشون بفهمه کی پشت دره .
_ خیلی اوسکولی که گفتی بیایم این جا
_ من بهت نگفتم که بیای
_ اگه نمیومدم که...
کاتیا با شناخت صدای چویا ناخودآگاه در رو باز کرد و اسمشو با صدایی آروم ولی خوشحال زمزمه کرد :
_ چویاااا
نگاه هردو پسر به دختر سه ساله با مو های بلند قهوه ای خیره موند ، چویا همراه با پسری قد بلند که یک چشمش را با باند پوشونده بود و کتی بلند روی دوشش بود برگشته بود ، ولی این چندان نشونه خوبی نبود .
چویا روی زانو نشست و گذاشت آی خودشو بهش نزدیک کنه .
_ حالت خوبه؟
آی سری تکون داد و با چشم های اشکی آروم نجوا کرد :
_ کجا بودی چویا ؟
چویا که انگار دنبال دروغی بود تا آی رو آروم کنه مکث کوتاهی کرد ، نگاهی به دازای انداخت و خواست چیزی بگه که حرفش نیومده قطع شد .
_ اون عضو مافیا شده
چویا که انگار قصد نداشت این موضوع رو حداقل الان و یکدفعه به آی بگه با چهره عصبانی به پسر قدبلندی که کنارش ایستاده بود خیره شد .
صدای ضعیفی از آی برخواست :
_ مافیا؟
چشمانش اشکی بود و کاملا آماده بود تا هر لحظه با صدای گریه اش همه رو بیدار کنه .
_ آه خب میدونی ...
چویا میخواست خراب کاری پسر رو جمع کنه اما دوباره اون وسط حرفش پرید :
_ آره مافیا
لب های آی میلرزید و فقط منتظر یک توجیه غیر منطقی از طرف چویا بود تا بغضش بترکه.
چویا آهی کشید و تصمیم گرفت حقیقت رو بگه تا شاید کمی دوست کوچولوش رو آروم کنه :
_ آره من عضو مافیا شدم ولی این دلیل داشت ،
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
_ من فقط قرار بود به دازای تو یه ماموریت کمک کنم اما بچه ها فکر کردن که میخوام بهشون خیانت کنم برای همین ...
۱.۴k
۱۳ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.