one and only part 6(end):

از اون روز به بعد، رابطه‌شون دیگه شبیه قبل نشد.
نه ناگهان عاشقانه.
نه پر از اعتراف‌های بزرگ.
فقط پر از چیزهای کوچیک و واقعی.

یونجون هنوز هم همون آدمِ سخت‌فهم و مرموز بود، اما حالا گاهی قبل از حرف زدن مکث می‌کرد.
سوبین هنوز هم سرد و خسته به نظر می‌رسید، اما حالا وقتی یونجون وارد اتاق می‌شد، چشم‌هاش یک ثانیه بیشتر روی او می‌ماند.

آنها یاد گرفته بودند که نزدیک شدن، همیشه با لمس شروع نمی‌شود.
گاهی با سکوت.
گاهی با نگاه.
گاهی با این‌که یکی، برای اولین بار، از دیگری چیزی را نپرسد و فقط کنار او بماند.

چند هفته بعد، عصرِ آخرِ پاییز، استودیو تقریباً خالی شده بود.
نور خاکستری از پنجره‌ی بزرگ روی زمین افتاده بود و سایه‌ی هر دو را دراز و کشیده کرده بود.

یونجون کنار پنجره ایستاده بود، دست‌ها توی جیب، و به خیابون خیره شده بود.
سوبین داشت دوربینش رو جمع می‌کرد.

یونجون بدون اینکه برگرده، گفت:
«اگه من برم، تو دنبالم میای؟»

سوبین مکث کرد.
سؤال ساده‌ای نبود.
جواب ساده‌ای هم نداشت.

بعد از چند ثانیه گفت:
«نمی‌دونم.»
و وقتی یونجون بالاخره برگشت و نگاش کرد، سوبین ادامه داد:
«ولی اینو می‌دونم که اگه نری، من هم هنوز همین‌جا می‌مونم.»

یونجون خندید. این بار خنده‌اش واقعی‌تر بود. کمتر دفاعی، بیشتر خسته و آرام.
«این خیلی شبیه جوابِ توئه، مستر سوبین.»

سوبین چشم‌هاش رو ریز کرد.
«از این لقب متنفرم.»
«می‌دونم.»
«پس چرا می‌گی؟»
یونجون شانه بالا انداخت، همون شیطنت آشنایی که حالا دیگه تهش گرما هم داشت.
«چون هنوز دوست دارم ببینم کی بالاخره از کوره در می‌ری.»

سوبین به جای جواب، فقط نفسش رو آهسته بیرون داد.
نه خنده کرد، نه دعوا.
فقط جلو رفت، آن‌قدر نزدیک که یونجون ناخواسته ساکت شد.

و برای یک لحظه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند.
نه دست‌ها لمس شد.
نه قولی داده شد.
نه اسمی برای چیزی که بینشان بود انتخاب شد.

فقط نگاه بود.
و فاصله‌ای که کم شده بود، اما هنوز کاملاً از بین نرفته بود.

سوبین نگاهش را از چشم‌های یونجون نگرفت و آرام گفت:
«فکر نکن چون ساکتم، یعنی چیزی حس نمی‌کنم.»

یونجون لبخند زد؛ آرام، محو، و این‌بار بدون بازی.
«منم فکر نمی‌کنم.»

بادِ سردِ پاییزی از لای پنجره نیمه‌باز داخل آمد و پرده‌ی سفید را تکان داد.
بیرون، شهر مثل همیشه شلوغ بود.
داخل، اما، همه‌چیز برای یک لحظه ایستاد.

و شاید همین کافی بود.
شاید نه برای یک پایان.
شاید فقط برای شروعی که هنوز اسم نداشت.

سوبین کلیدهاش رو برداشت.
یونجون از پنجره فاصله گرفت.
هر دو راهِ خروج رو نگاه کردند.

اما هیچ‌کدوم عجله نکردن.
______________________
#فن‌فیکشن #بی‌ال #یونبین #توباتو

ببخشید که کم بود نینیااااا جبران میکنم براتونننن
دیدگاه ها (۰)

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

درخواستی چیفویو

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_17فصل نهم | هیو...

دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

مافیای من — قسمت ۱۹رازی که به او مربوط بودماشین همچنان در سک...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۳۰ | پایانساعت هشت شب...سوا و جونگ‌کوک ...

پارت ۳۹

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۳ | «حرفی که نصفه ماند» 🖤...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

عشق بی پایان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط