پارت ۴۵
مرد با اون عصاش آروم به سمت پنجره رفت. پردهی کثیف رو کنار زد و به کوچهی تاریک نگاه کرد. تهیونگ هنوز اسلحهش تو دستش بود. من پشت سرش، به دیوار تکیه داده بودم.
¢ میدونی چرا ژان وی الان بهت حمله کرد،
تهیونگ جوابی نداد. فقط نگاهش کرد.
¢ چون فهمیده روآن کیه. و میدونه که تا وقتی تو کنارشی، نمیتونه بهش دست پیدا کنه. پس اول میخواد تو رو از سر راه برداره.
تهیونگ اسلحه رو پایین آورد.
& (با صدای سرد) تو از کجا اینقدر دربارهی من و ژان وی میدونی؟
¢ چون من سالها پیش، تو رو از یه مهلکه نجات دادم. تو یادت نیست. ولی من هنوز یادم هست.
(به من نگاه کرد) و حالا، میبینم که دوباره باید یه نفر رو نجات بدم.
مرد به سمت در رفت.
¢ اتاق طبقهی بالا مال شماست. فردا صبح، دربارهی اینکه چطور ژان وی رو از بین ببریم حرف میزنیم.
و رفت. در اتاق رو بست.
سالن ساکت شد. تهیونگ یه نفس عمیق کشید. اسلحه رو گذاشت روی میز. به دیوار تکیه داد. دستش رو کشید روی صورتش. خسته بود.
· ت... تهیونگ؟
& (سرش رو بلند کرد. نگاهم کرد. یه نگاه سرد و خشن، ولی پر از یه خشم پنهون) من از دست دادن نمیترسم. من از این میترسم که یه روز بفهمم نتونستم ازت محافظت کنم. و اونوقت... اونوقت خودم رو نمیبخشم.
· ت... تهیونگ، من...
& (حرفم رو قطع کرد و به سمت پلهها راه افتاد) بیا. دیر شده.
اتاق طبقهی بالا کوچیک بود. یه تخت، یه پنجره. نور ماه از پنجره میتابید. تهیونگ رفت سمت پنجره. پشتش به من بود. شونههاش سفت بود.
من رفتم سمت تخت. دراز کشیدم. پتو رو کشیدم رو خودم. تهیونگ چند دقیقه همونجا ایستاد. بعد برگشت. اومد سمت تخت.
فکر کردم میخواد کنارم دراز بکشه. ولی به جای این کار، زانو زد روی زمین، کنار تخت. دستش رو برد زیر گردنم و کمرم. منو محکم کشید سمت خودش. منو بغل کرد. انقدر محکم که نفسم تو سینهم حبس شد.
· ت... تهیونگ؟!
& ساکت. یه کلمه هم حرف نزن.
صورتم رو چسبوند به سینهش. صدای قلبش رو میشنیدم. تند میزد. مثل طبل. دستهاش دورم حلقه شده بود. مثل یه کمربند فولادی. انگار میترسید اگه ول کنه، ازش بگیرنم.
& (آروم و سرد) من نمیذارم کسی بهت دست بزنه. حتی اگه خودِ ژان وی بیاد. حتی اگه دنیا بخواد تو رو از من بگیره. فهمیدی؟
نتونستم حرف بزنم. فقط سرم رو تکون دادم. تهیونگ، این مرد سرد و بیرحم، انقدر محکم بغلم کرده بود که انگار من تنها چیز ارزشمند زندگیشه.
تهیونگ سرش رو گذاشت روی موهام. نفس عمیقی کشید.
& (زمزمه کرد) بخواب. من تا صبح بیدارم.
¢ میدونی چرا ژان وی الان بهت حمله کرد،
تهیونگ جوابی نداد. فقط نگاهش کرد.
¢ چون فهمیده روآن کیه. و میدونه که تا وقتی تو کنارشی، نمیتونه بهش دست پیدا کنه. پس اول میخواد تو رو از سر راه برداره.
تهیونگ اسلحه رو پایین آورد.
& (با صدای سرد) تو از کجا اینقدر دربارهی من و ژان وی میدونی؟
¢ چون من سالها پیش، تو رو از یه مهلکه نجات دادم. تو یادت نیست. ولی من هنوز یادم هست.
(به من نگاه کرد) و حالا، میبینم که دوباره باید یه نفر رو نجات بدم.
مرد به سمت در رفت.
¢ اتاق طبقهی بالا مال شماست. فردا صبح، دربارهی اینکه چطور ژان وی رو از بین ببریم حرف میزنیم.
و رفت. در اتاق رو بست.
سالن ساکت شد. تهیونگ یه نفس عمیق کشید. اسلحه رو گذاشت روی میز. به دیوار تکیه داد. دستش رو کشید روی صورتش. خسته بود.
· ت... تهیونگ؟
& (سرش رو بلند کرد. نگاهم کرد. یه نگاه سرد و خشن، ولی پر از یه خشم پنهون) من از دست دادن نمیترسم. من از این میترسم که یه روز بفهمم نتونستم ازت محافظت کنم. و اونوقت... اونوقت خودم رو نمیبخشم.
· ت... تهیونگ، من...
& (حرفم رو قطع کرد و به سمت پلهها راه افتاد) بیا. دیر شده.
اتاق طبقهی بالا کوچیک بود. یه تخت، یه پنجره. نور ماه از پنجره میتابید. تهیونگ رفت سمت پنجره. پشتش به من بود. شونههاش سفت بود.
من رفتم سمت تخت. دراز کشیدم. پتو رو کشیدم رو خودم. تهیونگ چند دقیقه همونجا ایستاد. بعد برگشت. اومد سمت تخت.
فکر کردم میخواد کنارم دراز بکشه. ولی به جای این کار، زانو زد روی زمین، کنار تخت. دستش رو برد زیر گردنم و کمرم. منو محکم کشید سمت خودش. منو بغل کرد. انقدر محکم که نفسم تو سینهم حبس شد.
· ت... تهیونگ؟!
& ساکت. یه کلمه هم حرف نزن.
صورتم رو چسبوند به سینهش. صدای قلبش رو میشنیدم. تند میزد. مثل طبل. دستهاش دورم حلقه شده بود. مثل یه کمربند فولادی. انگار میترسید اگه ول کنه، ازش بگیرنم.
& (آروم و سرد) من نمیذارم کسی بهت دست بزنه. حتی اگه خودِ ژان وی بیاد. حتی اگه دنیا بخواد تو رو از من بگیره. فهمیدی؟
نتونستم حرف بزنم. فقط سرم رو تکون دادم. تهیونگ، این مرد سرد و بیرحم، انقدر محکم بغلم کرده بود که انگار من تنها چیز ارزشمند زندگیشه.
تهیونگ سرش رو گذاشت روی موهام. نفس عمیقی کشید.
& (زمزمه کرد) بخواب. من تا صبح بیدارم.
- ۱۲.۸k
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط