« دختر کوچولوی من »پارت6

آنا هنوز توی کافه بود. ساعت نزدیک یازده شب بود.
یکی از همکارهاش مریض شده بود و مدیر از آنا خواسته بود شیفتش رو کمی بیشتر ادامه بده.

ـ «باشه، فقط نیم ساعت دیگه.»

وقتی کارش تموم شد، سریع وسایلش رو جمع کرد و راه افتاد.

***

جونگ‌کوک حدود یک
ساعت بود که خونه بود.

چند بار به ساعت نگاه کرد.

آنا گفته بود معمولاً عصر برمی‌گرده، ولی هنوز خبری ازش نبود.

بالاخره صدای کلید توی قفل پیچید.

آنا وارد شد.

ـ «سلام...»

جوابی نیومد.

کفش‌هاش رو درآورد و کیفش رو کنار د
ر گذاشت.

همین که سرش رو بالا آورد، جونگ‌کوک رو دید که توی پذیرایی ایستاده.

ـ «این ساعت کجایی بودی؟»

آنا که انتظار سؤالش رو نداشت، گفت:

ـ «کافه. شیفتم طول کشید.»

ـ «قرار بود کی برگردی؟»

ـ «نمی‌دونم... معمولاً زودتر میام.»

جونگ‌کوک اخم کرد.

ـ «پس چرا خبر ندادی؟»

آنا ه
م خسته بود و حوصله بحث نداشت.

ـ «چون فکر نمی‌کردم لازم باشه.»

ـ «یه پیام ساده می‌تونستی بدی.»

آنا کیفش رو برداشت.

ـ «باشه، دفعه بعد می‌دم.»

و بدون حرف دیگه‌ای رفت سمت اتاقش.
#پستای_قبلم_ببین_خوشت_اومد_فالو_کن #بی_تی_اس #ارمی #ارمی_بی_تی_اس_تا_ابد #ایران #رمان #کیم_نامجون #کیم_سوکجین #مین_یونگی #جانگ_هوسوک #پارک_جیمین #کیم_#جئون_جونگکوک
دیدگاه ها (۲)

ادامه ی پارت ۱۹۵

چندپارتی جونگ کوک

LESSON

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 46[ویو آرا]فردا...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

چند پارتی بازیچه

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت آخرنیمه‌شب بود و جونگ‌کوک هنوز به...

پارت ¹ساعت هشت صبح؛ تیمارستان روانی سنت‌ماری.همه‌چیز برخلاف ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط