پارت ۱۰
سرنوشت پیش میآید
[-----------:)
[پارت ۱۰)
[-----------:)
جونگ کوک : همین که گفتم
دلین : ولی چرا
جونگ کوک : خفه شو و برو بالا سریعععع( عربده )
ویو دلین :
بغض کردم و به سمت اتاقم حرکت کردم آخه چرا من نمیتونم با اونا برم منم دلم آزاری میخواد
آخه چرا من الان در حدی بودم که میتونستم خود کشی کنم از شدت عصبانیت 😡
همین طور که داشتم فکر میکردم نمیدونم چی شد خوابم برد
صبح با نور خورشید که اتاقم رو رنگی کرده بود از خواب بیدار شدم کار های لازم رو کردم و اومدم بیرون ارباب شاید الان خواب باشه پس سریع باید قهوه رو آماده کنم
قهوه رو گذاشتم تو دیس و به سمت اتاقش حرکت کردم
دعا
دعا
میکردم که خواب باشه و دیر نکرده باشم و
بلععععع
خدا رو شکر خواب بود
پاشدم و رفتم قهوه رو گذاشتم کنار عسلی تخت خوابش و مشغول جمع کردن گند کاری های دیشب خودش و هانی شدم
ش.رت و سو.تین هانی هنوز رو زمین بود اه اه اه چندشا با نک انگشت سوتین هانی رو برداشتم و داشتم با نگاه چندشی بهش نگاه میکردم
که یهو صدای خنده ی کسی بلند شد
جونگ کوک : اگه مال خودت بود هم اینطوری برش میداشتی ( خنده )
دلین : یه نگاه معنی دار که هزار تا حرف توش بود بهش کردم بعد یهو دیدم با یه شلوارک کوتاه و لخ.ت لخ.ت جلوم وایساده یهو چشمام رو گرفتم و سرم رو اون وری کردم
جونگ کوک : همه دوست دارن با من بخوابن و اینطوری منو ببینن بعد برا من ناز میکنی
شروع میکنه به خوردن قهوهش
دلین : من مثل اونا نیستم
جونگ کوک : دقیقا فرقت چیه
دلین : من ...
هیچی
جونگ کوک : باشه بعد پاشد اومد تو گوشم گفت
فعلا که خیلی دلم میخواد تو هم زیر.م باشی ( پوزخند )
دلین : هیچی نگفتم و مشغول کارم شدم
شرط
۶ لایک
۶ کامنت
۵ بازنشر
به من ربطی نداره دیگه
[-----------:)
[پارت ۱۰)
[-----------:)
جونگ کوک : همین که گفتم
دلین : ولی چرا
جونگ کوک : خفه شو و برو بالا سریعععع( عربده )
ویو دلین :
بغض کردم و به سمت اتاقم حرکت کردم آخه چرا من نمیتونم با اونا برم منم دلم آزاری میخواد
آخه چرا من الان در حدی بودم که میتونستم خود کشی کنم از شدت عصبانیت 😡
همین طور که داشتم فکر میکردم نمیدونم چی شد خوابم برد
صبح با نور خورشید که اتاقم رو رنگی کرده بود از خواب بیدار شدم کار های لازم رو کردم و اومدم بیرون ارباب شاید الان خواب باشه پس سریع باید قهوه رو آماده کنم
قهوه رو گذاشتم تو دیس و به سمت اتاقش حرکت کردم
دعا
دعا
میکردم که خواب باشه و دیر نکرده باشم و
بلععععع
خدا رو شکر خواب بود
پاشدم و رفتم قهوه رو گذاشتم کنار عسلی تخت خوابش و مشغول جمع کردن گند کاری های دیشب خودش و هانی شدم
ش.رت و سو.تین هانی هنوز رو زمین بود اه اه اه چندشا با نک انگشت سوتین هانی رو برداشتم و داشتم با نگاه چندشی بهش نگاه میکردم
که یهو صدای خنده ی کسی بلند شد
جونگ کوک : اگه مال خودت بود هم اینطوری برش میداشتی ( خنده )
دلین : یه نگاه معنی دار که هزار تا حرف توش بود بهش کردم بعد یهو دیدم با یه شلوارک کوتاه و لخ.ت لخ.ت جلوم وایساده یهو چشمام رو گرفتم و سرم رو اون وری کردم
جونگ کوک : همه دوست دارن با من بخوابن و اینطوری منو ببینن بعد برا من ناز میکنی
شروع میکنه به خوردن قهوهش
دلین : من مثل اونا نیستم
جونگ کوک : دقیقا فرقت چیه
دلین : من ...
هیچی
جونگ کوک : باشه بعد پاشد اومد تو گوشم گفت
فعلا که خیلی دلم میخواد تو هم زیر.م باشی ( پوزخند )
دلین : هیچی نگفتم و مشغول کارم شدم
شرط
۶ لایک
۶ کامنت
۵ بازنشر
به من ربطی نداره دیگه
- ۲۰.۹k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط