چند پارتی

پارت۴


چند روز بعد از آن بیهوشی، ا.ت به هوش اومده بود، اما انگار هنوز در دنیای دیگری سیر می‌کرد. جونگ‌کوک هر روز می‌اومد، با همان پیرسینگ‌های سرد و نگاه‌های تند، و با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد، بازجویی می‌کرد.

«اعتراف کن ا.ت. بگو اون پسر کی بود و تمومش کن. دارم کم‌کم صبرم رو از دست می‌دم.»
ا.ت حتی توانِ حرف زدن نداشت. فقط با چشم‌های بی‌فروغش به جونگ‌کوک خیره می‌شد. بدنش به‌طرز وحشتناکی نحیف شده بود. جونگ‌کوک فکر می‌کرد این هم بخشی از لجبازی‌های ا.ت برای فرار از مسئولیتِ خیانتی است که به او نسبت داده بود.

آن شب، هوا طوفانی بود. ا.ت روی تخت نشسته بود و سعی می‌کرد جرعه‌ای آب بخورد که ناگهان لیوان از دستش رها شد و با صدای بلندی روی زمین شکست. تمامِ بدنش شروع کرد به لرزیدن؛ نه لرزشِ یک انسان سرمازده، بلکه لرزشی که انگار استخوان‌هایش را می‌شکست.

جونگ‌کوک که پشت میز بود، با خشم به سمتش برگشت:

«باز داری چی کار می‌کنی؟ لیوان رو چرا شکستی؟»
اما وقتی نگاهش به ا.ت افتاد، حرفش در گلویش خشک شد. ا.ت روی تخت پیچ‌وتاب می‌خورد. دهانش نیمه‌باز بود و نفس‌هایش صدادار و بریده‌بریده بیرون می‌آمد. چشمانش به سقف دوخته شده بود و مردمک‌هایش به شدت می‌لرزید. ناگهان، بدنش قوسی برداشت و با شدتی باورنکردنی شروع به تشنج کرد.

«ا.ت! ا.ت داری چی کار می‌کنی؟ دست از این بازی‌های مسخره بردار!»
جونگ‌کوک به سمتش دوید و سعی کرد شانه‌های او را بگیرد تا آرامش کند، اما بدنش مثل یک تکه سنگ سفت شده بود. ا.ت ناگهان دهانش باز شد و خونِ تیره رنگی از گوشه‌ی لبش روی ملحفه‌های سفید پاشید. تشنج آنقدر شدید بود که انگار داشت جان از بدنش بیرون می‌کشید.

جونگ‌کوک برای اولین بار ترس را در بندبند وجودش حس کرد. خشمِ کورش جای خود را به وحشتی سرد داد.«لعنتی… ا.ت! جوابم رو بده!»
او با دست‌های لرزان، صورتِ کبود و خیسِ ا.ت را در دست گرفت. پیرسینگ‌های لب و ابرویش به گونه‌ی سرد ا.ت برخورد می‌کرد، اما حتی این هم باعث نشد او به هوش بیاید. ا.ت حالا بی‌حرکت شده بود، چشمانش نیمه‌باز بود و فقط صدای نفس‌های خرخریِ ضعیفی از سینه‌اش بیرون می‌آمد.

جونگ‌کوک که تا چند دقیقه پیش فکر می‌کرد ا.ت در حال «نمایش» است، حالا مثل دیوانه‌ها به اتاق محافظ‌ها فریاد زد:

«ماشین رو بیارید! همین الان! سریع‌تر!»
او ا.ت را توی پتو پیچید و با همان لباس‌های راحتی و خون‌آلود، به سمت ماشین دوید. در طول مسیر، ا.تِ نیمه‌جان در آغوش او بود. سرش روی سینه‌ی جونگ‌کوک افتاده بود و خونِ تازه، پیراهنِ گران‌قیمتِ مشکیِ جونگ‌کوک را خیس کرده بود.

جونگ‌کوک با سرعتِ جنون‌آمیزی رانندگی می‌کرد و با هر دست‌انداز، به ا.ت نگاه می‌کرد و زیر لب می‌غرید:

«نمی‌ذارم بمیری… شنیدی؟ حق نداری همین‌طوری بری. تو هنوز به من نگفتی چی شده… حق نداری ترکم کنی!»
او با دستِ آزادش، موهای ا.ت را کنار زد. ا.ت آنقدر سبک شده بود که انگار هیچ وزنی نداشت. جونگ‌کوک برای اولین بار فهمید که درِ یک دنیای جدید را باز کرده است؛ دنیایی که در آن، مافیا، اسلحه و قدرت هیچ معنایی ندارند، چون دشمنی که در وجودِ ا.ت خانه کرده بود، با گلوله نمی‌مرد.

وقتی ماشین با ترمزِ شدیدی جلوی بیمارستان ایستاد، جونگ‌کوک با فریادِ «دکتر! کمک کنید!» به سمتِ بخشِ اورژانس دوید… و این شروعِ کابوسِ واقعی بود.
دیدگاه ها (۱)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

فصل پنجم: یخ‌های در حالِ ذوبصبح که شد، نورِ ملایمِ خورشید از...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

تکپارتی | جونگکوک

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

تکپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط