مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

زیبای کوچک فریبکار

part⁶
من هم مثلِ همیشه، فقط یه ذره نوشیدنی خوردم و تمرکزم رو گذاشتم روی هدف اصلی؛ یعنی «اطلاعات»،وقتی دیدم هر دوتاشون دارن توی یه دنیایِ دیگه شنا می‌کنن و من رو یه سیب‌زمینیِ بی‌خاصیت می‌بینن، تصمیم گرفتم از فرصت استفاده کنم. با یه لحنِ خیلی حرفه‌ای و ملایم، شروع کردم به سوال پرسیدن. می‌خواستم خیلی نامحسوس، بحث رو به سمتِ اسلایدرین و اتفاقاتِ اخیرِ اونا بکشم. اما همون لحظه بود که انگار کائنات دست به دستِ هم دادن تا نقشه‌ام رو نقش بر آب کنن.پسرای اسلایدرین، مثلِ یه طوفان، واردِ جمعِ ما شدن. دقیقاً همون موقعی که لورنا داشت با چشم‌هایِ تار و گیج، سعی می‌کرد به حرف‌هایِ من گوش بده. اونا اومدن وسطِ ما، شروع کردن به شوخی‌هایِ بلند، حرف‌هایِ بی‌مزه و بازی‌هایِ پر سر و صدا،من که از شدتِ کلافگی و افسردگیِ ناشی ازِ این وضعیت، دیگه حوصله‌ی هیچ‌کس رو نداشتم، رفتم گوشه‌یِ تاریک‌ترین جایِ کافه و زانوهایم رو بغل کردم. توی دلم داشتم کلِ این کافه و همه‌یِ آدم‌ها رو نفرین می‌کردم.(لعنت به این شب، لعنت به این دوستایِ مست، لعنت به این پسرایِ بی‌انصاف!)
چشمم چرخید و دیدم تئودور، اون طرفِ میز، با یه هیجانِ بیش از حد، داره توی یه بازیِ کارت و پاسور، جوری گنده گوزی می‌کنه (از نظرِ حاشیه‌یِ بازی!) که انگار کلِ زندگیش به اون کارت بستگی داره. سه نفرِ دیگه از قبل، با غرورِ شکست خورده، از جلویِ اون رد می‌شدن. وقتی نوبتِ لورنا رسید، اونم با همون حالِ مستی و با یه حرکتِ ناشیانه باخت.لورنا اون‌قدر با لب‌هایِ آویزون و قیافه‌یِ داغون از بازی بلند شد که من، یهو یه حسِ قهرمان‌بازیِ احمقانه زد به سرم.
مثلِ یه جنتلمن رفتم وسط. نشستم رو به رویِ تئودور. پوزخند زدم و بازی شروع شد. یک بار، دو بار، سه بار… چنان ضرب‌شستی بهش نشون دادم که فکر کنم تا آخرِ عمرش دیگه خوابِ کارت بازی نبینه. بلند شدم، با یه پوزخندِ بزرگ به بقیه نگاه کردم و منتظر بودم برم که دراکو با همون نیشخندِ معروفش اومد جلو. با یه حرکت، اون‌قدر بد باخت که نیشخندش خشک شد و تا عمر داشت، جرات نکرد دیگه جلویِ من پوزخند بزنه.داشتم کیف می‌کردم. حسِ قدرت داشتم! اما یهو… تام ریدل اومد. با اون ابهتِ ترسناک، نشست پشتِ میز. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد تام قمارباز یا اصلا اهل کارت بازی باشه. تام با یه پوزخندِ سرد گفت:(شرط ببندیم؟ اگه من ببرم، یک ماه خدمتکارِ شخصیِ ما می‌شی.)
تن و بدنم لرزید. خدمتکار؟ من؟! بازی شروع شد. دست‌هام می‌لرزید، نزدیک بود گند بزنم، اما یه خرشانسیِ عجیب باعث شد بازی رو ببرم. بقیه واسم دست زدن، چون هیچ‌کس تا حالا تام رو شکست نداده بود! تام بلند شد، اومد نزدیکِ گوشم. نفسم حبس شد. با یه صدایِ بم، لرزان و در عین حال به شدت زیبا زمزمه کرد:
(قماربازِ کوچولو… تو بازی رو بردی، ولی نمی‌دونی که حالا قلابِ من دورِ گردنته. بازیِ اصلی تازه شروع شده.)
خواستم فرار کنم که متیو راه رو سد کرد. با یه لبخندِ نامحسوس که بیشتر شبیه دندون‌هایِ یه کوسه بود، پشتِ میز نشست. فکر کردم چون از تام بردم، متیو که چیزی نیست! ولی زارت! تا شروع کرد به بر زدن، پشمام ریخت. اون‌قدر حرفه‌ای بود که فهمیدم تمامِ این مدت داشتم با بچه‌ها بازی می‌کردم...
خواستم بلند شم برم، اما دیدم راه خروج بسته است. تام، دراکو، تئودور و رگولوس—که تا اون لحظه بی‌طرف بود—دورم رو گرفتن. با اون نگاه‌هایِ شیطنت‌آمیزی که می‌گفت (دهنت سرویسه)، فهمیدم گیر افتادم. متیو با اون مهارتِ وحشتناکش، توی دو ثانیه من رو شکست داد.من که مثلِ یه سیب‌زمینیِ وارفته می‌خواستم فرار کنم، متیو دستم رو محکم گرفت. بهم نگاه کرد و گفت:(کجا پرنسس؟ شرط رو که هنوز نگفتم.)
و بعد همون حرفِ تام رو تکرار کرد: «یک ماه… خدمتکار ما می‌شی.»
خون توی رگ‌هام منجمد شد. نگاهی به دور و برم انداختم. تام داشت با لذت نگاهم می‌کرد، دراکو می‌خندید، تئودورِ بازنده پوزخند می‌زد و رگولوس هم با خونسردیِ کامل فقط تماشا می‌کرد.
لعنتی… اونا هماهنگ کرده بودن. اونا از اول می‌دونستن من قراره بیام این کافه. این یه بازیِ اتفاقی نبود. این یه تله بود که برایِ من چیده بودن. اونا نه تنها من رو شکست داده بودن، بلکه من رو تویِ مشتشون گرفته بودن. من، جاسوسِ هری پاتر، حالا شده بودم برده‌یِ شخصیِ دشمن‌هام!...
(ویدیو بر زدن متیو رو هم گذاشتم...)
دیدگاه ها (۴۷)

سناریو*درخواستی*وقتی که میخوای ببوسیشون اما قدت بهشون نمیرسه...

رمان: فقط یک قدم تا توپارت۱:*درخواستی*ویو ی ا.ت:روز اوله هاگ...

متیو و دختری از جنس دریا p3

سناریو پسر های اسلترین:وقتی که رو پاشون میشینیم:دراکو: به مب...

سناریو*درخواستی*وقتی خوابیدی ولی بجای اونا بالش رو بغل کردی:...

رمان:هرگز ترکت نمی‌کنمپارت ۳ ( پارت آخر)ا.ت رو آوردن. طلسم ش...

پیمان نقره ای

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

شاهکاری به نام دروغ

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط